{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفته بودی عاشقم هستیپریشانی چرا

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏
گفته بودی عاشقم هستی،پریشانی چرا!؟
وقت دیدارت مرا از خویش میرانی، چرا؟

می نویسی از غم دوری چه دلتنگی، ولی
لحظه دیدارمان تلخ و گریزانی چرا؟

در دلم غوغای پروازی به پا کردی،ببین
آمدم با دست پر، اینگونه حیرانی چرا؟

گاه پیشم می کشی، گاهی مرا پس میزنی
برگ ریزانی، خزانی، سست پیمانی چرا؟

پایکوبی کرده ام با هر نوای ساز تو
بی مروت رحم کن، ناکوک میخوانی چرا؟

شمع بودم مثل پروانه نشستی در برم
سرد گشتم تا نسوزی، باز مهمانی چرا؟

می روم از دیده ات، از دل تو بیرون کن مرا
کاش میگفتی بمان،دیدار پنهانی چرا؟
دیدگاه ها (۱)

خدا آنقدر برق انداخت شمشیر نگاهت راکه حتی راهزنها هم نمی بند...

من چه در وهم وجودم ، چه عدم، دلتنگماز عدم تا به وجود آمده...

آنکه ابروی تو را ناز و هِلالی کرده استبد رَقَم شعرِ مرا حا...

بی خیالت سر نکردم، بی خیالم سر مکنخواب را در چشم های خسته ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط