my fav drug 95
دودل به دستش نگاه کردم... این برام یک فرصت بود که قبل رفتنم یچیزایی رو درست کنم..
همه چی رو که نمیتونستم..
چون من حتی نتونستم خودم رو درست کنم چه برسه به زندگی جونگ کوک؟
ولی الان جوری که داره ازم خواهش میکنه و با تموم نگرانی و تردیدی که برای بیرون برده مین جی داره،با اطمینان نگام میکنه باعث میشه فکر کنم من لیاقت این رو دارم که اینجوری از مین جی خدافظی کنم..ولی نه نه من نمیتونم:
-جئون..من..
نمیدونم از اینکه فامیلیش رو گفتم عصبی شد یا اینکه دارم روی حرفش حرف میزنم..
ولی متوجه اعصبانیتش شدم:
-من نمیتونم..میخوام ازش خدافظی کنم و حتی اگه بشه هم فوبیاش و هم رابطه ی شما دو نفر رو درست کنم ولی فکر نمیکنم توانش رو داشته باشم..
مین جی برخلاف چیزی که نشون میده واقعا داره از درون درد میکشه و من نمیتونم اینقدر خودخواه باشم که چون دیگه نمیبینمش اون رو وادار به رو به رو شدن با ترسش کنم..
این حرف هارو برای این میزنم چون خودمم یجورایی توی حال و هوای مین جی بودم.. موقع خاکسپاری پدر و مادرم..
م.. من روانی شده بودم از درون داشتم میمردم..
ولی توی اون شرایط هرکسی که من رو میدید یجورایی توی هم دقیقه ی اول منو مقصر میکرد..
برای همین میترسیدم توی مراسم ها حاظر شم میترسیدم خاک شدن پدر و مادرم رو ببینم میترسیدم گریه های خاله هام و لونا و داییم و فامیل هایی دیگمون رو ببینم چون فقط یکچیزی رو بهم یادآوری میکرد:«چرا تو زنده موندی؟» اون موقع ها همش دنبال این بودم که جواب این سوال رو پیدا کنم..
ولی تا یک مدت فراموش کرده بودم.. همه چیز رو،هنوزم به طور کامل جواب سوالم رو ندارم...
هنوزم نمیدونم چرا اون حرو،،مزاده پدر و مادرم رو کشت و منو زنده گذاشت..
نمیخوام هم بفهمم چون توانش رو ندارم..
اون موقعی که منو به زور با حس گناهی که بهم میدادن توی خاکسپاری میبردن هم توانش رو نداشتم..
نمیخواستم با ترسم رو به رو بشم و جونگ کوک..
نمیخوام این اتفاق برای مین جی هم بیوفته،چون متاسفانه من مین جی رو درک میکنم.
اینکه جونگ کوک هیچوقت حرفم رو قطع نمیکرد واقعا حس خوبی بهم میداد..
خودم نمیخواستم از این موقعیت سو استفاده کنم و اینقدر حرف بزنم ولی قبلا هیچوقت این حرف ها زده نشده بود..
حتی با خودم،به خاطر همین جوری ذهنم بهم ریخت و این بهم ریختگی جوری بزرگ و بزرگ تر شد که وقتی میفهمم یک نفر درکم میکنه اینقدر حرف میزنم.
با دستش که جلوم دراز بود چونم رو گرفت و کاری کرد بهش نگاه کنم..
میتونم خیلی مطمئن بگم بیشترین حجم بغضی که توی زندگیم داشتم رو الان دارم تجربه میکنم ولی چرا اینقدر عادی دارم حرف میزنم و رفتار میکنم؟
همه چی رو که نمیتونستم..
چون من حتی نتونستم خودم رو درست کنم چه برسه به زندگی جونگ کوک؟
ولی الان جوری که داره ازم خواهش میکنه و با تموم نگرانی و تردیدی که برای بیرون برده مین جی داره،با اطمینان نگام میکنه باعث میشه فکر کنم من لیاقت این رو دارم که اینجوری از مین جی خدافظی کنم..ولی نه نه من نمیتونم:
-جئون..من..
نمیدونم از اینکه فامیلیش رو گفتم عصبی شد یا اینکه دارم روی حرفش حرف میزنم..
ولی متوجه اعصبانیتش شدم:
-من نمیتونم..میخوام ازش خدافظی کنم و حتی اگه بشه هم فوبیاش و هم رابطه ی شما دو نفر رو درست کنم ولی فکر نمیکنم توانش رو داشته باشم..
مین جی برخلاف چیزی که نشون میده واقعا داره از درون درد میکشه و من نمیتونم اینقدر خودخواه باشم که چون دیگه نمیبینمش اون رو وادار به رو به رو شدن با ترسش کنم..
این حرف هارو برای این میزنم چون خودمم یجورایی توی حال و هوای مین جی بودم.. موقع خاکسپاری پدر و مادرم..
م.. من روانی شده بودم از درون داشتم میمردم..
ولی توی اون شرایط هرکسی که من رو میدید یجورایی توی هم دقیقه ی اول منو مقصر میکرد..
برای همین میترسیدم توی مراسم ها حاظر شم میترسیدم خاک شدن پدر و مادرم رو ببینم میترسیدم گریه های خاله هام و لونا و داییم و فامیل هایی دیگمون رو ببینم چون فقط یکچیزی رو بهم یادآوری میکرد:«چرا تو زنده موندی؟» اون موقع ها همش دنبال این بودم که جواب این سوال رو پیدا کنم..
ولی تا یک مدت فراموش کرده بودم.. همه چیز رو،هنوزم به طور کامل جواب سوالم رو ندارم...
هنوزم نمیدونم چرا اون حرو،،مزاده پدر و مادرم رو کشت و منو زنده گذاشت..
نمیخوام هم بفهمم چون توانش رو ندارم..
اون موقعی که منو به زور با حس گناهی که بهم میدادن توی خاکسپاری میبردن هم توانش رو نداشتم..
نمیخواستم با ترسم رو به رو بشم و جونگ کوک..
نمیخوام این اتفاق برای مین جی هم بیوفته،چون متاسفانه من مین جی رو درک میکنم.
اینکه جونگ کوک هیچوقت حرفم رو قطع نمیکرد واقعا حس خوبی بهم میداد..
خودم نمیخواستم از این موقعیت سو استفاده کنم و اینقدر حرف بزنم ولی قبلا هیچوقت این حرف ها زده نشده بود..
حتی با خودم،به خاطر همین جوری ذهنم بهم ریخت و این بهم ریختگی جوری بزرگ و بزرگ تر شد که وقتی میفهمم یک نفر درکم میکنه اینقدر حرف میزنم.
با دستش که جلوم دراز بود چونم رو گرفت و کاری کرد بهش نگاه کنم..
میتونم خیلی مطمئن بگم بیشترین حجم بغضی که توی زندگیم داشتم رو الان دارم تجربه میکنم ولی چرا اینقدر عادی دارم حرف میزنم و رفتار میکنم؟
- ۳۶.۳k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط