{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک

پارت یک
هانا و یونگی نقش اصلی داستان
ویو هانا
من یه دختر بدبختم قبلاً یه آدمی بود مثل پدرم بود چون خانوادم رو گم کردم بزرگم کرد بعد خانوادم رو پیدا کردم ولی منو دزدین و همراه من یه دختر کوچیک تر از خودم هم بود خانوادم رو زندانی کردن من هر روز منتظر اون آدم که مثل پدرم بود بودم یعنی اجوشی دوست داشتم زود نجاتم بده دیگه خسته شدم من بیست سالم هست و اون دختر هجده سالش بود اسمش هم لی لی هست
شب
هانا توی حیاط اون خونه که معلوم نبود کجا بود نشسته بود که دید یه برگه افتاد کنارش بازش کردو خوند
سلام من اجوشی هستم الان برو توی اتاقت با خواهرت و تا وقتی صدات نزدم بیرون نیا منم به حرفاش گوش کردم و رفتم که تا رفتم توی اتاقم بیهوش شدم وقتی بیدار شدم یه جای دیگه بودم یعنی نجات پیدا کردم نمی دونم
هانا: آهای کسی نیست
یونگی: سلام زیبا
هانا: سلام تو کی هستی اجوشی کجاست
یونگی: گول خوردی اون اجوشی مهربون جات رو به من گفت منم نجاتت دادم ولی برای خودم هستی آها راستی خانوادت هم کشتم ولی خانواده واقعیت رو از این کشور بردم یه جای امن
هانا: ممنونم ولی مگه روانی هستی
یونگی: از کجا فهمیدی
هانا: چی دوستم کجاست
یونگی: پس دوستت بود خوبه پس بکشیدش
هانا: چی نه
یونگی: خب با من ازدواج میکنی اگر قبول نکنی این پسرو میکشم
هانا: چی عمرا ببینم واقعا دیوونه هستی
یونگی:
دیدگاه ها (۵)

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

آواز عشق♣️part2♣️ا/ت ویو رفتم پایین و سوار ماشین هانا شدم و ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹بعد دستش رو برداشت و آ...

عشق خیانت انتقام

دختر تنها{3}

اعتماد به سقف اگه آدم بود میشد هوانگ هیونجین

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط