چند پارتی
[وقتی جیهوپ میبری ایران و...]
زود در خونه باز شد مامانم جلوم بود بعد چند سال بالاخره دیدمش هیچ تغیری نکرده هنوز خوشگل بود
آروم. لب باز کردم
" +ما...مامان..
اشک از چشمام سر خورد
مامان ا/ت:ا/ت.... دخترم
مامانم محکم اومد بغلم
تو بغلش دیگه بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن
" +مامانی... دورت بگردم خیلی دلم برات تنگ شده بود
مامان ا/ت:منم دختر قشنگم
یکم ازم فاصله گرفت و به کنارم نگاه کردم جیهوپ با چشمدون تو دستش به مامانم نگاه میکرد
مامان ا /ت:بیاین تو
یکم از کار مامانم تعجب کردم نه سلامی به جیهوپ کرد فقط نگاهی بهش کردم نگاهمو دادم به جیهوپ از قیافش معلوم بود خیلی ناراحت شده دستشو گرفت و لبخندی زدم
"_اشکالی نداره دور دونم
هوفی کشیدم و با جیهوپ وارد خونه شدیم
خونه هنوز همون خونه قدیمی بود همون خونه بزرگی که پر از خاطره بود
هال بزرگش با همون مبلای قهوه ای و پرده های روشن هنوز سر جاش بود روی دیوارا پر از عکسای قدیمی بود عکسایی که با دیدنشون کلی خاطره برام زنده شد
بوی همیشگی همه جا پیچیده بود بوی چای و عطر دقیقا همون بویی که سال ها دلم براش تنگ شده بود
حتی وسایل خونه هم تقریبا همونجوری بودن انگار این چند سال اصلا نگذشته بود
چشمامو توی خونه چرخوندم و یه لبخند کوچیک زدم
با دیدن هر گوشه از خونه یه خاطره قدیمی توی ذهنم زنده میشد
اینجا واقعا خونه بود همون جایی که یه زمانی تمام دنیام بود
یهو صدای بابام بلند شد
همین جور که از اتاق خارج شد گفت
بابای ا/ت:کیه..
یک قدم جلو رفتم و روبه روی بابام وایسادم.
_________________________
ببخشید دیر شد 🧸 🩹 🎀
بچه ها میدونم بد شد و کم قلمم عنه دیگه ببخشید بخدا
زود در خونه باز شد مامانم جلوم بود بعد چند سال بالاخره دیدمش هیچ تغیری نکرده هنوز خوشگل بود
آروم. لب باز کردم
" +ما...مامان..
اشک از چشمام سر خورد
مامان ا/ت:ا/ت.... دخترم
مامانم محکم اومد بغلم
تو بغلش دیگه بغضم شکست و شروع کردم به گریه کردن
" +مامانی... دورت بگردم خیلی دلم برات تنگ شده بود
مامان ا/ت:منم دختر قشنگم
یکم ازم فاصله گرفت و به کنارم نگاه کردم جیهوپ با چشمدون تو دستش به مامانم نگاه میکرد
مامان ا /ت:بیاین تو
یکم از کار مامانم تعجب کردم نه سلامی به جیهوپ کرد فقط نگاهی بهش کردم نگاهمو دادم به جیهوپ از قیافش معلوم بود خیلی ناراحت شده دستشو گرفت و لبخندی زدم
"_اشکالی نداره دور دونم
هوفی کشیدم و با جیهوپ وارد خونه شدیم
خونه هنوز همون خونه قدیمی بود همون خونه بزرگی که پر از خاطره بود
هال بزرگش با همون مبلای قهوه ای و پرده های روشن هنوز سر جاش بود روی دیوارا پر از عکسای قدیمی بود عکسایی که با دیدنشون کلی خاطره برام زنده شد
بوی همیشگی همه جا پیچیده بود بوی چای و عطر دقیقا همون بویی که سال ها دلم براش تنگ شده بود
حتی وسایل خونه هم تقریبا همونجوری بودن انگار این چند سال اصلا نگذشته بود
چشمامو توی خونه چرخوندم و یه لبخند کوچیک زدم
با دیدن هر گوشه از خونه یه خاطره قدیمی توی ذهنم زنده میشد
اینجا واقعا خونه بود همون جایی که یه زمانی تمام دنیام بود
یهو صدای بابام بلند شد
همین جور که از اتاق خارج شد گفت
بابای ا/ت:کیه..
یک قدم جلو رفتم و روبه روی بابام وایسادم.
_________________________
ببخشید دیر شد 🧸 🩹 🎀
بچه ها میدونم بد شد و کم قلمم عنه دیگه ببخشید بخدا
- ۶۴۹
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط