{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاه

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت میشم.»
منِ خسته از همه، منِ زخم‌خورده از آدم‌ها، باور کردم. چطوری باور نکنم؟ صداش اون‌قدر گرم بود که یخِ تنهایی‌ام رو آب کرد. اون‌قدر محکم بود که فکر کردم بالاخره یکی اومد که نمی‌لرزه، نمی‌ره، نمی‌شکنه.

اما اون فقط یه چیز رو ثابت کرد: فرق داشت. اون‌قدر که نه پناه شد، نه تکیه‌گاه؛ خودِ پرتگاه شد.
پرتگاهی که هر قدم نزدیک‌تر شدن، عمیق‌تر می‌کَند. و من که فکر می‌کردم دارم می‌رم تو آغوشش، داشتم می‌افتادم.

حالا تنهایی برام نه یه اتاق خالی، که یه زخم بازه. هر شب که می‌خوابم، هر صبح که بیدار می‌شم، همون زخمه و همون درد.
از عشق می‌ترسم. نه از نبودنش، که از بودنش. از اون لحظه‌ای که دوباره یکی بگه «من فرق دارم» و تو با تمام وجودت بدونی که این‌بارم فرقش، همون پرتگاه بودن بوده.

و بدترین قسمت؟
اینکه هنوز، گاهی، تو سکوت شب، دلم برای همون دروغِ قشنگ تنگ میشه.
برای همون «پناهتم» که هیچ‌وقت نبود.
برای همون دستی که هیچ‌وقت نگرفت.
برای همون آدمی که اومد تا فرق داشته باشه…
و فرقش فقط این بود که بیشتر از همه شکست.
دختر جنوبی 💔
@zeinab3124
دیدگاه ها (۰)

چیزی را کم دارم،شاید امید، شاید فراموشی، شاید یک دوست و شاید...

خسته‌امکاش این حجم از خستگی میتونست نفسمو بگیرهوقتی اشک آدما...

میگن قلب استخون نداره پس اینا چیه توش میشکنه؟!بعضی درد ها رو...

بعضے “ضربہ ها” نمے بـُرهزخـم نمے ڪنـهحتّے خراش هم نمـے ندازه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط