{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حضرت مولانا

محتسب در نیم شب جایی رسید

در بن دیوار مستی خفته دید

گفت هی مستی چه خوردستی بگو

گفت ازین خوردم که هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو که چیست

گفت از آنک خورده‌ام گفت این خفیست

گفت آنچ خورده‌ای آن چیست آن

گفت آنک در سبو مخفیست آن

دُور می‌شد این سؤال و این جواب

ماند چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب هین آه کن

مست هوهو کرد هنگام سخن

گفت گفتم آه کن هو می‌کنی

گفت من شاد و تو از غم منحنی

آه از درد و غم و بیدادیست

هوی هوی می‌خوران از شادیست

محتسب گفت این ندانم خیز خیز

معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت رو تو از کجا من از کجا

گفت مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست ای محتسب بگذار و رو

از برهنه کی توان بردن گرو

گر مرا خود قوت رفتن بدی

خانهٔ خود رفتمی وین کی شدی

من اگر با عقل و با امکانمی

همچو شیخان بر سر دکانمی
دیدگاه ها (۶)

محتسب در نيم شب جايي رسيددر بن ديوار مستي خفته ديدگفت هي مست...

محتسب در نیم شب جایی رسیددر بُن دیوار مستی خفته دیدگفت هی مس...

وای از این افسرده گان فریاد اهل درد کو؟ناله مستانه دلهای غم ...

بی وفا از عالم محو وگم باد

...سلسله موی‌تو کرده‌مرا مست مستآن‌خم‌ابروی توکرد چنین می پر...

اندوه تـــو شــــد وارد كاشـــــانه ام امشب مهمــــان عزیز آ...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماافتاده در غرقابه‌ای تا ...

ای آسمان! مگر دل دیوانۀ منی؟کاین گونه شعله می‌کشی و نعره می‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط