پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشهای
پارت ۱۰: پناهگاهِ شیشهای
صدایِ ضربهها به در، انگار از یه دنیای دیگه میاومد. جیمین، جونگکوک، یونگی… همهشون هنوز پشت در بودند، ولی تویِ فضایِ این اتاق، سکوتِ عمیقی حاکم شد. فقط صدایِ نفسهایِ نامجون بود که میتونستی بشنوی؛ یه صدایِ عمیق و آروم.
وقتی دستهات رو دورش حلقه کردی و صورتت رو توی پیرهنش قایم کردی، لرزشِ شونههات همون چیزی بود که اون بهش نیاز داشت تا بفهمه تو فقط یه عضو جدید نیستی؛ تو هم انسانی که داری زیرِ این فشار خرد میشی.
نامجون اول کمی جا خورد. انگار انتظار نداشت یه دخترِ جسور که تا چند دقیقه پیش داشت با همه کلکل میکرد، اینقدر سریع فرو بریزه. اما خیلی زود، دستاش رو آروم دورِ شونهات گذاشت و تو رو به خودش نزدیکتر کرد. اون بویِ عطرِ خاصی میداد؛ یه بویِ تمیز، شبیه به بویِ کتابهایِ قدیمی و قهوه.
تویِ گوشت زمزمه کرد: «گریه کن. اشکالی نداره. اینجا… فقط اینجا، میتونی ملیکا باشی، نه عضوِ هشتمِ گروه. هیچکس حق نداره به این حریم وارد بشه.»
صدایِ پشتِ در هنوز میاومد، ولی انگار دیگه نمیتونست آزارت بده. نامجون از بالا نگاهش رو دوخت به درِ بسته. اون دیگه لیدرِ گروه نبود، فقط یه برادرِ بزرگتر بود که داشت از تنها داراییِ ارزشمندِ اون لحظه محافظت میکرد. اون با دستِ
دیگهش محکم در رو نگه داشته بود، انگار داشت از یه قلعه در برابرِ ارتشِ خودش دفاع میکرد.
تویِ اون آغوش، فهمیدی که چرا نامجون لیدرِ این گروهِ هفتنفرهست. اون کسی بود که وقتی دنیا روی سرِ بقیه خراب میشد، اونها رو نگه میداشت. حالا، اون داشت تو رو نگه میداشت.
بعد از چند لحظه، سکوتِ پشتِ در کمی سنگینتر شد. انگار اونا هم فهمیدن که تویِ این اتاق چه اتفاقی داره میافته. یکیشون، احتمالاً جیمین، آروم گفت: «هی… نامجون؟… اگه کمک میخوای، ما اینجاییم.»
نامجون بدون اینکه نگاهش رو از در بگیره، فقط با صدایِ بم و قاطعی گفت: «همه برین عقب. الان فقط به زمان نیاز داریم. همهتون.»
[پایان پارت ۱۰]
صدایِ ضربهها به در، انگار از یه دنیای دیگه میاومد. جیمین، جونگکوک، یونگی… همهشون هنوز پشت در بودند، ولی تویِ فضایِ این اتاق، سکوتِ عمیقی حاکم شد. فقط صدایِ نفسهایِ نامجون بود که میتونستی بشنوی؛ یه صدایِ عمیق و آروم.
وقتی دستهات رو دورش حلقه کردی و صورتت رو توی پیرهنش قایم کردی، لرزشِ شونههات همون چیزی بود که اون بهش نیاز داشت تا بفهمه تو فقط یه عضو جدید نیستی؛ تو هم انسانی که داری زیرِ این فشار خرد میشی.
نامجون اول کمی جا خورد. انگار انتظار نداشت یه دخترِ جسور که تا چند دقیقه پیش داشت با همه کلکل میکرد، اینقدر سریع فرو بریزه. اما خیلی زود، دستاش رو آروم دورِ شونهات گذاشت و تو رو به خودش نزدیکتر کرد. اون بویِ عطرِ خاصی میداد؛ یه بویِ تمیز، شبیه به بویِ کتابهایِ قدیمی و قهوه.
تویِ گوشت زمزمه کرد: «گریه کن. اشکالی نداره. اینجا… فقط اینجا، میتونی ملیکا باشی، نه عضوِ هشتمِ گروه. هیچکس حق نداره به این حریم وارد بشه.»
صدایِ پشتِ در هنوز میاومد، ولی انگار دیگه نمیتونست آزارت بده. نامجون از بالا نگاهش رو دوخت به درِ بسته. اون دیگه لیدرِ گروه نبود، فقط یه برادرِ بزرگتر بود که داشت از تنها داراییِ ارزشمندِ اون لحظه محافظت میکرد. اون با دستِ
دیگهش محکم در رو نگه داشته بود، انگار داشت از یه قلعه در برابرِ ارتشِ خودش دفاع میکرد.
تویِ اون آغوش، فهمیدی که چرا نامجون لیدرِ این گروهِ هفتنفرهست. اون کسی بود که وقتی دنیا روی سرِ بقیه خراب میشد، اونها رو نگه میداشت. حالا، اون داشت تو رو نگه میداشت.
بعد از چند لحظه، سکوتِ پشتِ در کمی سنگینتر شد. انگار اونا هم فهمیدن که تویِ این اتاق چه اتفاقی داره میافته. یکیشون، احتمالاً جیمین، آروم گفت: «هی… نامجون؟… اگه کمک میخوای، ما اینجاییم.»
نامجون بدون اینکه نگاهش رو از در بگیره، فقط با صدایِ بم و قاطعی گفت: «همه برین عقب. الان فقط به زمان نیاز داریم. همهتون.»
[پایان پارت ۱۰]
- ۴.۰k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط