شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیست و هشتم🔍
این قسمت=[لبه ی پرتگاه]
صدای ضربان قلبم رو توی گوشام میشنیدم. شنود مچاله شده روی میز، انگار داشت بهم میخندید. تهیونگ منتظر بود. نگاهش اونقدر سنگین بود که انگار داشت بهم وزن(البته راستش باید بگم جرم،ما توی فیزیک خواندیم که نباید بگوییم وزن،باید بگوییم جرم😁🙄)تمام گناههام رو تحمیل میکرد.
سریع توی ذهنم چیدم. اگه بگم جاسوس پلیسم، همونجا کارم تمومه. اگه بگم بیگناهم، باهوشتر از این حرفهاست که باور کنه. پس باید یه نیمهحقیقت میگفتم. چیزی که اون رو هم کنجکاو کنه و هم کمی... نگران.
نفس عمیقی کشیدم و با لحنی که سعی کردم فقط کمی لرزون باشه، جواب دادم:
+"آره، اون برای منه. ولی نه اونطوری که فکر میکنی."
تهیونگ اخمش غلیظتر شد.
-"پس چطور؟"
-"من برایِ هیچ سازمان یا پلیسی کار نمیکنم، تهیونگ."
صدام رو پایین آوردم.
+"من برای خودم کار میکنم. اون شنود رو اونجا گذاشتم چون فکر میکردم... فکر میکردم اون کسی که اون شب توی سالن مهمانی بود، قصد داره تو رو بکشه. اون تکتیرانداز... اون بخشی از برنامهی دشمن خودته، هانا."
چشمهای تهیونگ برای یه لحظه گشاد شد. انتظار این رو نداشت.
-"هانا؟داری چرند میگی."
+"چرند نیست. چرا فکر کردی اون شب انقدر راحت اومد بهت نزدیک شد؟"
به جلو خم شدم، طوری که فضای بینمون به حداقل رسید.
+"من فقط میخواستم محافظت کنم. آره، شاید احمقانه باشه که یه خدمتکار بخواد از یه مافیای بیرحم محافظت کنه، ولی این تنها دلیلی بود که من اون شب اونجا بودم. اگه میخواستم بکشمت، تا حالا صد بار این کار رو کرده بودم... با یه سم ساده توی قهوت، نه با یه شنود آشغال!"
سکوتِ وحشتناکی اتاق رو پر کرد. تهیونگ بلند شد و آروم دورِ میز راه افتاد. هر قدمش لرزه به تنم میانداخت. پشتِ سرم ایستاد و دستهاش رو گذاشت روی دستههای صندلیم. خم شد و زمزمه کرد:
-"پس میگی داری از من محافظت میکنی؟"
+"آره."
-"حتی اگه مجبور بشی با دروغات بازی کنی؟"
+"گاهی اوقات، برای دیدن حقیقت، باید دروغ گفت."
تهیونگ خندید. یه خندهی تلخ و کوتاه. دستش رو دراز کرد و چونم رو گرفت و صورتم رو برگردوند سمت خودش. فاصلمون اونقدر کم بود که نفسهای گرمش رو روی پوستم حس میکردم.
-"خیلی خب، یونسو. اگه داری بازی میکنی، امیدوارم نقشت اونقدر خوب باشه که حتی خودت هم باورش کنی. چون از الان به بعد..."
صداش رو بمتر کرد
-"تو دیگه خدمتکار این عمارت نیستی. تو سایهی منی. هر جا برم، تو هم میای. تا وقتی که بفهمم داری حقیقت رو میگی یا فقط داری من رو به بازی میگیری."
قلبم داشت از قفسهی سینم میزد بیرون. لعنتی! با این کارش عملا زندانیش شدم، نه محافظش!
+"و اگه بازیم لو بره؟"
تهیونگ لبخند کجی زد که اصلا گرم نبود، ولی عجیب بود:
-"اون موقع... آرزو میکنی که کاش مرده بودی."
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
پارت بیست و هشتم🔍
این قسمت=[لبه ی پرتگاه]
صدای ضربان قلبم رو توی گوشام میشنیدم. شنود مچاله شده روی میز، انگار داشت بهم میخندید. تهیونگ منتظر بود. نگاهش اونقدر سنگین بود که انگار داشت بهم وزن(البته راستش باید بگم جرم،ما توی فیزیک خواندیم که نباید بگوییم وزن،باید بگوییم جرم😁🙄)تمام گناههام رو تحمیل میکرد.
سریع توی ذهنم چیدم. اگه بگم جاسوس پلیسم، همونجا کارم تمومه. اگه بگم بیگناهم، باهوشتر از این حرفهاست که باور کنه. پس باید یه نیمهحقیقت میگفتم. چیزی که اون رو هم کنجکاو کنه و هم کمی... نگران.
نفس عمیقی کشیدم و با لحنی که سعی کردم فقط کمی لرزون باشه، جواب دادم:
+"آره، اون برای منه. ولی نه اونطوری که فکر میکنی."
تهیونگ اخمش غلیظتر شد.
-"پس چطور؟"
-"من برایِ هیچ سازمان یا پلیسی کار نمیکنم، تهیونگ."
صدام رو پایین آوردم.
+"من برای خودم کار میکنم. اون شنود رو اونجا گذاشتم چون فکر میکردم... فکر میکردم اون کسی که اون شب توی سالن مهمانی بود، قصد داره تو رو بکشه. اون تکتیرانداز... اون بخشی از برنامهی دشمن خودته، هانا."
چشمهای تهیونگ برای یه لحظه گشاد شد. انتظار این رو نداشت.
-"هانا؟داری چرند میگی."
+"چرند نیست. چرا فکر کردی اون شب انقدر راحت اومد بهت نزدیک شد؟"
به جلو خم شدم، طوری که فضای بینمون به حداقل رسید.
+"من فقط میخواستم محافظت کنم. آره، شاید احمقانه باشه که یه خدمتکار بخواد از یه مافیای بیرحم محافظت کنه، ولی این تنها دلیلی بود که من اون شب اونجا بودم. اگه میخواستم بکشمت، تا حالا صد بار این کار رو کرده بودم... با یه سم ساده توی قهوت، نه با یه شنود آشغال!"
سکوتِ وحشتناکی اتاق رو پر کرد. تهیونگ بلند شد و آروم دورِ میز راه افتاد. هر قدمش لرزه به تنم میانداخت. پشتِ سرم ایستاد و دستهاش رو گذاشت روی دستههای صندلیم. خم شد و زمزمه کرد:
-"پس میگی داری از من محافظت میکنی؟"
+"آره."
-"حتی اگه مجبور بشی با دروغات بازی کنی؟"
+"گاهی اوقات، برای دیدن حقیقت، باید دروغ گفت."
تهیونگ خندید. یه خندهی تلخ و کوتاه. دستش رو دراز کرد و چونم رو گرفت و صورتم رو برگردوند سمت خودش. فاصلمون اونقدر کم بود که نفسهای گرمش رو روی پوستم حس میکردم.
-"خیلی خب، یونسو. اگه داری بازی میکنی، امیدوارم نقشت اونقدر خوب باشه که حتی خودت هم باورش کنی. چون از الان به بعد..."
صداش رو بمتر کرد
-"تو دیگه خدمتکار این عمارت نیستی. تو سایهی منی. هر جا برم، تو هم میای. تا وقتی که بفهمم داری حقیقت رو میگی یا فقط داری من رو به بازی میگیری."
قلبم داشت از قفسهی سینم میزد بیرون. لعنتی! با این کارش عملا زندانیش شدم، نه محافظش!
+"و اگه بازیم لو بره؟"
تهیونگ لبخند کجی زد که اصلا گرم نبود، ولی عجیب بود:
-"اون موقع... آرزو میکنی که کاش مرده بودی."
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
- ۸.۶k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط