فقط ۲ دقیقه و ۵۵ ثانیه بهم وقت بده
قراره مداوم کپشن اینجا تغییر کنه پس امیدوارم گاهی سر بزنی به این پستم
مثلا کپشن الانم(گاهی شعر گاهی خبر یا حرفامه یا..)
..
حرفای امروزهای هممون
"من وقت ندارم..."
من وقت ندارم...
اما ساعتها، شاید روزها، توی فکرتم. یه فکری که ولکن نیست، هی میاد، هی میره، هی دوباره میاد. انگار ذهنم بلد نیست خالی بشه، بلد نیست خاموش کنه. میگم وقت ندارم، ولی واقعیتش اینه که فقط برای خودم وقت ندارم... برای تو چرا، همیشه هست. برای فکر کردن، برای دلتنگ شدن، برای مرور حرفهایی که هیچوقت گفته نشدن.
من وقت ندارم، اما ساعتها مثل یه جسد فقط میشینم، خیره به یه نقطه، نه کار میکنم، نه حرف میزنم، نه حتی نفس درست و حسابی میکشم. یه جور خستگی عجیبه... خستگی از جنگیدن با خودم، با افکارم، با این دنیایی که انگار فقط ازم انرژی میگیره و هیچی پس نمیده.
من وقت ندارم، ولی بازم سعی میکنم، زور میزنم، تقلا میکنم برای هدفهام، برای یه چیزی که هنوز مطمئن نیستم تهش چی در میاد. بعضی روزا اونقدر بیرمقم که فقط میگم “باشه، فردا شروع میکنم”، ولی اون فرداها هیچوقت نمیرسن... با این حال، یه گوشهی دلم هنوز باور داره که یه روز بالاخره همهی این تلاشها معنا پیدا میکنه.
من وقت ندارم، اما دارم زندگی میکنم. نه اونطوری که باید، نه اونطوری که شاید بقیه فکر میکنن، ولی دارم ادامه میدم. با خندههای زورکی، با بغضهایی که قورت میدم، با لبخندایی که پشتش یه خستگی عمیقه. زندگیم شاید پر از توقف باشه، پر از مکث، ولی هنوز در جریانه... هنوز تموم نشده.
من وقت ندارم که برای خودم باشم، که به خودم برسم، که یه کم آروم بگیرم. اما برای بقیه، ساعتها وقت گذاشتم. برای شنیدن، برای دلداری دادن، برای کاری که حتی شاید یه “مرسی” هم برنگشته. خندهدار نیست؟ همیشه وقت داریم برای نجات دادن بقیه، ولی نه برای خودمون.
گاهی فکر میکنم شاید چون از خودم فرار میکنم. چون اگه یه روز بشینم روبهروی خودم، همهی این بیقراری و خستگی میریزه بیرون. شاید برای همینه که میگم “وقت ندارم”... چون اگه وقت پیدا کنم، باید با واقعیت روبهرو شم.
اما تهش، با همهی این حرفا، یه جایی ته دلم هنوز امیدوارم...
امیدوارم یه روز، توی همین نداشتنِ وقت،
یه لحظه، یه فرصت، یه نفس پیدا کنم
که فقط برای خودم باشه…
که یه بارم شده، بهجای فکر کردن به بقیه،
خودمو به یاد بیارم.
بچها من خیلی غلط املایی داشتم دادم چت جی پی تی درستشون کنه دیگه نمیدونم نوشتهام تغییر کردن یا نه چون دوباره از روشون نخوندم
مثلا کپشن الانم(گاهی شعر گاهی خبر یا حرفامه یا..)
..
حرفای امروزهای هممون
"من وقت ندارم..."
من وقت ندارم...
اما ساعتها، شاید روزها، توی فکرتم. یه فکری که ولکن نیست، هی میاد، هی میره، هی دوباره میاد. انگار ذهنم بلد نیست خالی بشه، بلد نیست خاموش کنه. میگم وقت ندارم، ولی واقعیتش اینه که فقط برای خودم وقت ندارم... برای تو چرا، همیشه هست. برای فکر کردن، برای دلتنگ شدن، برای مرور حرفهایی که هیچوقت گفته نشدن.
من وقت ندارم، اما ساعتها مثل یه جسد فقط میشینم، خیره به یه نقطه، نه کار میکنم، نه حرف میزنم، نه حتی نفس درست و حسابی میکشم. یه جور خستگی عجیبه... خستگی از جنگیدن با خودم، با افکارم، با این دنیایی که انگار فقط ازم انرژی میگیره و هیچی پس نمیده.
من وقت ندارم، ولی بازم سعی میکنم، زور میزنم، تقلا میکنم برای هدفهام، برای یه چیزی که هنوز مطمئن نیستم تهش چی در میاد. بعضی روزا اونقدر بیرمقم که فقط میگم “باشه، فردا شروع میکنم”، ولی اون فرداها هیچوقت نمیرسن... با این حال، یه گوشهی دلم هنوز باور داره که یه روز بالاخره همهی این تلاشها معنا پیدا میکنه.
من وقت ندارم، اما دارم زندگی میکنم. نه اونطوری که باید، نه اونطوری که شاید بقیه فکر میکنن، ولی دارم ادامه میدم. با خندههای زورکی، با بغضهایی که قورت میدم، با لبخندایی که پشتش یه خستگی عمیقه. زندگیم شاید پر از توقف باشه، پر از مکث، ولی هنوز در جریانه... هنوز تموم نشده.
من وقت ندارم که برای خودم باشم، که به خودم برسم، که یه کم آروم بگیرم. اما برای بقیه، ساعتها وقت گذاشتم. برای شنیدن، برای دلداری دادن، برای کاری که حتی شاید یه “مرسی” هم برنگشته. خندهدار نیست؟ همیشه وقت داریم برای نجات دادن بقیه، ولی نه برای خودمون.
گاهی فکر میکنم شاید چون از خودم فرار میکنم. چون اگه یه روز بشینم روبهروی خودم، همهی این بیقراری و خستگی میریزه بیرون. شاید برای همینه که میگم “وقت ندارم”... چون اگه وقت پیدا کنم، باید با واقعیت روبهرو شم.
اما تهش، با همهی این حرفا، یه جایی ته دلم هنوز امیدوارم...
امیدوارم یه روز، توی همین نداشتنِ وقت،
یه لحظه، یه فرصت، یه نفس پیدا کنم
که فقط برای خودم باشه…
که یه بارم شده، بهجای فکر کردن به بقیه،
خودمو به یاد بیارم.
بچها من خیلی غلط املایی داشتم دادم چت جی پی تی درستشون کنه دیگه نمیدونم نوشتهام تغییر کردن یا نه چون دوباره از روشون نخوندم
- ۸۳.۴k
- ۱۳ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط