" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۰
ویو راوی
نورا بشقاب غذا رو برداشت و به سمت اتاق مینار رفت و وارد اتاق شد که مینار گفت
÷ چیشده؟
نورا به سمتش رفت و اروم گفت
+مینار بلند شو غذا بخور
÷ میل ندارم
+ یعنی چی میل ندارم ......بلند شو ببینم ، رنگت پریده از صبح چیزی نخوردی
مینار به اجبار نورا از روی تخت نیم خیز شد و نورا هم دقیقا کنارش نشست و گفت
+تا غذاتو نخوری نمیرم
÷ نورا ........ من چه گناهی کردم که این بلا سرم اومده ؟
نورا دستشو روی دست مینار گذاشت و گفت
+اتفاقیه که افتاده .....نه تو میدونی تغییرش بدی نه کسه دیگه ای ...........آرتور هم نمیخواد تو الان اینطوری باشی
مینار بعد از اینکه چند لقمه به زور نورا خورد ، گفت
÷ دیگه واقعا میل ندارم
نورا هم دیگه اصراری نکرد و گذاشت تا مینار کمی با خودش تنها باشه و از اتاق خارج شد و به سمت بقیه رفت
+مامان بیشتر از این دیگه نخورد
€ باشه دخترم بزارش رو میز .......شما هم بیایین شام بخورین
موقع شام رسید و سکوت کل خونه رو گرفته بود و هیچ کس حرفی نمیزد
بعد از اینکه همه شامسون رو خوردن و میز رو به کمک هم جمع کردن نورا گفت
+مامان ما دیگه میریم
€ کجا دخترم ....میموندین
+نه دیگه بهتره بریم خونه استراحت کنیم
€ باشه هر طور راحتین
نورا و تهیونگ بعد از اینکه خداحافظی کردن از خونه خارج شدن و به سمت خونه خودشون رفتن
توی مسیر هیچکدوم حرف نمیزدن . نورا به خیابون هایی تاریک نگاه میکرد و اتفاقاتی که امروز افتا. فکر میکرد ، به آرتور ، به حال مینار ، به دنیلی که هیچ خبری ازش نداشتن و به آینده ای که معلوم نبود چه اتفاقی میوفته ، به همه و همه اش فکر میکرد و متوجه رسیدنشون به خونه نشد
_ نورا؟.......رسیدیم
+ها ؟........هان باشه
هر دو از ماشین پیاده شدن و وارد خونه شدن و بدون لحظه ای درنگ به اتاق رفتن تا بخواب برن و خستگی امروز رو رفع کنن و .........................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۰
ویو راوی
نورا بشقاب غذا رو برداشت و به سمت اتاق مینار رفت و وارد اتاق شد که مینار گفت
÷ چیشده؟
نورا به سمتش رفت و اروم گفت
+مینار بلند شو غذا بخور
÷ میل ندارم
+ یعنی چی میل ندارم ......بلند شو ببینم ، رنگت پریده از صبح چیزی نخوردی
مینار به اجبار نورا از روی تخت نیم خیز شد و نورا هم دقیقا کنارش نشست و گفت
+تا غذاتو نخوری نمیرم
÷ نورا ........ من چه گناهی کردم که این بلا سرم اومده ؟
نورا دستشو روی دست مینار گذاشت و گفت
+اتفاقیه که افتاده .....نه تو میدونی تغییرش بدی نه کسه دیگه ای ...........آرتور هم نمیخواد تو الان اینطوری باشی
مینار بعد از اینکه چند لقمه به زور نورا خورد ، گفت
÷ دیگه واقعا میل ندارم
نورا هم دیگه اصراری نکرد و گذاشت تا مینار کمی با خودش تنها باشه و از اتاق خارج شد و به سمت بقیه رفت
+مامان بیشتر از این دیگه نخورد
€ باشه دخترم بزارش رو میز .......شما هم بیایین شام بخورین
موقع شام رسید و سکوت کل خونه رو گرفته بود و هیچ کس حرفی نمیزد
بعد از اینکه همه شامسون رو خوردن و میز رو به کمک هم جمع کردن نورا گفت
+مامان ما دیگه میریم
€ کجا دخترم ....میموندین
+نه دیگه بهتره بریم خونه استراحت کنیم
€ باشه هر طور راحتین
نورا و تهیونگ بعد از اینکه خداحافظی کردن از خونه خارج شدن و به سمت خونه خودشون رفتن
توی مسیر هیچکدوم حرف نمیزدن . نورا به خیابون هایی تاریک نگاه میکرد و اتفاقاتی که امروز افتا. فکر میکرد ، به آرتور ، به حال مینار ، به دنیلی که هیچ خبری ازش نداشتن و به آینده ای که معلوم نبود چه اتفاقی میوفته ، به همه و همه اش فکر میکرد و متوجه رسیدنشون به خونه نشد
_ نورا؟.......رسیدیم
+ها ؟........هان باشه
هر دو از ماشین پیاده شدن و وارد خونه شدن و بدون لحظه ای درنگ به اتاق رفتن تا بخواب برن و خستگی امروز رو رفع کنن و .........................
- ۲۸۱
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط