پارت ۴۸
ژان وی با اون لبخند سردش رفت تهیونگ هنوز دستش دور کمرم بود. محکم. انگشتهاش تو پهلوهام فرو رفته بود.
· ت... تهیونگ؟
& ساکت. یه کلمه هم حرف نزن.
من ساکت شدم. ولی قلبم داشت از سینهم بیرون میزد. تهیونگ منو به سمت یه گوشهی خلوتتر برد. پشت یه ستون مرمری.
& الان میری سمت ژان وی. ازش میپرسی دربارهی اون اثر هنری. ازش تعریف میکنی. لبخند میزنی. و هر چیزی که اون گفت، تایید میکنی.
· چ... چرا؟
& چون میخوام بدونه ما دو تا دشمن نیستیم. میخوام فکر کنه من بهش اعتماد کردم. اونوقت غافلگیرش میکنیم.
· ب... بله.
& (دستش رو از دور کمرم برداشت. یه قدم عقب رفت) ولی بدون. اگه یه بار دیگه بهت دست بزنه، یا حتی یه نگاه بد بندازه، من میکشمش.
سرم رو تکون دادم. تهیونگ تو تاریکی گم شد. من یه نفس عمیق کشیدم. دامنم رو مرتب کردم. لبخند سردم رو زدم و راه افتادم سمت ژان وی.
ژان وی کنار یه مجسمه ایستاده بود. وقتی منو دید، لبخند زد.
× اوه. برگشتی. بدون نگهبانت؟
· تهیونگ محافظ من نیست. فقط یه... شریکه.
× شریک. چه کلمهی جالبی.
(به مجسمه اشاره کرد) این مجسمه رو دوست داری؟
· خیلی زیباست. ولی من بیشتر به اون اثری که امشب نمایش میذارید علاقه دارم.
ژان وی یه لحظه مکث کرد. یه چیز تو چشمهاش برق زد.
× اون اثر... خیلی خاصه. خیلیها برای دیدنش اومدن. ولی فقط یه نفر میتونه اون رو داشته باشه.
· چ... چرا؟
× چون اون اثر، یه رازه. رازی که سالها پنهانش کردن. و من امشب میخوام فاشش کنم.
قلبم ایستاد. نکنه این راز به من مربوطه؟
· چه رازی؟
× صبر کن. تا زمان رونمایی.
سرم رو بلند کردم. ژان وی هنوز نگاهم میکرد. لبخندش ترسناکتر شده بود.
× راستی، روآن. دربارهی خانوادهت چیزی میدونی؟
· چ... چی؟
×خانوادهی واقعیت. نه اونهایی که بزرگت کردن. خانوادهای که تو وارثش هستی.
· ت... تهیونگ؟
& ساکت. یه کلمه هم حرف نزن.
من ساکت شدم. ولی قلبم داشت از سینهم بیرون میزد. تهیونگ منو به سمت یه گوشهی خلوتتر برد. پشت یه ستون مرمری.
& الان میری سمت ژان وی. ازش میپرسی دربارهی اون اثر هنری. ازش تعریف میکنی. لبخند میزنی. و هر چیزی که اون گفت، تایید میکنی.
· چ... چرا؟
& چون میخوام بدونه ما دو تا دشمن نیستیم. میخوام فکر کنه من بهش اعتماد کردم. اونوقت غافلگیرش میکنیم.
· ب... بله.
& (دستش رو از دور کمرم برداشت. یه قدم عقب رفت) ولی بدون. اگه یه بار دیگه بهت دست بزنه، یا حتی یه نگاه بد بندازه، من میکشمش.
سرم رو تکون دادم. تهیونگ تو تاریکی گم شد. من یه نفس عمیق کشیدم. دامنم رو مرتب کردم. لبخند سردم رو زدم و راه افتادم سمت ژان وی.
ژان وی کنار یه مجسمه ایستاده بود. وقتی منو دید، لبخند زد.
× اوه. برگشتی. بدون نگهبانت؟
· تهیونگ محافظ من نیست. فقط یه... شریکه.
× شریک. چه کلمهی جالبی.
(به مجسمه اشاره کرد) این مجسمه رو دوست داری؟
· خیلی زیباست. ولی من بیشتر به اون اثری که امشب نمایش میذارید علاقه دارم.
ژان وی یه لحظه مکث کرد. یه چیز تو چشمهاش برق زد.
× اون اثر... خیلی خاصه. خیلیها برای دیدنش اومدن. ولی فقط یه نفر میتونه اون رو داشته باشه.
· چ... چرا؟
× چون اون اثر، یه رازه. رازی که سالها پنهانش کردن. و من امشب میخوام فاشش کنم.
قلبم ایستاد. نکنه این راز به من مربوطه؟
· چه رازی؟
× صبر کن. تا زمان رونمایی.
سرم رو بلند کردم. ژان وی هنوز نگاهم میکرد. لبخندش ترسناکتر شده بود.
× راستی، روآن. دربارهی خانوادهت چیزی میدونی؟
· چ... چی؟
×خانوادهی واقعیت. نه اونهایی که بزرگت کردن. خانوادهای که تو وارثش هستی.
- ۹.۱k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط