خلاصه ی فصل دوم:مرگ زندگییکی بود یکی نبود
اینجا ینا بعد سپردن برادرش به عموش با دوستاش زندگی میکنه و سعی میکنه یه جایی پیدا کنه که اونجا بتونن با عود برادرش( جیسونگ)براش پلاک گردنبند درس کنن،بعدش چون ینا عاشق کتاب خوندن و کتابخونه بوده و دوستای زیادی توی کتابخونه داشته هر روز به کتاب خونه میرفته،یکی از این روزها وقتی ینا به کتابخونه میاد،برقای کتاب خونه و زنگ هشداربه صدا درمیاد همه فرار میکنن اما وقتی ینا میخواد بره،درها بسته و قفل میشن و ینا میمونه تنها توی یه کتاب خونه ی تاریک،بعد چند دقیقه صدای پایی میاد که انگار داره به ینا نزدیک میشه،ینا نور گوشی رو میگیره روی شخص و بعد اینکه فهمید اونم مثل خودش آدمه و جنی چیزی نیس باهاش دوست میشه و سعی میکنن راه خروج رو باز کنن( اون شخص هوانگ هیونجیه)،همینطور که اونا در تلاش باز کردن راه خروج بودن درباز میشه و برقا هم میاد،و چون ینا میبینه ساعت دوعه شبه و دیگه هیچ ماشینی نیس تا بره خونه،مجبور میشه با اصرار زیاد هوانگ و دور بودن خونه به خونه ی اون بره،دریق از اینکه نمیدونه هوانگ قرار ازش سوء استفاده کنه(عزیزان من خودمم بایسم هوانگه و هیچ منظوری از این نوشته ندارم و قصدم توهین نیس لطفا لطفا ناراحت نشین این فقط یه داستانه)،بعدش هوانگ اونو بخونه میبره و.......،صبح بعد اون اتفاق ینا کلی گریه میکنه و سعی میکنه فرار کنه اما هوانگ نمیزاره و این دروغ که عاشقشه اونو کنار خودش نگه میداره،و کم کم متاسفانه یناهم توی تله میوافته و عاشق هوانگ میشه،بعدش چون هوانگ یه شرکت داشته ینا میشه مدیر عامل شرکت اما بعد چند وقتی با اومدن مدیرعامل جدید بوی خیانت به مشام ینا میاد و سعی میکنه مراقب هوانگ باشه و بعد از گذشت چند مدتت میفهمه هوانگ داره بهش خیانت میکنه و بعد دعوای باهاش بازم یه چیز تلخ ترو میفهمه و اونم اینکه هوانگ فک میکرده ینا اونو بخاطر شرکت و اون کارشون دوستش داره و کنارشه،و یناهم از اون خونه میره و سعی میکنه از هیون طلاق بگیره و ولی هیون لج میکنه میگه که طلاقش نمیده،یناهم توی این مشکلات بایه نامه از عموش که از میلان اومده بود میفهمه یه شرکت ارث برده و اون شرکتم الان درحال فروپاشیه،اون میره سراغ اون شرکتو و فرمونشو به دست میگیره،اونجا با سرمایه گذاری به اسم فلیکس اشنا میشه و میفهمه دوست هوانگ بوده و الان به دلایلی ازش متنفره و بعد همون بهش میگه که هوانگم توی این شرکت سرمایه گذاری کرده،ینا سعی میکنه سرمایه ی هوانگو حذف کنه و موفق هم میشه دریغ از اینکه توی اون وضع بدونه فلیکس عاشقش شده،فلیکس خیلی به ینا برای ازدواج و یا حتی کاپل بودن اصرار کرد اما هربار ینا قلبشو شکست و بهش جواب رد داد،حتی فلیکس غرورشو جلوش شکست و توی یه بارون شدید زانو زد و باگریه و داد عشقشو
- ۱۲.۱k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط