{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

محتسب در نیم شب جایی رسید

محتسب در نیم شب جایی رسید
در بُن دیوار مستی خفته دید

گفت هی مستی چه خوردستی بگو
گفت ازین خوردم که هست اندر سبو

گفت آخر در سبو واگو که چیست
گفت از آنک خورده‌ام گفت این خفیست

گفت آنچ خورده‌ای آن چیست آن
گفت آنک در سبو مخفیست آن

دُور می‌شد این سؤال و این جواب
ماند چون خر محتسب اندر خلاب

گفت او را محتسب هین «آه» کن !
مست «هوهو» کرد هنگام سخن

گفت گفتم آه کن هو می‌کنی؟
گفت من شاد و تو از غم منحنی

آه از درد و غم و بیدادیست
هوی هوی می‌خوران از شادیست

محتسب گفت این ندانم خیز خیز
معرفت متراش و بگذار این ستیز

گفت رو تو از کجا من از کجا
گفت مستی خیز تا زندان بیا

گفت مست ای محتسب بگذار و رو
از برهنه کی توان بردن گرو

گر مرا خود قوت رفتن بدی
خانهٔ خود رفتمی وین کی شدی

من اگر با عقل و با امکانمی
همچو شیخان بر سر دکانمی

«جلال الدین محمد بلخی، مثنوی معنوی، دفتر دوم »
دیدگاه ها (۲)

حضرت مولانا

محتسب در نيم شب جايي رسيددر بن ديوار مستي خفته ديدگفت هي مست...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه دردی کش لجهٔ...

دانلود کتاب عروس زندان - نویسنده ژول ماری

دانلود مجله فیلم و هنر - شماره 441 - 21 تیر 1352

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط