و ته...
و ته...
هنوز نگاهم میکرد.
من لبخند زدم.
یه لبخند پر از اشک.
بعد برگشتم و از گیت رد شدم.
اما درست قبل از اینکه از دیدشون خارج بشم...
برای آخرین بار برگشتم.
و با خودم فکر کردم:
«شاید این خداحافظی نباشه...»
«شاید فقط یه فاصله باشه.»
اما هیچکدوممون نمیدونستیم...
وقتی آت از اون در عبور کرد...
دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشد.
✈️🇮🇹
و پشت اون در...
ته برای اولین بار فهمید...
بعضی آدمها وقتی میرن، تازه میفهمی چقدر جای بزرگی توی زندگیت داشتن.
╰─━━━━━━━━━━━━━━─╯
😭🌷 ادامه دارد... 🌷
هنوز نگاهم میکرد.
من لبخند زدم.
یه لبخند پر از اشک.
بعد برگشتم و از گیت رد شدم.
اما درست قبل از اینکه از دیدشون خارج بشم...
برای آخرین بار برگشتم.
و با خودم فکر کردم:
«شاید این خداحافظی نباشه...»
«شاید فقط یه فاصله باشه.»
اما هیچکدوممون نمیدونستیم...
وقتی آت از اون در عبور کرد...
دیگه هیچچیز مثل قبل نمیشد.
✈️🇮🇹
و پشت اون در...
ته برای اولین بار فهمید...
بعضی آدمها وقتی میرن، تازه میفهمی چقدر جای بزرگی توی زندگیت داشتن.
╰─━━━━━━━━━━━━━━─╯
😭🌷 ادامه دارد... 🌷
- ۱۹۹
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط