شاید واقعاً کار قهوه بود...
شاید واقعاً کار قهوه بود...
شاید اون تلخیِ آخر فنجون، چیزی رو بیدار کرد که نباید بیدار میشد.
نه خواب بود، نه خیال.
یه جور بیداریِ بیصدا، مثل وقتی که یه نفر از زندگیت میره و فقط بوی لباسش میمونه رو بالش.
صدای پیانو توی اتاق میپیچه، کشدار و خسته، مثل دلی که دیگه رمقی واسه تپیدن نداره.
هر نُت یه خاطرهست.
هر مکث، یه سکوت لعنتی بین دوتا آدمی که یه روز فکر میکردن تا آخرش با هم میمونن.
قهوه سرد شد، مثل دستات که دیگه گرمایی نداشت.
نگاهت رفت، صدات خاموش شد، و من موندم با یه اتاقِ ساکت
و این فنجون لعنتی که تهش یه تلخی مونده، درست شبیه آخر ما.
بعضی نبودنها انقدر عمیقن،
که حتی خاطرههاشونم زخم میزنن.
آدم نه گریهش میگیره، نه نفسش راحت میاد.
فقط یه دلتنگیِ لال توی سینهش میمونه،
که هر شب، توی تاریکی، بیهیچ صدایی…
آرومآروم میمیره.
شاید اون تلخیِ آخر فنجون، چیزی رو بیدار کرد که نباید بیدار میشد.
نه خواب بود، نه خیال.
یه جور بیداریِ بیصدا، مثل وقتی که یه نفر از زندگیت میره و فقط بوی لباسش میمونه رو بالش.
صدای پیانو توی اتاق میپیچه، کشدار و خسته، مثل دلی که دیگه رمقی واسه تپیدن نداره.
هر نُت یه خاطرهست.
هر مکث، یه سکوت لعنتی بین دوتا آدمی که یه روز فکر میکردن تا آخرش با هم میمونن.
قهوه سرد شد، مثل دستات که دیگه گرمایی نداشت.
نگاهت رفت، صدات خاموش شد، و من موندم با یه اتاقِ ساکت
و این فنجون لعنتی که تهش یه تلخی مونده، درست شبیه آخر ما.
بعضی نبودنها انقدر عمیقن،
که حتی خاطرههاشونم زخم میزنن.
آدم نه گریهش میگیره، نه نفسش راحت میاد.
فقط یه دلتنگیِ لال توی سینهش میمونه،
که هر شب، توی تاریکی، بیهیچ صدایی…
آرومآروم میمیره.
- ۳.۹k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط