ماه رمضان بود و منصور حلاج از شهر جذامیان رد میشد

𝐃𝐀𝐑𝐈𝐔𝐒𝐇 𝐄𝐆𝐇𝐁𝐀𝐋𝐈 🤍👑

𝐃𝐀𝐑𝐈𝐔𝐒𝐇 𝐄𝐆𝐇𝐁𝐀𝐋𝐈 🤍👑

مـاه #رمـضـان بــود و "مـنـصـور حـلـاج" از شـهـر جـذامـیـان رد مـیـشـد.
جـذامـیـان بــه نـهـار مـشـغـول بــودنـد و بــه حـلـاج تـعـارف کـردنـد.
حـلـاج بــرسـفـره آنـهـا نـشـسـت و چـنـد لـقـمـه بــر دهـان بــرد.
جـذامـیـان گـفـتـنـد: دیـگـران بــر سـفـره مـا
نـمـی نـشـیـنـنـد و از مـا
مـی تـرسـنـد.
حـلـاج گـفـت: آنـهـا روزه انـد و بــرخـاسـت.
غـروب، هـنـگـامِ افـطـار، حـلـاج گـفـت:
خـدایـا روزه مـرا قـبــول بــفـرمـا.
شـاگـردان گـفـتـنـد: مـا دیـدیـم کـه تـو روزه شـکـسـتـی!
حـلـاج گـفـت: مـا مـهـمـان #خـدا بــودیـم؛
روزه شـکـسـتـیـم، امـا دل نـشـکـسـتـیـم.
«آن شـب کـه دلـی بــود، بــه مـیـخـانـه نـشـسـتـیـم
آن تـوبــه صـدسـالـه، بــه پـیـمـانـه شـکـسـتـیـم

از آتـش دوزخ نـهـراسـیـم کـه آن شـب
مـا تـوبــه شـکـسـتـیـم،
ولـی دل نـشـکـسـتـیـم!
نـابــخـشـودهـ🌙
#داریوش 💙
#داریوش_اقبالی
#نقطه_عطف_صدا
دیدگاه ها (۰)

منتخبی از کتاب استاد سخن ....

🔘 داستان کوتاهبلدرچینی در مزرعۀ گندم لانه ساخته بود.او همیشه...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

جاده بی راهه

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :ب)- شاید توبه کرده باشن...

•یک نشــان روی لبـاس و سـه پیـــامی که آقامصطفی می‌رساند!.رو...

خسف | قصه بیست و سوم: حضرت زینب (س) بخش دوم (قسمت پایانی)

قصه نوزدهم: یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

قصه هجدهم: حر بن یزید ریاحی

وقتی انقلابی نما سخنگوی دشمن میشود به روایت دکتر زارعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط