آغوش ممنوعه🚫🫂🌌
آغوش ممنوعه🚫🫂🌌
#part48
رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و قطع کردم
من:تو نمیفمی نه
چشاشو خمار کرد و تو صورتم خم شد
سعید:حسود خانم کارش واجبه
من:چیکار داره
سعید:بابا فقط شریکم کار اداری داره
گوشیو بهش دادم و رفتم نشستم رو مبل مامان پیام داده بود ۲ساعته دیگه میرسیدن
واایی نه باید خونه رو مرتب میکردم
سعید از اتاق اومد بیرون
سعید:بریم بیرون؟
من:نه نمیتونم
سعید:چرا
من:مامانم اینا دوساعت دیگه میرسن
اوکی من با ماری قرار ناهار دارم
نیشخند شیطونی زد و رفت سمت در
من:برو بدرکک
سعید:باشهه
بعد اینکه سعید رفت رفتمو خونرو مرتب کردم بعدم زنگ زدم به نگین که بیاد یچیزی ناهار درست کنه
نیماعم گفتم بیاد ناهار خونه
مامان و بابا رسیدن و بعد خوردن ناهار نیما یجوری بهم نگاه میکرد
انگار میخواست یچیزی بگه بهم
رفتم تو اتاقم که بلافاصله نیما وارد شد
#part48
رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و قطع کردم
من:تو نمیفمی نه
چشاشو خمار کرد و تو صورتم خم شد
سعید:حسود خانم کارش واجبه
من:چیکار داره
سعید:بابا فقط شریکم کار اداری داره
گوشیو بهش دادم و رفتم نشستم رو مبل مامان پیام داده بود ۲ساعته دیگه میرسیدن
واایی نه باید خونه رو مرتب میکردم
سعید از اتاق اومد بیرون
سعید:بریم بیرون؟
من:نه نمیتونم
سعید:چرا
من:مامانم اینا دوساعت دیگه میرسن
اوکی من با ماری قرار ناهار دارم
نیشخند شیطونی زد و رفت سمت در
من:برو بدرکک
سعید:باشهه
بعد اینکه سعید رفت رفتمو خونرو مرتب کردم بعدم زنگ زدم به نگین که بیاد یچیزی ناهار درست کنه
نیماعم گفتم بیاد ناهار خونه
مامان و بابا رسیدن و بعد خوردن ناهار نیما یجوری بهم نگاه میکرد
انگار میخواست یچیزی بگه بهم
رفتم تو اتاقم که بلافاصله نیما وارد شد
- ۵۵۰
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط