{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت ۴ بعد از ظهر پنجشنبه .

ساعت ۴ بعد از ظهر پنجشنبه .
کودکی ام را دیدم ، در میان تمام سیاهئ های افکارم نوری میدرخشید ، با او هم صحبت شدم ، چه شد تمام ارزوهای رنگی رنگی من ؟ چه شد تمام خاطراتی که قرار بود بسازم ؟ من چه شدم ؟ آیا این همان نوجوانیست که درباره‌ی آن برایمان حرف های قشنگئ می‌زدند ؟ آیا همان رویاییست که سالها برای واقعی شدنش منتظر ماندم ؟ چه پوچ و بئ رنگ . .
دلم تنگ شده دخترک شاداب من ، برای زمانی که فکر می‌کردیم تمام مشکلاتمان با بزرگ تر شدن حل می‌شد اما این تازه شروع مشکلات است ، زمانی که فکر می‌کردیم دنیای بزرگ سالان جذاب تر از دنیای رنگئ ماست ، ولئ در آخر به سیاهئ مطلق رسیدیم .
جایئ که هرگز آرزوی بودن در آن را نمی کردیم ، هرگز .
شاید برای اینکه در این موقعیت باشم زیادی کم تجربه ام و برای این است که کم آورده ام ، اما حتی اگر تجربه ام نداشته باشم این حجم از بی حسئ طبیعی نیست . .
کاش برگردم عقب ، بهت بگویم ، زندگی ات را بکن ، آن دور دورها هیچ چیز قشنگ نیست ، هیچ چیز و هیچکس . .
در دنیایی که تو منتظرش هستئ و آن را دوست داری زندگی میکنم .
اما حالا هرگز دلم نمی خواهد در آن باشم ، به تو حسودیم می‌شود که حال در خاطرات من در سنئ هستی که غرق در خوشی های کودکی هستئ و فرصتی نداری که برای دردهایت زانوی غم بغل بگیرئ ، آری خوش به حال تو . .
من در غم ها و دردهایم گم شده ام و با آنها زندگئ میکنم .
به دنبال راهی برای فرار از آن ها می گردم . .
صدای وحشتناک مرا به خودم برگرداند و به بدنم لرز شدیدی افتاده بود ، متوجه نبودم که ساعت ها می شد که با کودکی ام صحبت می‌کنم و اشک می‌ریزم .
تنها نیاز من بغلی گرم بود تا آرامم کند ولی کسئ در اطراف من نبود ، فقط درد و تنهایی در اطراف من خانه کرده بودند . .
حال دلم فقط یک چیز می‌خواهد ، برگشتن به زمانی که با مبینا کوچولو حرف میزدم .
سعی کردم برگردم به جو قشنگ صحبت با دختر کوچولوی درون تخیلاتم .
میخواستم آنقدر به آن محبت کنم که خالی شوم از احساسات ، زیرا هیچکس لایق تر از آن دخترک برای این احساس من نبود ، او مرا قضاوت نمی‌کند و مرا با تمام اشتباهاتم میپذیرد ، باورم نمی‌شود حتی در مغز من هم همون لبخند احمقانه‌ و شیرینش روی لب هایش بود . .
اما چرا دیگر به حرف هایم گوش نمی دهد ، چرا چهره‌ی خندانش در تصورات من پیدا نیست ؟
لعنت به صدایی که مرا از خود دور کرد ، لعنت .
مرا به خودم برگردانید ، فقط من خودم را از صمیم قلب درک میکن
دیدگاه ها (۱۵)

پاسخ مجری به صحبت‌های نسنجیده پزشکیان در مورد یمن ...واقعا خ...

دلم لحظه ای درنگ میخواهد ایستادن میخواهد دمی نفس کشیدن میخوا...

سلام قشنگای من 🥹🤍بالاخره برگشتم…بعد از یه مدت طولانی که مجبو...

بعضی اسطوره‌ها فقط در زمین فوتبال نمی‌میرند؛آرام‌آرام از روز...

ترجمه صحبت پایانی جونگکوک🐰راستش من از خیس شدن زیر بارون خوشم...

و این بخشی از چهره‌ی بی‌رحمانه‌ی دنیا بود که دخترک را این‌گو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط