{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

پارت ۱۳

:خوبه، برای هم بمونیدددد!

صدای ذوق‌زده‌اش از پشت تلفن می‌اومد.

-ممنون...

هنوز از حرفش تعجب کرده بودم که دوباره با همان هیجان گفت:

:وایی رئیس! من دیگه برم کارهای مرخصی‌تونو انجام بدم. بای!

-خداف...

تماس که قطع شد، گوشی رو پایین آوردم و نفس عمیقی کشیدم.

-واییی... دیگه نمی‌کشم. اههه!

ویو لیا

تهیونگ خیلی پسر خوبیه، اما یه چیزی درباره‌ش از همون اول توجهم رو جلب کرده بود.

چند وقت پیش، وقتی داشتیم با هم روی یه پرونده مشورت می‌کردیم، یه سوتی کوچیک داد.

شاید برای بقیه چیز مهمی نبود، ولی برای من کافی بود تا شک کنم.

رفتم تحقیق کردم و...

بلهههه!

ایشون همون تهیونگیه که سال‌ها پیش گم شده بود.

اما هر وقت درباره‌ی گم شدنش یا اتفاقات اون روز ازش سؤال می‌کنم، یهو لال می‌شه!

نه توضیح می‌ده، نه چیزی می‌گه.

انگار یه راز بزرگ پشت اون سکوتش قایم کرده.

و این موضوع، بیشتر از هر چیزی منو کنجکاو کرده.

:سلام خانم. آقای دویون کار داشتن، رفتن بیرون. مادرتونم رفته پیش مادربزرگتون.

+اووو... جدی؟

لحظه‌ای فکر کردم و بعد گفتم:

+راستی، شمارتو بده. برای شرایط اضطراری لازم می‌شه. شماره‌ی همه‌ی خدمتکارا رو گرفتم.

:اوه، بله حتماً. بفرمایید.

+تنکس... می‌تونی بری غذامو ببری اتاق جونگکوک؟

:اوهه، بله حتماً.

ویو اتاق جونگکوک

تق‌تق.

%بیا تو.

صدایش برخلاف همیشه، خسته و گرفته بود.

+سلام.

%چرا اومدی اینجا؟

+غذات رو آوردم.

کنارش روی تخت نشستم.

چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد.

بعد آرام گفتم:

+من و دوهیون قراره پنجشنبه ازدواج کنیم... میای؟

جونگکوک نگاهش رو ازم گرفت.

%ببینم چی می‌شه...

غم توی صداش کاملاً مشخص بود.

لبخند کوچیکی زدم.

+می‌دونستم...

چند لحظه مکث کردم.

+می‌دونستم که قراره یه روز با تو ازدواج کنم.

جونگکوک با بغض نگاهم کرد.

%اوه... جدی؟

چشمم به بطری کنار تخت افتاد.

+اونا مشروبه؟!

%نه... یعنی آره. چیزی نیست.

دستش رو گرفتم.

+جونگکوک عزیزم...

آرام ادامه دادم:

+قرار نیست همه به چیزی که می‌خوان برسن. بعضیا شکست می‌خورن، دوباره بلند می‌شن و ادامه می‌دن. اما بعضیا فقط بلند می‌شن و نگاه می‌کنن چیزی که می‌خواستن ازشون دور بشه.

نگاهش کردم.

+تو الان همون دومی هستی. چاره‌ای جز نگاه کردن نداری.

جونگکوک چیزی نگفت.

+اما اگه دوهیون رو بکشی، حتی اگه به چیزی که می‌خواستی برسی، من هیچ‌وقت عاشقت نمی‌شم.

دستش رو محکم‌تر گرفتم.

+ولی اگه برای خودت بلند شی و بری یه زندگی جدید بسازی، اگه دست از گذشته بکشی... اون‌وقت بردی.

لبخند کوچیکی زدم.

ادامه تو پارت بعد.....
دیدگاه ها (۵)

.𓆩♡𓆪 𝑯𝒆 𝒊𝒔 𝒏𝒐𝒕 𝒋𝒖𝒔𝒕 𝒂 𝒎𝒐𝒎𝒆𝒏𝒕… 𝒉𝒆’𝒔 𝒂 𝒘𝒉𝒐𝒍𝒆 𝒇𝒆𝒆𝒍𝒊𝒏𝒈. 🐻‍❄️

استاد جئون part 4رینا: رسیدیم خونه جونگکوک الان باید می اومد...

سناریو جونگکوک

اتــاق 𝟕𝟎𝟕³۱۰:۰۶«الان میام.»«راستی، یه چیز عجیب پیدا کردم.»ج...

#Repost mikeriazi منبع ——⁨بسیار مهم ⚠️✒️ ده حقیقتی که دیر فه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط