آخرین بازمانده از عشق

آخرین بازمانده از عشق

من قهوه را سر می‌کشم اما این تلخی از فنجانِ من نیست
این شهر با من پیر شد اما از آنِ استخوانِ من نیست

یک عمر دنبال خودم گشتم در کوچه‌هایی که مرا خوردند
آیینه‌ها از دیدنم خسته تصویرها در قاب خود مردند

گفتم که شاید عشق برگردد گفتند که این دیوانگی کافی ست
گفتم بدون عشق می‌میرم گفتند که مرگت هم تماشایی ست

من شمس گمگشته نمی‌خواهم وقتی که مولانا درونم مرد
وقتی که از ترسِ قضاوت‌ها هر واژه‌ای در سینه‌ام پژمرد

نانت نبود عاشق شدی دنیا این بار تو را از ریشه می سوزاند
تو گشنه‌ای او از شکم سیری بر سفره‌ات احکام می‌خواند

تو نان شب را قرض می‌کردی او از بهشتش سهم می‌خواست
تو از خدا یک ذره نان خواستی او با گناهت دار می‌ساخت

من آخرین بازمانده‌ام از عشق از شهرِِ تابوت و غمِ امروز
با هر نفس یک خانه می‌سازم یک خانه ای ویران‌تر از دیروز

من بد شدم اما نه از میل به تاریکیه محض و تباهی‌ها
گاهی برای زنده ماندن ها باید بمیری در سیاهی‌ها

#محمد_خوش_بین
دیدگاه ها (۰)

پدرم نیست ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

جاده بی راهه

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

ای سروِ ناز، بر سرِ پیمانِ ما بمانای ماهِ شب، به خلوتِ چشمان...

یک دشت پر از گلهای سرخ عاشق تقدیم تو باد الهه عشق من

عاشقانه های شبنم

چند پارتی

وقتی لب تو خنده زد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط