پارت بیست و سوم
پارت بیست و سوم
《Custom kiss》
[[صبح روز چهارشنبه..پایان دو روز]]
+تقریبا تموم شده بودم..
+آروم طوری که حتی لکه ای به رنگ تازه خورده ی کیف نخوره..گذاشتمش جلوی پنجره تا با نور خورشید خشک بشه...
+نفس عمیقی کشیدم...
+الان خیالم بابت کارم، قولم، حرفم و از همه مهمتر...خودم راحت شده بود..
+تا جلوش خودمو نشون بدم که دست پاچلفتی نیستم..
+فقط میموند یچیزی...
+اونم اینکه بپسنده یا نپسنده!
+با هردفعه فکر کردن به این جمله..ذوقم کور میشد..
+با بی حوصلگی پاهام رو روی زمین کشیدم و عین ی بچه های دو سه ساله لبامو جمع کردم...
+خودمو پرت کردم رو صندلی م...
+چشمامو بستم و زیر لب غر زدم...
[[ویو جونگ کوک]]
×همه ی محموله ها خالی شده بود و الان فقط مونده بود یچیزی...
×عبور از جاده ی اصلی...
×از اونجایی که راننده ماشین خودم بودم تا محموله های پدرم رو درست سر وقت ببرم پیشش...
×هرطوری که شده بود باید از اون جاده ی اصلی رد میشدم...
×جاده ی که دوربینا، پلیسا و از همه مهمتر جاسوسای بین پلیسا...
×به گفته ی پدرم که گفته بود...
×بین پلیسا حدود سه چهارتا راهزن وجود داره..تا بتونن موقع لو رفتن محموله ها
×از موقعیت استفاده کنن و محموله هارو بدزدن...
×بخاطر همین برای اینکه کار اشتباه پیش نره...
×من تصمیم گرفتم خودم پشت فرمون بشینم تا اوضاع تحت کنترلم باشه...
×و خیال پدرم رو راحت تر کنم...
×برای اینکه پیش پلیسا لو نرم..استِتار کرده بودم...
×یه ماسک مشکی ..بایه کلاه مشکی..و یه هودی مشکی
×توی راه بودم که...
×نگاه به ساعت کردم حدود حوالی۹تا۱۰ بود...
×یاد یچیزی افتادم..سفارشم!
زیر لب زمزمه کردم..
×اوه..لعنتی..حتما بایدم الان یادم بیفته...
×نمی تونستم برگردم برم..به اعتماد پدرم نیاز داشتم پس بدون اینکه فکر دیگه ای درگیرم کنه...
×پام رو روی پدال گاز فشار دادم که همینکارم باعث شد..سرعت ماشین بیشتر شه...
×گوشی رو از توی جیب ام درآوردم و همینکه خواستم به یونگی زنگ بزنم تا بره کیف رو از پسره بگیره..یاد یچیزی افتادم...
[[فلش بک به چند ساعت قبل، قبل از رفتن جونگ کوک]]
یونگی: قربان مطمئنید؟
×بهم شک داری؟
یونگی: نه..نه..معلومه که نه..فقط..فقط
×فقط چی بنال...
یونگی: میتر..میترسم بلای سرتون بی..بیاد...
×از حرص نیشخند زدم و گفتم...
×یجوری میگی انگار بار اولمه..یادت رفته هاا؟
×داد زدم..
یونگی: نه..نه قربان..منظورم ای..این نبود..فقط...فقط ایند..ایندفعه فرق..فرق دا..داره..
×چه فرقی مثلا؟
بزور چشم تو چشم شد و گفت...
یونگی: سیم کارت گوشیا، باید خاموش باشه..
یونگی: تا اگه لو رفتیم..تعقیبه مون نکنن...
×از حرص نفس عمیقی کشیدم و بعدش گفتم...
×خوب پس اگه گیر افتادم اون موقع چطوری باید بهتون بگم؟!
×اصلا میدونی چیه..ولش..این پیشنهاد خودم بوده و پاش وایمیسم...
×الانم بکش کنار برم سوار شم تا دیر نشده..
یونگی: اما قربان...
×گفتم بکش کنار!
با داد
[[پایان فلش بک]]
^ادامه دارد^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
《Custom kiss》
[[صبح روز چهارشنبه..پایان دو روز]]
+تقریبا تموم شده بودم..
+آروم طوری که حتی لکه ای به رنگ تازه خورده ی کیف نخوره..گذاشتمش جلوی پنجره تا با نور خورشید خشک بشه...
+نفس عمیقی کشیدم...
+الان خیالم بابت کارم، قولم، حرفم و از همه مهمتر...خودم راحت شده بود..
+تا جلوش خودمو نشون بدم که دست پاچلفتی نیستم..
+فقط میموند یچیزی...
+اونم اینکه بپسنده یا نپسنده!
+با هردفعه فکر کردن به این جمله..ذوقم کور میشد..
+با بی حوصلگی پاهام رو روی زمین کشیدم و عین ی بچه های دو سه ساله لبامو جمع کردم...
+خودمو پرت کردم رو صندلی م...
+چشمامو بستم و زیر لب غر زدم...
[[ویو جونگ کوک]]
×همه ی محموله ها خالی شده بود و الان فقط مونده بود یچیزی...
×عبور از جاده ی اصلی...
×از اونجایی که راننده ماشین خودم بودم تا محموله های پدرم رو درست سر وقت ببرم پیشش...
×هرطوری که شده بود باید از اون جاده ی اصلی رد میشدم...
×جاده ی که دوربینا، پلیسا و از همه مهمتر جاسوسای بین پلیسا...
×به گفته ی پدرم که گفته بود...
×بین پلیسا حدود سه چهارتا راهزن وجود داره..تا بتونن موقع لو رفتن محموله ها
×از موقعیت استفاده کنن و محموله هارو بدزدن...
×بخاطر همین برای اینکه کار اشتباه پیش نره...
×من تصمیم گرفتم خودم پشت فرمون بشینم تا اوضاع تحت کنترلم باشه...
×و خیال پدرم رو راحت تر کنم...
×برای اینکه پیش پلیسا لو نرم..استِتار کرده بودم...
×یه ماسک مشکی ..بایه کلاه مشکی..و یه هودی مشکی
×توی راه بودم که...
×نگاه به ساعت کردم حدود حوالی۹تا۱۰ بود...
×یاد یچیزی افتادم..سفارشم!
زیر لب زمزمه کردم..
×اوه..لعنتی..حتما بایدم الان یادم بیفته...
×نمی تونستم برگردم برم..به اعتماد پدرم نیاز داشتم پس بدون اینکه فکر دیگه ای درگیرم کنه...
×پام رو روی پدال گاز فشار دادم که همینکارم باعث شد..سرعت ماشین بیشتر شه...
×گوشی رو از توی جیب ام درآوردم و همینکه خواستم به یونگی زنگ بزنم تا بره کیف رو از پسره بگیره..یاد یچیزی افتادم...
[[فلش بک به چند ساعت قبل، قبل از رفتن جونگ کوک]]
یونگی: قربان مطمئنید؟
×بهم شک داری؟
یونگی: نه..نه..معلومه که نه..فقط..فقط
×فقط چی بنال...
یونگی: میتر..میترسم بلای سرتون بی..بیاد...
×از حرص نیشخند زدم و گفتم...
×یجوری میگی انگار بار اولمه..یادت رفته هاا؟
×داد زدم..
یونگی: نه..نه قربان..منظورم ای..این نبود..فقط...فقط ایند..ایندفعه فرق..فرق دا..داره..
×چه فرقی مثلا؟
بزور چشم تو چشم شد و گفت...
یونگی: سیم کارت گوشیا، باید خاموش باشه..
یونگی: تا اگه لو رفتیم..تعقیبه مون نکنن...
×از حرص نفس عمیقی کشیدم و بعدش گفتم...
×خوب پس اگه گیر افتادم اون موقع چطوری باید بهتون بگم؟!
×اصلا میدونی چیه..ولش..این پیشنهاد خودم بوده و پاش وایمیسم...
×الانم بکش کنار برم سوار شم تا دیر نشده..
یونگی: اما قربان...
×گفتم بکش کنار!
با داد
[[پایان فلش بک]]
^ادامه دارد^
#فیک_رمان_بی_تی_اس_Custom_kiss_از_تهکوک_کوکوی_ویکوک
- ۳۸۵
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط