لقبمو انقدر راحت به یکی دیگه دادی؟
لقبمو انقدر راحت به یکی دیگه دادی؟
حتی اون اسمی که فقط من صدات میکردم هم دیگه مختص من نیست
رفتم کامنتا رو خوندم با اینکه ته دلم میدونستم قراره با هر خطش یه تیکه از دلم بریزه
ولی بازم خوندم
انگار دنبال چیزی میگشتم که ثابت کنه هنوز یه فرقی بین من و بقیه هست
یه نشونه کوچیک که بهم بگه تمام اون روزا فقط توی ذهن من خاص نبودن
ولی چیزی پیدا نکردم
فقط دیدم چقدر راحت میشه جای آدمها رو پر کرد
چقدر راحت میشه همون حرفایی رو که یه روزی برای یکی خاص بودن برای یکی دیگه هم تکرار کرد
چقدر راحت میشه به کسی حس خاص بودن داد و بعد یه روز کاری کرد که خودش هم ندونه واقعاً خاص بوده یا فقط یکی از خیلیها
میدونی چی بیشتر از همه دلمو شکست؟
دیدن همون لقبی بود که یه زمانی با شنیدنش لبخند میزدم
همون دو کلمهای که برای من فقط یه صدا نبود
یه حس بود
یه خاطره بود
یه تیکه از روزایی بود که فکر میکردم هنوز یه جای امن برای دلتنگیهام دارم
ولی حالا همون کلمهها رو میبینم که برای یکی دیگه نوشته شدن
و من فقط خیره میمونم به صفحه و از خودم میپرسم
یعنی اون روزایی که من با شنیدن این حرفا خوشحال میشدم، برای تو هم به اندازه من ارزش داشتن؟
یا فقط من بودم که از چند تا کلمه یه دنیا ساختم و تو حتی خبر نداشتی چقدر بهش دل بستم؟
من هیچوقت فکر نمیکردم یه روز به جایی برسم که از دیدن خوشحالی تو برای یکی دیگه ناراحت بشم
من فقط دلم میخواست چیزی که بین ما بود، هر اسمی که داشت، برای خودمون یه معنی متفاوت داشته باشه
نه اینکه یه روز بشینم و ببینم همون خاطرهها دارن جلوی چشمم برای آدمای دیگه تکرار میشن
شاید واقعاً مشکل منم
منم که زیادی به حرفا دل بستم
منم که از بین این همه آدم، تو رو یه جور دیگه دیدم
منم که فکر کردم بعضی آدما وقتی یه بار بهت احساس خاص بودن میدن، دیگه نمیتونن همون حس رو به این راحتی برای بقیه تکرار کنن
ولی انگار اشتباه میکردم
حالا هر بار که میخوام یه خاطره خوب ازت یادم بیاد، یه تصویر تازه میاد جلو چشمم
یه کامنت
یه لقب
یه جمله که این بار برای من نیست
و من حتی نمیتونم از خاطرات خودم فرار کنم، چون هنوز یه گوشه از دلم همون روزا رو دوست داره
کاش میشد برگردم به روزایی که هنوز این چیزا رو نمیدونستم
به روزایی که با دیدن اسمت خوشحال میشدم، نه اینکه از خودم بپرسم امروز قراره کدوم خاطرهم رو با یکی دیگه شریک بشم
کاش میشد یه بار دیگه بدون ترس از جایگزین شدن، بهت دل ببندم
خستهم از اینکه هنوز چیزایی برام مهمن که شاید برای تو مدتهاست عادی شدن
از اینکه هر بار سعی میکنم بیخیال بشم، یه چیزی پیدا میشه که دوباره همهچیز رو یادم میاره
از اینکه نمیدونم باید دلتنگت باشم یا از خودم ناراحت که چرا هنوز اینقدر برام مهمی
من از تو متنفر نیستم
کاش بودم
شاید اونوقت دیدن این چیزا انقدر سخت نبود
شاید اونوقت میتونستم بدون اینکه دلم بلرزه از کنارت رد بشم
ولی من هنوز همون آدمم که یه روز با چند تا کلمه از تو خوشحال میشد
فقط حالا همون کلمهها دارن بهم یاد میدن که هیچ حسی رو نمیشه برای همیشه فقط برای خودت نگه داری
و تلخترین قسمت ماجرا اینه که
تو شاید هیچوقت نفهمی با تکرار چند تا کلمه چه چیزی رو توی من عوض کردی
چون تو فقط داشتی حرف میزدی
ولی من داشتم به حرفات دل میبستم
حتی اون اسمی که فقط من صدات میکردم هم دیگه مختص من نیست
رفتم کامنتا رو خوندم با اینکه ته دلم میدونستم قراره با هر خطش یه تیکه از دلم بریزه
ولی بازم خوندم
انگار دنبال چیزی میگشتم که ثابت کنه هنوز یه فرقی بین من و بقیه هست
یه نشونه کوچیک که بهم بگه تمام اون روزا فقط توی ذهن من خاص نبودن
ولی چیزی پیدا نکردم
فقط دیدم چقدر راحت میشه جای آدمها رو پر کرد
چقدر راحت میشه همون حرفایی رو که یه روزی برای یکی خاص بودن برای یکی دیگه هم تکرار کرد
چقدر راحت میشه به کسی حس خاص بودن داد و بعد یه روز کاری کرد که خودش هم ندونه واقعاً خاص بوده یا فقط یکی از خیلیها
میدونی چی بیشتر از همه دلمو شکست؟
دیدن همون لقبی بود که یه زمانی با شنیدنش لبخند میزدم
همون دو کلمهای که برای من فقط یه صدا نبود
یه حس بود
یه خاطره بود
یه تیکه از روزایی بود که فکر میکردم هنوز یه جای امن برای دلتنگیهام دارم
ولی حالا همون کلمهها رو میبینم که برای یکی دیگه نوشته شدن
و من فقط خیره میمونم به صفحه و از خودم میپرسم
یعنی اون روزایی که من با شنیدن این حرفا خوشحال میشدم، برای تو هم به اندازه من ارزش داشتن؟
یا فقط من بودم که از چند تا کلمه یه دنیا ساختم و تو حتی خبر نداشتی چقدر بهش دل بستم؟
من هیچوقت فکر نمیکردم یه روز به جایی برسم که از دیدن خوشحالی تو برای یکی دیگه ناراحت بشم
من فقط دلم میخواست چیزی که بین ما بود، هر اسمی که داشت، برای خودمون یه معنی متفاوت داشته باشه
نه اینکه یه روز بشینم و ببینم همون خاطرهها دارن جلوی چشمم برای آدمای دیگه تکرار میشن
شاید واقعاً مشکل منم
منم که زیادی به حرفا دل بستم
منم که از بین این همه آدم، تو رو یه جور دیگه دیدم
منم که فکر کردم بعضی آدما وقتی یه بار بهت احساس خاص بودن میدن، دیگه نمیتونن همون حس رو به این راحتی برای بقیه تکرار کنن
ولی انگار اشتباه میکردم
حالا هر بار که میخوام یه خاطره خوب ازت یادم بیاد، یه تصویر تازه میاد جلو چشمم
یه کامنت
یه لقب
یه جمله که این بار برای من نیست
و من حتی نمیتونم از خاطرات خودم فرار کنم، چون هنوز یه گوشه از دلم همون روزا رو دوست داره
کاش میشد برگردم به روزایی که هنوز این چیزا رو نمیدونستم
به روزایی که با دیدن اسمت خوشحال میشدم، نه اینکه از خودم بپرسم امروز قراره کدوم خاطرهم رو با یکی دیگه شریک بشم
کاش میشد یه بار دیگه بدون ترس از جایگزین شدن، بهت دل ببندم
خستهم از اینکه هنوز چیزایی برام مهمن که شاید برای تو مدتهاست عادی شدن
از اینکه هر بار سعی میکنم بیخیال بشم، یه چیزی پیدا میشه که دوباره همهچیز رو یادم میاره
از اینکه نمیدونم باید دلتنگت باشم یا از خودم ناراحت که چرا هنوز اینقدر برام مهمی
من از تو متنفر نیستم
کاش بودم
شاید اونوقت دیدن این چیزا انقدر سخت نبود
شاید اونوقت میتونستم بدون اینکه دلم بلرزه از کنارت رد بشم
ولی من هنوز همون آدمم که یه روز با چند تا کلمه از تو خوشحال میشد
فقط حالا همون کلمهها دارن بهم یاد میدن که هیچ حسی رو نمیشه برای همیشه فقط برای خودت نگه داری
و تلخترین قسمت ماجرا اینه که
تو شاید هیچوقت نفهمی با تکرار چند تا کلمه چه چیزی رو توی من عوض کردی
چون تو فقط داشتی حرف میزدی
ولی من داشتم به حرفات دل میبستم
- ۷۰۳
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط