و اگر هرگز نگفتم، بداند که سکوت من پر از حرف بود. پر از د
و اگر هرگز نگفتم، بداند که سکوت من پر از حرف بود. پر از دوستت دارمی که در دل مانده بود، پر از دلتنگیهایی که شبها بیدعوت میآمدند و روی سینهام مینشستند، سنگین و بیرحم. پر از خاطراتی که با نگاههای سادهی او ساخته شد، بیآنکه خودش بداند، و پر از ترسی خاموش که همیشه در گوشهای از ذهنم زمزمه میکرد: اگر بگویم، شاید همهچیز تغییر کند؛ شاید او نخواهد شنید؛ شاید دیگر از کنارم نگذرد؛ شاید رفتن را انتخاب کند.
بارها با خودم نشستم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاره کردم، نوشتم و هیچگاه نفرستادم. به او، به خودم، به هیچکس. آنچه نوشتم، آنچه در دل و ذهنم از نفسهای ناتمام باقی ماند، گواهیست بر حرفهایی که میتوانستند رابطهای را نجات دهند یا حتی پایان دهند. گاهی فکر میکنم شاید نگفتن بهتر بود. شاید اگر گفته بودم، همهچیز زودتر فرو میریخت. ولی بعد، شب که میشود و سکوت خانه بلندتر از هر صدایی در گوشم میپیچد، باز همان سؤال قدیمی جرقه میزند: اگر میگفتم، چه میشد؟
من هرگز بلد نبودم احساساتم را به زبان ساده بیان کنم. همیشه میترسیدم که ضعف به نظر بیایم، که اشتباه درک شوم، که او فکر کند بیش از حد جدی میگیرم چیزی را که برایش شاید تنها یک لحظه گذرا بوده است. اما برای من، هر لحظه معنای عمیقی داشت. حتی آن لبخند کوتاهی که از روی لبش سر برمیداشت، حتی آن زمانهایی که چشمانش را به دیدنم دوخت و سپس بیتفاوت دور شد. در همان لحظهها من رشد کردم، شکستم و دوباره تکهتکه ساختم خودم را، اما همیشه یک دیوار نیمهکاره بین من و او حاکم بود.
گاهی خیال میکنم اگر میتوانستم تنها یکبار، همان لحظهای که شبهای تار و تنهایی به گوشههای روحم پیچیده بودند، مستقیم از دل بگویم: «تو هیچوقت درک نکردی که چقدر برام ارزشمندی»، شاید همهچیز تغییر میکرد. شاید نه برای او، اما برای من. شاید میتوانستم با آرامش ذهن بیشتری از این فصل تلخ عبور کنم. اما آن روزها نیفتادند. من نگفتم، او نپرسید و زندگی با تمام سکوتهای سنگین خود ادامه یافت.
و اکنون، بعد از این همه سال، هنوز هم حرفهایی هستند که هیچکس نمیداند؛ نه دوستان نزدیک، نه دفترچههای یادداشت نیمهتمام، نه حتی خودم در لحظاتی که با خودم تنها میشوم. فقط شبهایی هست که سنگینیشان از هر چیز دیگر احساس میشود و من میدانم دلیلش همان چند جمله ناتمام است که هیچگاه در بطنم آزادانه جاری نشدند، جملههایی که همچون آواهایی خاموش در گوش جانم به صدا درآمدند.
بارها با خودم نشستم، نوشتم، پاک کردم، نوشتم، پاره کردم، نوشتم و هیچگاه نفرستادم. به او، به خودم، به هیچکس. آنچه نوشتم، آنچه در دل و ذهنم از نفسهای ناتمام باقی ماند، گواهیست بر حرفهایی که میتوانستند رابطهای را نجات دهند یا حتی پایان دهند. گاهی فکر میکنم شاید نگفتن بهتر بود. شاید اگر گفته بودم، همهچیز زودتر فرو میریخت. ولی بعد، شب که میشود و سکوت خانه بلندتر از هر صدایی در گوشم میپیچد، باز همان سؤال قدیمی جرقه میزند: اگر میگفتم، چه میشد؟
من هرگز بلد نبودم احساساتم را به زبان ساده بیان کنم. همیشه میترسیدم که ضعف به نظر بیایم، که اشتباه درک شوم، که او فکر کند بیش از حد جدی میگیرم چیزی را که برایش شاید تنها یک لحظه گذرا بوده است. اما برای من، هر لحظه معنای عمیقی داشت. حتی آن لبخند کوتاهی که از روی لبش سر برمیداشت، حتی آن زمانهایی که چشمانش را به دیدنم دوخت و سپس بیتفاوت دور شد. در همان لحظهها من رشد کردم، شکستم و دوباره تکهتکه ساختم خودم را، اما همیشه یک دیوار نیمهکاره بین من و او حاکم بود.
گاهی خیال میکنم اگر میتوانستم تنها یکبار، همان لحظهای که شبهای تار و تنهایی به گوشههای روحم پیچیده بودند، مستقیم از دل بگویم: «تو هیچوقت درک نکردی که چقدر برام ارزشمندی»، شاید همهچیز تغییر میکرد. شاید نه برای او، اما برای من. شاید میتوانستم با آرامش ذهن بیشتری از این فصل تلخ عبور کنم. اما آن روزها نیفتادند. من نگفتم، او نپرسید و زندگی با تمام سکوتهای سنگین خود ادامه یافت.
و اکنون، بعد از این همه سال، هنوز هم حرفهایی هستند که هیچکس نمیداند؛ نه دوستان نزدیک، نه دفترچههای یادداشت نیمهتمام، نه حتی خودم در لحظاتی که با خودم تنها میشوم. فقط شبهایی هست که سنگینیشان از هر چیز دیگر احساس میشود و من میدانم دلیلش همان چند جمله ناتمام است که هیچگاه در بطنم آزادانه جاری نشدند، جملههایی که همچون آواهایی خاموش در گوش جانم به صدا درآمدند.
- ۴.۹k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط