{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

و ته...

و ته...

هنوز نگاهم می‌کرد.

من لبخند زدم.

یه لبخند پر از اشک.

بعد برگشتم و از گیت رد شدم.

اما درست قبل از اینکه از دیدشون خارج بشم...

برای آخرین بار برگشتم.

و با خودم فکر کردم:

«شاید این خداحافظی نباشه...»

«شاید فقط یه فاصله باشه.»

اما هیچ‌کدوممون نمی‌دونستیم...

وقتی آت از اون در عبور کرد...

دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شد.

✈️🇮🇹

و پشت اون در...

ته برای اولین بار فهمید...

بعضی آدم‌ها وقتی میرن، تازه می‌فهمی چقدر جای بزرگی توی زندگیت داشتن.

╰─━━━━━━━━━━━━━━─╯
😭🌷 ادامه دارد... 🌷
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۳۳^_^

صادق هدایت تو کتاب بوفِ کورخیلی خوب نوشته که :افسوس که تمام ...

قسمت بیست و پنج

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

مهمونی پارت ۴۷

#حکایت_قدیمی روباه عاشق خری شده بود که هر روز کنار رودخانه آ...

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟗بعد از آن روز، یونا دیگر کمتر به قصر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط