{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔒قفلِ حسی…

🔒قفلِ حسی…

لحظه‌ای که حس ازراه می‌رسه
نه باحرف، با هجوم
صورت یه‌هو داغ می‌شه
نفس‌ها کوتاه وتند، قلب می‌کوبه
انگار می‌خواد ازسینه بیرون بپره
مغز برای چندثانیه خاموش می‌شه
بدن دنبال خودش می‌گرده، زبان دنبال کلمه…👌

اماهیچ‌چیز سرِ وقت نمی‌رسه
این گیرِ عجیب
نه ترسه،نه کم‌جرئتی
این همون لحظه ی نخست ارتباطه
که‌دل بعدِ مدتها سکوت می‌خواد
حرف بزنه ونمی‌دونه، ازکجا شروع کنه🥴

حرف‌ها نامنظم می‌شن،صدامی‌لرزه
جمله‌ها نصفه می‌مونن…

اماهمین بی‌قاعدگی
نشونهٔ راستیه…
حرف فکر نمی‌خواد
ضربان روشنش می‌کنه💎
دیدگاه ها (۰)

پارت 41🌙 ویو هیون‌وو:هیون‌وو: بچه‌ها، من حساب کردم... بریم.ه...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:3#انتخاب_امنماشین با...

Part: 19───[صبح روز بعد]ساعت دقیقاً هشت بود.من و تهیونگ کنار...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕صبح روز بعد، سئول با صدای ناق...

تولدت مبارک، سئو چانگبینِ دوست‌داشتنی من! 🐷🐰💗🎂امروز روزیه که...

پارت ۲آلیا: لیا دیگه زود باش دختر، به قطار نمی‌رسیم‌ها؟لیا: ...

سناریو توکیو ریونجرز

هندونه با مین یونگی؟؟

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط