تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانی
تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانی
چو خون بر رگ شدی جاری مرا چون جان جانانی
چنان دلبسته ات گشتم که حیران کرده ای دل را
شدم آواره ی کویت ، جنونم در پریشانی
اگر گویم تو مه رویی ، خطا کردم که شمسی تو
که مه محتاج نور توست ، تویی خورشید نورانی
اگر گویم که گلرویی گلان مست نگاه توست
لبت گلخانه ی عشق است تو عالم را گلستانی
دو ابروی کمان تو شده محراب قلب من
عجب قوسی زده نقاش جمالت کرده روحانی
کمان ابروان تو ، کمان آرش عشق است
به زیر این کمان تیری چه ابرویی چه مژگانی
عجب لعل لبی ریزد ، بسان باده از ساغر
اگر بوسم من از آن لب ، کند مستم چه مستانی
عجب زلف پریشانی پریشان کرده ای بر دوش
پریشانم کند هر دم چو گیسویت برافشانی
تویی محبوب این قلبم، کمال عشق و نازی تو
دگر وصف تو نتوانم گمانم حور و پریانی
قلم عاجز ز توصیفت ، شرار افکنده ای بر دل
قلم گفتا همین بر من که تو آیات سبحانی
تو را میثم جان داند صدایت می کند جانم
همین بس مطلع شعرم مرا تو برتر از جانی...🦋🦋
#saharshehim💖
چو خون بر رگ شدی جاری مرا چون جان جانانی
چنان دلبسته ات گشتم که حیران کرده ای دل را
شدم آواره ی کویت ، جنونم در پریشانی
اگر گویم تو مه رویی ، خطا کردم که شمسی تو
که مه محتاج نور توست ، تویی خورشید نورانی
اگر گویم که گلرویی گلان مست نگاه توست
لبت گلخانه ی عشق است تو عالم را گلستانی
دو ابروی کمان تو شده محراب قلب من
عجب قوسی زده نقاش جمالت کرده روحانی
کمان ابروان تو ، کمان آرش عشق است
به زیر این کمان تیری چه ابرویی چه مژگانی
عجب لعل لبی ریزد ، بسان باده از ساغر
اگر بوسم من از آن لب ، کند مستم چه مستانی
عجب زلف پریشانی پریشان کرده ای بر دوش
پریشانم کند هر دم چو گیسویت برافشانی
تویی محبوب این قلبم، کمال عشق و نازی تو
دگر وصف تو نتوانم گمانم حور و پریانی
قلم عاجز ز توصیفت ، شرار افکنده ای بر دل
قلم گفتا همین بر من که تو آیات سبحانی
تو را میثم جان داند صدایت می کند جانم
همین بس مطلع شعرم مرا تو برتر از جانی...🦋🦋
#saharshehim💖
- ۳۴۸
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط