15 سـال בروغ هـاے مـن
15 سـال בروغ هـاے مـن
کیـم تـهیونگ:
نیمدانم چرا ان گناه بزرگ را به جان خریدم چرا به کسی که بیشتر از همه دوستش داشتم دروغ گفتم؟ چرا به کسی که دنیا را با او عوض نمیکردم دروغ گفتم چرا گذاشتم امیدوار باشد چرا به حقیقت پشت کردم؟ لتیشیا خواهر کوچیکترم که به خاطر قدرت شیطان ارواح که پدرم سعی کرد ازش استفاده کنه موهایش از رنگ قهوه ای زیبایش تبدیل به سفید شده است البته میگویند دوباره خوب خواهد شد حافظه اش را از اون اتاق پاک کرده اند از اون مرگ از خون سرخ جاری شده روی زمین صدای فریاد درد غم گریه هایی که تا صبح بود فریاد وفرار ها بی احساس شدن چشمان پدرم که هیچ وقت اینگونه نبوده است در حالی که با ان قد کوچیکش و قدم های کوچیکترش به سمتم قدم برمیدارد چشمانم فقط او را میبیند پیراهن سفیدش که تا پایین پاهایش می آید وموهایی سفیدش که در پشت سرش پرشان است هنوز هم همون موج های زیبا را دارد پوستش که به رنگ سفیدی برف دماغ کوچکش لب هایش که به سرخی خون است و از همه مهم تر چشمانش که به رنگ بنفش است نمیخواهم او را فراموش کنم میخواهم تک تک جزئیاتش را درخاطراتم حک کنم اگر آدم ها (همیشگی )نباشن پس میخواهم خاطراتی که از او در ذهنم حک میکنم همیشگی باشه خواهر چهار ساله ام خودش را در بغلم جا میدهد بدنش گرم است موهایش مانند همیشه بوی شکلات میدهد چشمانش پر از اشک است و دانه های الماسش دارد میریزد با صدای بچگانه و زیبایش میگوید"کجا دارن منو میبرن ؟" بغضم میگید محکم بغلش میکنم دوست دارم او را در خودم حل کنم"یه جایی" صدایش دارد آهسته میشود او قرار است من را فراموش کند"تهیونگ...قراره دوباره ببینمت؟"اشک از چشمانم جاری میشود ولی با این حال لبخند میزنم نفس هایی آرم میکشم او قرار است من را فراموش کند همه چیزی که راجب من است هرچیزی"البته ..البته دوباره منو میبینی ..فقط اومدیم خداحافیظی کنیم نه برای همیشه" منشی پدرم در حالی که با دستای بزرگش دستان هیما را گرفته بود و میکشید هیما دستان کوچک وگرمش دستان من را گرفته بود فریاد میزد"نههه داداش نزار منو ببرن"خودم دلم میخواد گریه کنم ببخشید ببخشید هیما نمیتونم هیچ کاری کنم مرد دستی به سر هیما می زند و فکر میکنم از جادو استفاده میکند پلک های هیما انگار کم کم سنگین میشود مژهای بلندش را قبل از اینکه روی هم بزارد این جمله ر با صدای بچه گانه اش میگوید"دوستت دارم..داداش ته..."و صدایش برای من قطح میشود دارم گریه میکنم انقدر گریه کردم که نایی در نفسم نمانده غیر از این هیچ کاری هم از دستم برنمی آید دستم را روی قفسه ی سینه ام گذاشته ام والیسی با چشمان بی احساسش ولحنی بی حس ترش میگوید"میخوای ببینیش؟ باید هر کاری میگم انجام بدی....ادامه دارد..
(برای خوندن این فیک باید اول 15سال دروغ رو بخونید این رو بعضی اوقات میزارم این فیک ماجراست که از دیدگاه تهیونگه نظرتون رو بگید امیدوارم خوشتون اومده باشه)
کیـم تـهیونگ:
نیمدانم چرا ان گناه بزرگ را به جان خریدم چرا به کسی که بیشتر از همه دوستش داشتم دروغ گفتم؟ چرا به کسی که دنیا را با او عوض نمیکردم دروغ گفتم چرا گذاشتم امیدوار باشد چرا به حقیقت پشت کردم؟ لتیشیا خواهر کوچیکترم که به خاطر قدرت شیطان ارواح که پدرم سعی کرد ازش استفاده کنه موهایش از رنگ قهوه ای زیبایش تبدیل به سفید شده است البته میگویند دوباره خوب خواهد شد حافظه اش را از اون اتاق پاک کرده اند از اون مرگ از خون سرخ جاری شده روی زمین صدای فریاد درد غم گریه هایی که تا صبح بود فریاد وفرار ها بی احساس شدن چشمان پدرم که هیچ وقت اینگونه نبوده است در حالی که با ان قد کوچیکش و قدم های کوچیکترش به سمتم قدم برمیدارد چشمانم فقط او را میبیند پیراهن سفیدش که تا پایین پاهایش می آید وموهایی سفیدش که در پشت سرش پرشان است هنوز هم همون موج های زیبا را دارد پوستش که به رنگ سفیدی برف دماغ کوچکش لب هایش که به سرخی خون است و از همه مهم تر چشمانش که به رنگ بنفش است نمیخواهم او را فراموش کنم میخواهم تک تک جزئیاتش را درخاطراتم حک کنم اگر آدم ها (همیشگی )نباشن پس میخواهم خاطراتی که از او در ذهنم حک میکنم همیشگی باشه خواهر چهار ساله ام خودش را در بغلم جا میدهد بدنش گرم است موهایش مانند همیشه بوی شکلات میدهد چشمانش پر از اشک است و دانه های الماسش دارد میریزد با صدای بچگانه و زیبایش میگوید"کجا دارن منو میبرن ؟" بغضم میگید محکم بغلش میکنم دوست دارم او را در خودم حل کنم"یه جایی" صدایش دارد آهسته میشود او قرار است من را فراموش کند"تهیونگ...قراره دوباره ببینمت؟"اشک از چشمانم جاری میشود ولی با این حال لبخند میزنم نفس هایی آرم میکشم او قرار است من را فراموش کند همه چیزی که راجب من است هرچیزی"البته ..البته دوباره منو میبینی ..فقط اومدیم خداحافیظی کنیم نه برای همیشه" منشی پدرم در حالی که با دستای بزرگش دستان هیما را گرفته بود و میکشید هیما دستان کوچک وگرمش دستان من را گرفته بود فریاد میزد"نههه داداش نزار منو ببرن"خودم دلم میخواد گریه کنم ببخشید ببخشید هیما نمیتونم هیچ کاری کنم مرد دستی به سر هیما می زند و فکر میکنم از جادو استفاده میکند پلک های هیما انگار کم کم سنگین میشود مژهای بلندش را قبل از اینکه روی هم بزارد این جمله ر با صدای بچه گانه اش میگوید"دوستت دارم..داداش ته..."و صدایش برای من قطح میشود دارم گریه میکنم انقدر گریه کردم که نایی در نفسم نمانده غیر از این هیچ کاری هم از دستم برنمی آید دستم را روی قفسه ی سینه ام گذاشته ام والیسی با چشمان بی احساسش ولحنی بی حس ترش میگوید"میخوای ببینیش؟ باید هر کاری میگم انجام بدی....ادامه دارد..
(برای خوندن این فیک باید اول 15سال دروغ رو بخونید این رو بعضی اوقات میزارم این فیک ماجراست که از دیدگاه تهیونگه نظرتون رو بگید امیدوارم خوشتون اومده باشه)
- ۲۸.۹k
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط