[ پارت آخر ]
و اینگونه داستان ما به آخرین فصل خود رسید..
جایی که نویسنده خسته شد...
قلمش را روی میز رها کرد..
و برای آخرین بار به نوشته هایش خیره شد...
🎀✨ پـایـان فـصـل رز کـوچـولـو ✨🎀
قشنگای من...
اینجام تا آخرین حرف هام رو بزنم
و ای کاش که میتونستم بیشتر بگم..
اما چیزی به اسم محدودیت وجود داره
و من اجازه ندارم بیشتر از این چند جمله چیز دیگه ای بهتون بگم
اول از همه،
روز هایی که اینجا گذروندم،
تمام این این ۷ ماه،
همشون برام قشنگ و عزیز هستن..
من با تک تک شما ها آشنا شدم
با تک تک شما ۴۳۰ نفر...
تونستم چیزهای زیادی از هرکدوم تون یاد بگیرم
و حتی ارتباط های کوچیکی باهم برقرار کنیم
همدیگه رو مثل دوستای هم دیدیم و من هم، سعی کردم با شما مثل خواهرای کوچیک یا بزرگ خودم رفتار کنم 🥹🤏🏻🎀
همتون برام ارزشمندین
و اولین خدانگهدارم به شماست.. 🫂
نویسندگی برام فقط کنارهم گذاشتن چند کلمه نبود..
می خواستم جهان های جدیدی خلق کنم!..
شخصیت های متفاوتی بسازم!..
و از همه مهم تر،..
می خواستم از این زندگی فرار کنم...:)
وقتی برای اولین بار نوشتم،
فقط ۸ سالم بود
کلاس دوم بودم
و اولین داستانم راجبه گاوی بود که دوست داشت پرواز کنه.. (اگه خواستید براتون تعریف میکنم🤏🏻🐄🪽)
توی این راه خیلی تمرین کردم
حتی موفقیت های الانم،
شکست هایی برای آیندم محسوب میشن
چون اینطور که بوش میاد سال به سال سبک نوشتنم عوض میشه🤫🎀
پس...
من از نویسندگی خداحافظی میکنم
حداقل فعلا..
و خوشحالم که تونستم از این راه،
خودم رو سرگرم کنم...
پس.. خدانگهدار نویسندگی.. 💘
ویسگون...
برام جایی بود که اولین قدمم رو تو راه نویسندگی برداشتم
جایی بود که تجربه کسب کردم
شماها رو شناختم 🥹💋
و خیلی دیگه از اتفاقات قشنگ زندگیم اینجا افتاد..
ما یه خانواده بودیم، درسته؟..
و من تک تک اعضای این خانواده،
نوه های نازم رو دوست دارم:)) 😭🎀
از همینجا..
یه بوث به لپ تک تک تون میدم 🙂↔️💋
و خب.. خدانگهدار ویسگون...
خیلی کمتر میام..
شاید هفته ای دوبار..
شایدم هر روز..
بستگی به اوضاع درسیم داره..
و اینکه همه دوستام رو از اینجا بردم_ 🙍🏻♀️🎀
چون کمتر میام و.. گفتم جای دیگه ای باشیم راحت تره...
خلاصه که...
خدانگهدار به تک تک روزهای قشنگی که داشتیم
باور کنین برای من هم سخته
وقتی به این فکر میکنم که منتظر بودم ۱ فروردین سال ۱۴۰۶ اولین سالگرد خانوادمون رو جشن بگیرم..
و حالا دیگه هیچ وقت نمیتونم..
واقعا ناراحت میشم:)))
شاید من واقعا لیاقت موندن نداشتم..
و خب.. میبینین که قبولش کردم..
دخترا!...
ممنونم که داستان هام رو خوندین
براشون ذوق کردین :))
و یا برای حمایت از منم که شده بیشتر از یه کامنت گذاشتین.. 😭
همه ی اینا برام خیلی با ارزشن
فک نکنین بی توجه ازشون رد میشم
حتی تمام اون لحظه هایی.. که میشستیم باهم حرف میزدیم..
ناغافل از اینکه حتی همو بشناسیم.. رو خیلی دوست دارم:) 🤧💗
دوستون دارم که برای استوری های زیادم غر نزدین..
وقتایی که ناراحت بودم دلداریم دادین..
برای تک تک شون نظر دادین...
و حتی شب های تابستونی که تا دیروقت باهم حرف میزدیم..
من همشون رو به خاطر می سپارم 🫠
و دیگه..
نمیدونم چی بگم...
تا همینجا هم زیاد حرف زدم، نه؟..:( 😂
مراقب خودتون..
خوبیاتون..
قشنگی هاتون..
عزیزانتون..
و خاطراتی که باهم ساختیم باشید.... 🤏🏻
دوست دار شما: طهورا
پایان قصه ی کوچیک مون: ۱۴۰۵/۷/۲۴
𝑮𝒐𝒐𝒅𝒃𝒚𝒆.. 🫠💘
جایی که نویسنده خسته شد...
قلمش را روی میز رها کرد..
و برای آخرین بار به نوشته هایش خیره شد...
🎀✨ پـایـان فـصـل رز کـوچـولـو ✨🎀
قشنگای من...
اینجام تا آخرین حرف هام رو بزنم
و ای کاش که میتونستم بیشتر بگم..
اما چیزی به اسم محدودیت وجود داره
و من اجازه ندارم بیشتر از این چند جمله چیز دیگه ای بهتون بگم
اول از همه،
روز هایی که اینجا گذروندم،
تمام این این ۷ ماه،
همشون برام قشنگ و عزیز هستن..
من با تک تک شما ها آشنا شدم
با تک تک شما ۴۳۰ نفر...
تونستم چیزهای زیادی از هرکدوم تون یاد بگیرم
و حتی ارتباط های کوچیکی باهم برقرار کنیم
همدیگه رو مثل دوستای هم دیدیم و من هم، سعی کردم با شما مثل خواهرای کوچیک یا بزرگ خودم رفتار کنم 🥹🤏🏻🎀
همتون برام ارزشمندین
و اولین خدانگهدارم به شماست.. 🫂
نویسندگی برام فقط کنارهم گذاشتن چند کلمه نبود..
می خواستم جهان های جدیدی خلق کنم!..
شخصیت های متفاوتی بسازم!..
و از همه مهم تر،..
می خواستم از این زندگی فرار کنم...:)
وقتی برای اولین بار نوشتم،
فقط ۸ سالم بود
کلاس دوم بودم
و اولین داستانم راجبه گاوی بود که دوست داشت پرواز کنه.. (اگه خواستید براتون تعریف میکنم🤏🏻🐄🪽)
توی این راه خیلی تمرین کردم
حتی موفقیت های الانم،
شکست هایی برای آیندم محسوب میشن
چون اینطور که بوش میاد سال به سال سبک نوشتنم عوض میشه🤫🎀
پس...
من از نویسندگی خداحافظی میکنم
حداقل فعلا..
و خوشحالم که تونستم از این راه،
خودم رو سرگرم کنم...
پس.. خدانگهدار نویسندگی.. 💘
ویسگون...
برام جایی بود که اولین قدمم رو تو راه نویسندگی برداشتم
جایی بود که تجربه کسب کردم
شماها رو شناختم 🥹💋
و خیلی دیگه از اتفاقات قشنگ زندگیم اینجا افتاد..
ما یه خانواده بودیم، درسته؟..
و من تک تک اعضای این خانواده،
نوه های نازم رو دوست دارم:)) 😭🎀
از همینجا..
یه بوث به لپ تک تک تون میدم 🙂↔️💋
و خب.. خدانگهدار ویسگون...
خیلی کمتر میام..
شاید هفته ای دوبار..
شایدم هر روز..
بستگی به اوضاع درسیم داره..
و اینکه همه دوستام رو از اینجا بردم_ 🙍🏻♀️🎀
چون کمتر میام و.. گفتم جای دیگه ای باشیم راحت تره...
خلاصه که...
خدانگهدار به تک تک روزهای قشنگی که داشتیم
باور کنین برای من هم سخته
وقتی به این فکر میکنم که منتظر بودم ۱ فروردین سال ۱۴۰۶ اولین سالگرد خانوادمون رو جشن بگیرم..
و حالا دیگه هیچ وقت نمیتونم..
واقعا ناراحت میشم:)))
شاید من واقعا لیاقت موندن نداشتم..
و خب.. میبینین که قبولش کردم..
دخترا!...
ممنونم که داستان هام رو خوندین
براشون ذوق کردین :))
و یا برای حمایت از منم که شده بیشتر از یه کامنت گذاشتین.. 😭
همه ی اینا برام خیلی با ارزشن
فک نکنین بی توجه ازشون رد میشم
حتی تمام اون لحظه هایی.. که میشستیم باهم حرف میزدیم..
ناغافل از اینکه حتی همو بشناسیم.. رو خیلی دوست دارم:) 🤧💗
دوستون دارم که برای استوری های زیادم غر نزدین..
وقتایی که ناراحت بودم دلداریم دادین..
برای تک تک شون نظر دادین...
و حتی شب های تابستونی که تا دیروقت باهم حرف میزدیم..
من همشون رو به خاطر می سپارم 🫠
و دیگه..
نمیدونم چی بگم...
تا همینجا هم زیاد حرف زدم، نه؟..:( 😂
مراقب خودتون..
خوبیاتون..
قشنگی هاتون..
عزیزانتون..
و خاطراتی که باهم ساختیم باشید.... 🤏🏻
دوست دار شما: طهورا
پایان قصه ی کوچیک مون: ۱۴۰۵/۷/۲۴
𝑮𝒐𝒐𝒅𝒃𝒚𝒆.. 🫠💘
- ۱.۱k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط