عقرب بالش
میشم عقرب توی بالش؛ خوابه راحته وجدانت؟
با کیام؟! با همون تو که هر بار یکی از اینور صدات میکنه «ملت شریف و شهیدپرور» و یکی از اونور صدات میکنه «هممیهنان عزیزم»! بعد فکر میکنی خب، کدومور باشی؛ انگار نه انگار که میشه نباشی!
همیشه ما بدبختا، همین ایرانیهایی بودیم که اینجا خائنین به ریشمون میخندیدن و اونجاهای دیگه دشمنامون به ریشهمون کینه داشتن. ما شریکِ باختیم براشون و موقع برندهبودنشون، امنیتی میشه همسفرگیمون!
چرا عادت داری چوب بزنن تو سرت؟ چرا باید جیغ رو بشنوی فقط؟! هیچکاره و همهکارهای؛ و وقتی کارت داریم، ناکاری! اصلاً چرا کارنکرده کارمندی؟!
تو که دقیق و تکتیراندازی، چرا سربند میبندی، میری تخریبِ این و اون میشی؟!
یعنی چی بیخیالی و برای حق زندگی آدما درجهبندی میکنی؟!
اگه واقعاً با ظلم مشکل داری، پس چه به یک، چه به صد، باید مشکل داشته باشی.
اگه برای حق زندگی آدما درجهبندی میکنی، اگه ظلم رو نه با ماهیتش، بلکه با هویتِ ظالم میسنجی، اگه اسم خودتو مدعیِ دینداری گذاشتی اما پشت آبروی دین، بیعدالتی رو توجیه میکنی؛ اونوقت این «بیهویتِ بزدل» خطاب به توئه، نه به کسی که هنوز جرئت داره نقابش رو برداره.
اگه با هر صدایی به سمتی میری و بیآنکه فکر کنی، ابزار تخریب این و اون میشی، خودتو از جماعت زامبی جدا نکردی.
دارم برات هر روز و هر شب، دارم برات... وقتی «مسئول» رو صرفش کنی، بر پایهٔ مفعول میشه مسئول، ولاغیر! یا شدنیه یا دیگه کلهپا میشی، جاکش!
تا امثال ما نفس میکشن، هیچ سلطهگری با هیچ لباسی نمیتونه بالاسر باشه.
اگه سلطه رو فقط وقتی میشناسی که لباس دشمن تنش باشه، ممکنه روزی عمامهٔ سلطهگر رو ببینی، اما سلطهش رو نه. من همون عمامه رو تاج میبینم؛ چون مسئلهم لباس نیست، قدرتیه که خودش رو بالاتر از پاسخگویی میدونه.
تعارف با هیچ آقازاده و سیدزاده هم نداریم.
هر روز و شب تا باشیم، صدامون هست. اگه بیانعکاسیم، بهخاطر این جماعت کوتولهست که برای امامحسینی سینه میزنن که فقط چون جماعتی مثل خودشون منفعل گریهزاری میکردن، شهید شد.
اگه برای امام حسین سینه میزنی، اما در برابر ظلمی که جلوی چشمته منفعل میمونی، باید از خودت بپرسی: داری راهش رو ادامه میدی یا فقط برای مظلومیتش عزاداری میکنی؟
شعار و سروصداشون از همه بالاتره، ولی مغزشون کو؟!
جماعت زامبی!
و اگه هیچکدوم از این «اگه»ها وصف تو نیست، پس مخاطب این توهینها هم تو نیستی.
اما اگه هست، هنوز فرصت داری نقاب رو خودت برداری؛ پیش از اونکه رفتارت از چهرهت برداردش.
الان دم خروس زده بیرون که از اینور، هم نقض همدلیهای جمهوریِ (همدلی مردمی!؟!!) و هم نقض اسلامیِ این ج.ا!
امیرحسین مقصودلو باید مسئلهٔ مردم میبود؛ اگر بودنهای تا به الان واقعی بود، اگر جهتدهی نبود!
مردم ساکن و مردابنشین که همیشه منتظرن!
حرکتی نداشتن و ندارن که بخوای جهت بدی بهشون.
حالا بعدتر میگم کیا بودن این حرکتها و این ریشههای اقشارِ مردمی. هرچی شوخیشوخی گفتیم رو باید چک کنیم دوباره، مثل هر بار که شوخی کردیم:
«به کی و کجا وصلی؟!»
آخه زیاد پیش اومده واقعاً وصل بودن و کلی حرف دارم؛ منتهی خطر برچسبِ توهم توطئه در کاره، اما به وقتش میگم؛ نباشم هم، گذاشتم که بگن.
برگردیم به جریان تتلو، با تمرکز به تناقضها؛ الکی مثلاً یادآوری!!! چون که قبلاً بوده و الان یادمون رفته! (نبوده!)
الف: حق حیات، نه حقِ همعقیدهبودن
۱. اگر برای نجات جان یک انسان، اول باید عقیدهاش را بپسندی، از حق حیات دفاع نمیکنی؛ از امتیاز همعقیدهبودن دفاع میکنی.
۲. جان آدمها، جایزهٔ خوشرفتاری با سلیقهٔ ما نیست.
۳. انسان برای سزاواربودنِ عدالت، مجبور نیست محبوب تو باشد.
۴. اگر حق با محبوبیت تغییر کند، دیگر حق نیست؛ رأیگیری است.
۵. مخالف تو بودن، جرمِ اضافهای نیست.
۶. حق حیات را نمیشود به هواداری مشروط کرد.
۷. عدالت وقتی گزینشی شد، فقط نامش عدالت میماند.
۸. حقِ دشمن هم حق است؛ وگرنه از حق حرف نمیزنی، از امتیاز حرف میزنی.
۹. کسی که حق را فقط برای خودی میخواهد، هنوز معنای حق را نفهمیده است.
۱۰. آدمها را میشود نقد کرد؛ حق حیاتشان را نه.
◤ ΞΔ ◢
#نویسنده_چندمعنایی #دیدگاه_خاکستری #مانیفست #ضد_سلطه #آگاهی_فردی #استقلال_فکری
با کیام؟! با همون تو که هر بار یکی از اینور صدات میکنه «ملت شریف و شهیدپرور» و یکی از اونور صدات میکنه «هممیهنان عزیزم»! بعد فکر میکنی خب، کدومور باشی؛ انگار نه انگار که میشه نباشی!
همیشه ما بدبختا، همین ایرانیهایی بودیم که اینجا خائنین به ریشمون میخندیدن و اونجاهای دیگه دشمنامون به ریشهمون کینه داشتن. ما شریکِ باختیم براشون و موقع برندهبودنشون، امنیتی میشه همسفرگیمون!
چرا عادت داری چوب بزنن تو سرت؟ چرا باید جیغ رو بشنوی فقط؟! هیچکاره و همهکارهای؛ و وقتی کارت داریم، ناکاری! اصلاً چرا کارنکرده کارمندی؟!
تو که دقیق و تکتیراندازی، چرا سربند میبندی، میری تخریبِ این و اون میشی؟!
یعنی چی بیخیالی و برای حق زندگی آدما درجهبندی میکنی؟!
اگه واقعاً با ظلم مشکل داری، پس چه به یک، چه به صد، باید مشکل داشته باشی.
اگه برای حق زندگی آدما درجهبندی میکنی، اگه ظلم رو نه با ماهیتش، بلکه با هویتِ ظالم میسنجی، اگه اسم خودتو مدعیِ دینداری گذاشتی اما پشت آبروی دین، بیعدالتی رو توجیه میکنی؛ اونوقت این «بیهویتِ بزدل» خطاب به توئه، نه به کسی که هنوز جرئت داره نقابش رو برداره.
اگه با هر صدایی به سمتی میری و بیآنکه فکر کنی، ابزار تخریب این و اون میشی، خودتو از جماعت زامبی جدا نکردی.
دارم برات هر روز و هر شب، دارم برات... وقتی «مسئول» رو صرفش کنی، بر پایهٔ مفعول میشه مسئول، ولاغیر! یا شدنیه یا دیگه کلهپا میشی، جاکش!
تا امثال ما نفس میکشن، هیچ سلطهگری با هیچ لباسی نمیتونه بالاسر باشه.
اگه سلطه رو فقط وقتی میشناسی که لباس دشمن تنش باشه، ممکنه روزی عمامهٔ سلطهگر رو ببینی، اما سلطهش رو نه. من همون عمامه رو تاج میبینم؛ چون مسئلهم لباس نیست، قدرتیه که خودش رو بالاتر از پاسخگویی میدونه.
تعارف با هیچ آقازاده و سیدزاده هم نداریم.
هر روز و شب تا باشیم، صدامون هست. اگه بیانعکاسیم، بهخاطر این جماعت کوتولهست که برای امامحسینی سینه میزنن که فقط چون جماعتی مثل خودشون منفعل گریهزاری میکردن، شهید شد.
اگه برای امام حسین سینه میزنی، اما در برابر ظلمی که جلوی چشمته منفعل میمونی، باید از خودت بپرسی: داری راهش رو ادامه میدی یا فقط برای مظلومیتش عزاداری میکنی؟
شعار و سروصداشون از همه بالاتره، ولی مغزشون کو؟!
جماعت زامبی!
و اگه هیچکدوم از این «اگه»ها وصف تو نیست، پس مخاطب این توهینها هم تو نیستی.
اما اگه هست، هنوز فرصت داری نقاب رو خودت برداری؛ پیش از اونکه رفتارت از چهرهت برداردش.
الان دم خروس زده بیرون که از اینور، هم نقض همدلیهای جمهوریِ (همدلی مردمی!؟!!) و هم نقض اسلامیِ این ج.ا!
امیرحسین مقصودلو باید مسئلهٔ مردم میبود؛ اگر بودنهای تا به الان واقعی بود، اگر جهتدهی نبود!
مردم ساکن و مردابنشین که همیشه منتظرن!
حرکتی نداشتن و ندارن که بخوای جهت بدی بهشون.
حالا بعدتر میگم کیا بودن این حرکتها و این ریشههای اقشارِ مردمی. هرچی شوخیشوخی گفتیم رو باید چک کنیم دوباره، مثل هر بار که شوخی کردیم:
«به کی و کجا وصلی؟!»
آخه زیاد پیش اومده واقعاً وصل بودن و کلی حرف دارم؛ منتهی خطر برچسبِ توهم توطئه در کاره، اما به وقتش میگم؛ نباشم هم، گذاشتم که بگن.
برگردیم به جریان تتلو، با تمرکز به تناقضها؛ الکی مثلاً یادآوری!!! چون که قبلاً بوده و الان یادمون رفته! (نبوده!)
الف: حق حیات، نه حقِ همعقیدهبودن
۱. اگر برای نجات جان یک انسان، اول باید عقیدهاش را بپسندی، از حق حیات دفاع نمیکنی؛ از امتیاز همعقیدهبودن دفاع میکنی.
۲. جان آدمها، جایزهٔ خوشرفتاری با سلیقهٔ ما نیست.
۳. انسان برای سزاواربودنِ عدالت، مجبور نیست محبوب تو باشد.
۴. اگر حق با محبوبیت تغییر کند، دیگر حق نیست؛ رأیگیری است.
۵. مخالف تو بودن، جرمِ اضافهای نیست.
۶. حق حیات را نمیشود به هواداری مشروط کرد.
۷. عدالت وقتی گزینشی شد، فقط نامش عدالت میماند.
۸. حقِ دشمن هم حق است؛ وگرنه از حق حرف نمیزنی، از امتیاز حرف میزنی.
۹. کسی که حق را فقط برای خودی میخواهد، هنوز معنای حق را نفهمیده است.
۱۰. آدمها را میشود نقد کرد؛ حق حیاتشان را نه.
◤ ΞΔ ◢
#نویسنده_چندمعنایی #دیدگاه_خاکستری #مانیفست #ضد_سلطه #آگاهی_فردی #استقلال_فکری
- ۲.۰k
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط