{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بمان در سینه ام ز آنجا که هم جانی و جانانی

بمان در سینه ام ز آنجا که هم جانی و جانانی
نفس میگیرم از بویت که عطر ِزیر بارانی

شروع چشمهای من از آن صبح دلانگیزی
که خورشید نگاه تو مرا بوسید پنهانی

گهی بر شانه ات بردی مرا چون موی بربادت
گهی در دل نشاندی و گهی در بند حیرانی

شکستم در گلوی خود ،صدایم ریخت در پایت
عجب از آنکه می دیدی مرا در این پریشانی

شب و روزم به عشق تو دو خط باران شد و شعری
که می دانم تو بیتی از دلم هرگز نمیخوانی

دلم را نذر تو کردم چنان آهوی سرگردان
که پای چشمهای تو بریزم خونِ قربانی

خداوندا به رحم آور دل چون سنگ یارم را
که شاید چشمه ای جوشد از این چاه ِ زنخدانی
#عاشقانه
#استوری
#کپی⛔
دیدگاه ها (۰)

گفته بودی عاشقم هستی، پریشانی چرا؟!وقت دیدارت مرا از خویش می...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏گفته بودی عاشقم هستی،پریشانی چرا!؟وقت دیدارت مرا...

گفته بودی عاشقم هستی، پریشانی چرا؟!وقت دیدارت مرا از خویش می...

کپشن

باز مرا در غمت واقعه جانی استدر دل زارم نگر، تا به چه حیرانی...

حدیث خانه ی قلبم حدیث زندانی حدیث لذت و اندوه ؛ عشق پنهانی م...

...تو آن ابر بهارانی و من چون شعر بارانیپریشان کرده‌‌ای ما ر...

در آرزوی تو هستم همیشه نورانی اسیر زلف تو هستم، نگفته می دان...

آقا جانم در آرزوی تو هستم همیشه نورانی اسیر زلف تو هستم، نگف...

فریبا اسلامی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط