ویژه کنید
عکس و تصویر رمان گناهکار قسمت چهارم -از اینورا؟..چه خبر شده؟.. اروم خندید: وااااا..مگه باید خبری بشه؟..هیچی مثل ...

رمان گناهکار قسمت چهارم

-از اینورا؟..چه خبر شده؟..
اروم خندید: وااااا..مگه باید خبری بشه؟..هیچی مثل همیشه یهویی زد به سرم و گفتم به بهونه ی خرید بیام بیرون..ولی هیچی نگرفتم یهویی دلم هوای اینجا رو کرد و..
-لابد بعدش هم یهویی چشمت به جمال ما منور شد و..
با خنده سرشو تکون داد: اره همینه……

به فرهاد نگاه کردم..نگاش به بشقابش بود و هیچی نمی گفت..رو به پری کردم که یه نگاه به من انداخت و یه نگاه به فرهاد..

-چیزی می خوری سفارش بدم؟..
–نه مرسی قبلا خوردم..راستی اُغور بخیر.. چی شده زدی ازخونه بیرون؟..
-هیچی دیگه..منم دیدم حوصله م سر رفته همون موقع فرهاد بهم زنگ زد دیدم اونم به درده من دچاره دیگه گفتیم چه کنیم چه نکنیم بیایم اینجا یه کم هواخوری..

لبخند کمرنگی زد وسرش و زیر انداخت..فرهاد هم داشت نگام می کرد.. لبخند زد..و باز زل زد به بشقابش..
-خب اینجوری که نمیشه ما غذا بخوریم تو نگاه کنی..لااقل یه بستنی یا ابمیوه سفارش بدم بیکار نمونی..

قبل از اینکه مخالفت کنه به گارسون سفارش ِ یه بستنی ِ مخصوص و دادم..
معترضانه نگام کرد..
–این چه کاری بود دلی خودم سفارش می دادم خب..
– خب حـــــالا..من و تو نداریم که..مگه نه فرهاد؟..

از قصد صداش زدم که یه کم از تو لاکش بیاد بیرون..فکر کنم جلوی پری معذب شده بود..
ولی کلا انگار تو باغ نبود که مات منو نگاه کرد و گفت:چی؟!..
پری خندید..منم با لبخند چپ چپ نگاش کردم و گفتم: معلوم هست حواست کجاست؟..

یه کم نگام کرد..یه نگاهه کوتاه هم به پری انداخت و باز به غذاش خیره شد..
شنیدم که زمزمه کرد: هیچی..همینجا..

خواستم اذیتش کنم..واسه همین با شیطنت ابروم و انداختم بالا و یه چشمک واسه پری زدم..
رو به فرهاد گفتم: خب بگو ببینـــــم..ما چی داشتیم می گفتیم؟..
گنگ نگام کرد: با کی؟..
-وا..خب با پری دیگه..

نگاش چرخید رو پری .. پری هم با همون لبخنده بزرگی که رو لباش داشت خیره شده بود تو چشمای فرهاد..انگار اونم داشت با این حرکت ِ فرهاد تفریح می کرد..
ولی فرهاد که دست ِ منو خونده بود در کماله زرنگی گفت:عادت ندارم یواشکی به حرفای دو تا خانم گوش بدم..

حالا اون بود که با شیطنت نگامون می کرد..چشمک بامزه ای تحویل صورت وا رفته م داد و گفت: این عمل زشت از خصوصیات یک اقای متین و متشخص نیست ..می دونی که؟..

نامرد کیش وماتم کرد..ولی نیش ِ پری هنوز باز بود..
و از اونجایی که کم اوردن تو مرامم نبود یه نیشخند تحویلش دادم و گفتم: اره تو که راست میگی..پس چی شد اون موقع که من و پری داشتیم در مورده اینجا حرف می زدیم تو داشتی به من نگاه می کردی؟..دیگه تابلوتر از این؟!..

یه تای ابروش و داد بالا..یه کم رو صندلیش جا به جا شد و خودش و با غذاش مشغول کرد..
–اوهوم..کی؟کِی؟..
با بدجنسی لبخند زدم: شما جنابه اقای متین و متشخـــــص..همین چند دقیقه پیش..

یه نگاه کوتاه بهمون انداخت و گفت:خب حتما اشتباه می کنی..من همین جوری نگات کردم..در اصل حواسم به حرفاتون نبود..
چشمام و باریک کردم و تیز نگاش کردم..هیچی نگفت و با لبخنده جذابی به من و پری نگاه کرد..
در حینی که غذام و با اشتها می خوردم پری هم شروع کرد به تعریف کردن از اینور و اونور و این در و اون در..
منم چون دهنم پر بود نمی تونستم جوابشو بدم فقط سر تکون می دادم..
چون زیاد از نامزدش خوشش نمی اومد چیزی هم ازش نمی گفت..یه وقت اگه سوالی ازش می شد اونم با بی میلی جواب می داد..
کیومرث دوسش داشت..ولی پری ..فکر نکنم..
********************
حسابی خوش گذروندیم..تا خود غروب سرمون گرم تفریح و گردش بود..
-تو هم با ما بیا می رسونیمت..
پری_ نه مرسی..ماشین هست..خوشحال شدم دیدمت..
لبخند زدم..
-منم همینطور گلم..واقعا میگم..خیلی دلم برات تنگ شده بود..دوست داشتم ببینمت..
پری رو ترش کرد و گفت: با اون رئیس بداخلاق و هیزی که تو داری من..

پریدم میون حرفش و با تک سرفه گفتم: بیخی دُخی..بنده خدا کجاش هیزه؟..
و تندی به فرهاد نگاه کردم که دیدم لای در ِ ماشین وایساده و با اخم ما رو نگاه می کنه..
زیر گوش پری که چشماش اندازه ی توپ پینگ پنگ زده بود بیرون گفتم: لال نشی دختر الان باز گیر میده ..یه دقیقه چیزی نمی گفتی چی می شد؟..
پچ پچ کرد: واسه چی اخه؟!..
-هیچی..فقط حالش و ندارم باهاش جر و بحث کنم..
و گونه ش و بوسیدم و بلندتر گفتم: خداحافظ خانمی..رسیدم خونه حتما بهت زنگ می زنم..
اونم گیج و منگ من و بوسید و گفت: اوکی..بای..

ازش فاصله گرفتم و سوار شدم..فرهاد با پری خداحافظی کرد و نشست..
تو مسیر بودیم که شروع کرد..البته منتظرم بودم که همینا رو بگه ولی بازم تا گفت «چرا» نفسم و دادم بیرون و تو دلم گفتم بسم الله..

–دوستت چی می گفت؟..
نگاش کردم..اخماش تو هم بود..
-چیزی نگفت..
رسما خودم و خر فرض کردم یا فرهاد و؟!..از گوشه ی چشم نگام کرد..
با حرص گفت:دلی اون مرتیکه هیزه؟..
-پووووووف..نه بابا ..بیجا کرده..
–پس..
-اِاِاِاِاِ..بی خیال شو تو رو خدا فرهاد..پری یه چیزی گفت چون دل خوشی از این یارو نداره..وگرنه اگه تو این مدت چیزی ازش دیده بودم که تا حالا تحملش نمی کردم..

با تردید نگام کرد..
–حقیقت و میگی؟..

اینبار با غرورِ همیشگیم نگاش کردم و سریع لحنم سرد شد..
-امیدوار بودم بدونی که من اهل سین جیم پس دادن نیستم..

انگار فهمید چه خبره که سرش و تکون داد و اروم گفت :باورت دارم..و همیشه هم داشتم..ولی باور کن همه ی این حرفام و کارام ..
-به خاطر خودمه؟!..

نگام کرد..همونطور سرد به رو به روم زل زدم و گفتم: اره می دونم..همیشه همینو میگی..منم همون جواب همیشگی رو بهت میدم که می دونم تو تنها عضو از اقوام منی و از اینکه هوامو داری بی نهایت ازت ممنونم..ولی اینو بفهم فرهاد..بفهم که من دیگه بزرگ شدم..۲۲ سالمه..بد و از خوب تشخیص میدم..معنی نگاه ها رو خیلی خوب می فهمم..منم ادمم چرا نمی خوای اینو بفهمی که حق تصمیم گیری و انتخاب دارم؟..

اهسته گفت: اره می دونم که بزرگ شدی..شاید بد و از خوب بتونی نشخیص بدی..ولی فکر نکنم هیچ وقت بتونی نگاه ها رو معنی کنی..
– من مستقلم فرهاد..خودم و خودم..و این من هستم که می تونم برای خودم تصمیم بگیرم..من آزادم فرهاد ..آزاااااااااد..

هیچی نگفت..فقط سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد..
دیدم که لباشو رو هم فشار میده فکر کردم ناراحت شده..
چند دقیقه که گذشت دیدم باز هیچی نمیگه اروم گفتم: ناراحت شدی؟..
-نه..
-شدی..
–نه..
-مطمئنی؟..
–اره..
نفسمو عمیق و سنگین دادم بیرون..یه کم شیشه رو دادم پایین..باد ِ خنکی که به صورتم خورد باعث شد ناخداگاه لبخند بزنم..ولی محو بود..خیلی محو..

جلوی ویلا نگه داشت..قبل از اینکه پیاده بشم رو کردم بهش و گفتم: میشه یه چیزی ازت بخوام؟..
نگام کرد..
–چی؟!..
-بخند تا مطمئن بشم ازم دلگیر نیستی..
لبخند زد: دختره خوب چی میگی تو؟..چرا باید ازت دلگیر باشم؟..حرفاتو قبول دارم..تو از حق ِ مسلم خودت دفاع کردی..اینکه ازادی و حق ِ انتخاب داری..منم به تموم افکارت احترام می ذارم..ولی بازم اینو بدون که شده باشه دورا دور بازم مواظبت هستم..
لب باز کردم چیزی بگم که تند گفت: گفتم دورا دور..می دونم که خودت می تونی از خودت مراقبت کنی..لازم نیست بگی..

خندیدم..
-خداحافظ..
-شبت خوش..
-شب تو هم خوش..

جلوی در ایستادم که بره دیدم باز داره نگام می کنه ..
-برو دیگه..
–تو برو تو..
-نُچ..اول شما بفرما..
خندید: این موقع شب بچه شدی دلی؟..برو دیگه..
لج بازیم گل کرده بود..
-تو که منو رسوندی..دیگه چی میگی؟..
–برو تو دختر..
– می دونی که لج کنم دیگه هیچکی نمی تونه از پسم بر بیاد..پس برو به سلامت..

بلند خندید..سرش و تکون داد و نگام کرد..سرم و براش تکون دادم که اونم با لبخند ماشین و روشن کرد و با تک بوقی که واسه م زد حرکت کرد..
براش دست تکون دادم..از خم کوچه گذشت..کوچه ی ما یه کوچه ی پهن و عریض بود و همه ی خونه های اطراف مثل اینجا ویلایی بودن..
جلوی هر ویلا تک و توک درختای نه زیاد بلند به چشم می خورد که زیرشون بوته های گل خودنمایی می کرد..
کلیدم و دراوردم و خواستم تو قفل بچرخونم که صدای ناله باعث شد دستم رو کلید خشک بشه..

–ک..کمک..تو..تورو خدا یکی به دادم برسه..
با ترس برگشتم..باز به اطرافم نگاه کردم..چیزی ندیدم..یعنی خیالاتی شدم؟!..با این فکر برگشتم که در و باز کنم ولی باز همون صدا رو شنیدم..
— کسی صدامو نمی شنوه؟..خواهش می کنم..کمکم کنید..
نه دیگه اینبار مطمئنم صدا رو شنیدم..
-شما کی هستی؟!..کجایی؟!..

صدای مرتعش و گرفته ای که متعلق به یه زن بود..
–اینجام..پشته این درخت..
-کجا؟!..اینجا که درخت زیاده..
با ناله گفت: درست سمت..راستت..

تند برگشتم..فقط یه سایه دیدم..هوا تاریک شده بود..اروم رفتم جلو..
وقتی رسیدم بهش با تعجب نگاش کردم..یه زن ِ تقریبا ۴۵ یا شاید ۵۰ ساله که لباساش همه کهنه و پاره بودن..
افتاده بود رو زمین و ناله می کرد..کنارش نشستم و بازوشو گرفتم..
-خانم چی شده؟..
–خوردم زمین..خدا خیرت بده کمکم کن..
– اخه چکار کنم؟..ممکنه جاییتون شکسته باشه..
–نه..نشکسته..
-از کجا مطمئنین؟!..
–می دونم دخترم..دردم اونقدر نیست..
به سادگیش خندیدم..یکی نبود بگه شاید تنت الان داغه حالیت نیست ..
– واسه کدوم خونه اید؟..

حدس می زدم خدمتکاری چیزی باشه..
— همین کوچه..پلاکه ۱۰٫٫
با تعجب زل زدم تو صورتش..چشماش زیرنور برق می زد..این چی داره میگه؟؟!!..اخه..توی این کوچه..هیچ کدوم از خونه ها پلاکش ۱۰ نبود..پس..

تا دهنم و باز کردم و خواستم جوابش و بدم یکی از پشت سفت گردنم و گرفت تو دستش و یه دستماله سفید و بزرگ هم گرفت جلوی صورتم که از بس بزرگ بود کل صورتمو پوشوند ..
نگام به همون سفیدی پارچه موند و..
با تقلا کم کم احساس سبکی بهم دست داد ..
و چشمام بسته شد….
***********************
آهسته لای چشمامو باز کردم..همه چیزو تار می دیدم..چند بار باز و بسته شون کردم تا دیدم واضح شد..
با ترس به اطرافم نگاه کردم..اینجا دیگه کجاست؟!..
انگار هنوز منگ بودم..به خودم نگاه کردم..دستام بسته بود و تو یه اتاق بودم..یه اتاق ِ شیک و مجلل..
مات و مبهوت داشتم اطرافمو بررسی می کردم که یهو یادم اومد چه خاکی تو سرم شـــده..

شب بود..ناله ی اون زن..دستمال سفید..احساس رخوت وسستی..اره..اره از هوش رفتم و ..دیگه چیزی یادم نیست تا الان که چشم باز کردم و می بینم توی این اتاقه بزرگ و تر و تمیزم..دستامم که بسته ست..یعنی منو دزدیدن؟!..
چشمام گرد شد.. اب دهنم و قورت دادم و خودمو اماده کردم واسه داد و هوار راه انداختن که در اتاق باز شد..
تند از جام پریدم و وقتی اومد تو چشمام تا اخرین حد گشاد شد..
هم خشکم زده بود و هم لال مونی گرفته بودم..اصلا باورم نمی شد..این..همون..اخه..چ..چطور؟؟!! ..

با پوزخند نگام می کرد..اومد تو و درو بست..رو کرد بهم و با همون لحن سرد و نگاهه تیز و برّنده ش تو چشمام خیره شد..

— فکر می کردی دیدار بعدیمون اینجا باشه؟!..می دونستم هیچ کدوم از اینا اتفاقی نیست..پس یه دلیلی داشت ..
پوزخندش به یه لبخنده کج رو لباش تبدیل شد و به اطراف اتاق اشاره کرد..
— از اینجا خوشت میاد؟..سپردم مختص به یه گربه ی وحشی اماده ش کنن..
و نگاهی همراه با خشم بهم انداخت که چهارستون بدنم رفت رو ویبره..
و..ولی این یارو ..چی بلغور می کنه واسه خودش؟؟!!..

-واسه چی منو اوردی اینجا؟..
به طرفم اومد ولی من همونطور سیخ سر جام وایساده بودم..از تو عین ِ بید به خودم می لرزیدم ولی هر جور بود ظاهرم رو حفظ کردم..

رو به روم ایستاد..چشم تو چشم بودیم..چند بار پشت سر هم پلک زدم ولی اون کاری نمی کرد..فقط همون نگاهه پر از خشمش و اخمی که بین ابروهاش چین انداخته بود..

وقتی دید سرسختانه دارم نگاش می کنم و تو چشماش دنبال جواب سوالم هستم لباشو روی هم فشار داد و از بینشون غرید: بشیـن..
بی خیال وایسادم..

-جواب ِ منو..
عربده کشید: گفتم بهت بتمرگ..
با ترس نگاش کردم..ناخداگاه اب دهنمو قورت دادم..
چون تو شوک بودم کاری نکردم که بلندتر از قبل داد زد: مگه با تو نیستــم؟..
همراه با ترس گنگ نگاش کردم که فریاد زد: بشین..

نمی دونم با چه اعتماد به نفسی بود که یهو از حالته شوک بیرون اومدم و شیر شدم..عین ِ وقتایی که دوست نداشتم جلو کسی تحقیر بشم رفتم تو شکمش و صدامو انداختم پس ِ کله م..
-نمی خوام روانی..سر من داد نزنـــا..چرا منو اوردی اینجا؟..چی می خوای؟..

صورتش شد عینهو لبوی داغ..سرخ ِ سرخ..
ناغافل هولم داد که چون انتظارش و نداشتم و دستمام بسته بود شوت شدم رو زمین..شونه ی چپم بعلاوه ی دستام درد گرفت ..نگامو مثل ِ خودش وحشی کردم و دوختم تو چشماش..
– چه خبرته حیوون؟..هار شدی افتادی به جون من؟..

با خشونت جلوم زانو زد..رو پیشونیش عرق نشسته بود..با دستای مردونه و زوری که به هرکول می گفت زِکی روتو کم کن، یقمو گرفت و تو دستش مشت کرد..
تا مرز سکته ی ناقص پیش رفته بودم ولی بازم عینه خر جفتک مینداختم..البته نه عملی که می دونستم اونوقت حسابم با کرامالکاتبین ِ..در حال حاضر فقط لفظی بود..لفظه تیز بهتر از عمل و ستیزه..
لااقل اینجا که کاربرد داشت..چون بدجور از دستم شِکار بود ((کسی که بیش از حد از دست کسی عصبانی باشه رو میگن از دستش شِکار بود))..

خیره داشتم نگاش می کردم که یه دفعه همچین داد زد گفتم جفت پرده ی گوشام از وسط جر خـــورد..
— خفه خون بگیر دختر..اگه این زبونه درازتو خودت کوتاش نکنی بیخ تا بیخ می ببرم میذارم کف ِ دستت تا دیگه یادت بمونه جلوی من نباید از این غلطا بکنی..

لرزون گفتم: ولم کن..همینی که هس..واسه چی اوردیم اینجا؟..زورت میاد جوابمو بدی؟..
پوزخند زد..انگار پی به ترسم برد..اگه نمی برد که به عقل ِ نداشتش شک می کردم..
با دستی که یقمو چسبیده بود گردنمو فشار داد که باعث شد سرمو کمی عقب ببرم ..

— می دونم باهات چکار کنم..
هرچی من می گفتم بگو واسه چی منو دزدیدی بدتر کاری می کرد ازش وحشت کنم..حداقل باید می فهمیدم قصدش از این کارا چیه..

دید لالمونی گرفتم با خشم ولم کرد..بلند شد و ایستاد..
چند دقیقه فقط تو اتاق قدم زد..حوصله م و سر برده بود..نه چیزی می گفت و نه حتی نگام می کرد ..با هر بار نگاه کردنش انگار قصد داشت روحمو از تنم بکشه بیرون..

چشم ازش بر نمی داشتم..منتظر بودم یه چیزی بگه که بالاخره قفل زبونش باز شد..وسط اتاق ایستاد و نگام کرد..
کاملا خونسرد بود..
نگاهی سرد بهم انداخت و با لحن ِ خشکی که چاشنیش خشم بود گفت: پدرخونده ت کجاست؟..
اول نفهمیدم چی میگه..چشمام اروم اروم باز و بازتر شد..
گیج و منگ گفتم: هان؟!..
انگار خیلی خودش و کنترل می کرد که منو زیر مشت و لگد نگیره ..

— پرسیدم پدر خونده ت کدوم گوریه؟..به نفعته باهام راه بیای که اگه اینطور نشه..
ادامه ی حرفشو نگفت به جاش جوری نگام کرد که فهمیدم حسابمو دیر یا زود می رسه..

-ولی من نمی فهمم از کی حرف می زنی..من نه پدر دارم نه پدرخونده..اونوقت تو..
داد زد: خفه شو و حرفه اضافه نزن..فقط بنال بگو اون پیر ِ کفتار کجاست؟..
شاکی شدم: پیر ِ کفتار دیگه کدوم خری ِ؟..تو ادمی؟..زبونه منو می فهمی؟..د ِ دارم بهت میگم نمی دونم داری از کی حرف می زنی..

با دوتا قدم بلند جلوم ایستاد..تو همون حالت کمی خودمو کشیدم عقب و از نوک ِ کفشاش تا توی جفت چشماش نگامو کشیدم بالا و تهش هم با سر وصدا اب دهنمو قورت دادم..
عین درخت چنار دراز بود لامصب..هیکل چهارشونه و عضلانیش وحشتم و بیشتر می کرد..اگه صورتش انقدر جذاب نبود حتما با دیدنش قبض روح می شدم..

انگشت اشاره ش و به سمتم نشونه گرفت..چشماش سرخ و فکش منقبض شده بود..
بلند غرید و فریاد زد: منصـــوری..بهمـــن ِ منصــــوری..پدرخونـــده ی عوضــــی ِ تو..حــــالا چی؟..یادت اومـــد؟..

تموم مدت که عربده می کشید چشمام بسته بود..از صداش تنم می لرزید و دست و پام یخ بسته بود..
چشمامو روی هم فشار دادم و بلند گفتم: خ..خب..اره می شناسمــــش..بسه دیگه داد نزززززن لعنتـــی..

دیدم هیچی نمیگه..با ترس و لرز لای چشمامو باز کردم ..

پشتش بهم بود .. تو درگاه ایستاد..در و محکم بهم کوبید که از صدای کوبیده شدنش نه تنها نترسیدم بلکه حس ارامش بهم دست داد.. اینکه بالاخره شرش کنده شد و از اتاق رفت بیرون..ولی بدبختیای من که یکی دوتا نبود..مشکل پشت مشکل بر فرق ِ سرم نازل می شد..
*******************
« آرشام »

– چِشم از این در بر نمی داری.. –چَشم قربان.. -به بچه ها بگو زیر پنجره ی اتاق تمام وقت بایستن..هر صدایی که شنیدید خبرم کنید.. –اطاعت قربان..ولی این همه محافظه کاری واسه یه دختر به..

نگاهه سنگینم و که دید ساکت شد..سرش و زیر انداخت و سکوت کرد.. محکم و جدی گفتم: همون کاری رو می کنید که من دستور میدم..شیرفهم شد یا یه جور ِ دیگه حالیت کنـــم؟.. تند همراه با ترس نیم نگاهی بهم انداخت و باز سرش رو زیر انداخت.. –بله قربان فهمیدم..منو ببخشید اگه تو کارتون.. -بسه.. –چـ..چشم.. از پله ها پایین اومدم..خدمتکار با سینی که کریستال ِ پایه دار ِ شراب درش می درخشید پایین پله ها ایستاده بود.. -کجا؟!.. هول شد و نفس زنان گفت: قربان خانم ِ شیدا تشریف اوردن.. -کجان؟.. — تو سالن قربان.. به سینی اشاره کردم: من دستور داده بودم؟.. با ترس گفت: خ..خیر قربان.. -پس ببرش.. –چشم قربان.. به طرف سالن رفتم..توسط ۳ تا پله ی مرمر و شفاف به اون طرف راه داشت..پشتش به من بود..ایستادم..کمی مکث کردم.. با دیدنم از جا بلند شد..همراه با لبخندی دلربا به طرفم اومد.. — سلام عزیزم.. دستش رو به طرفم دراز کرد..یک تای ابروم و بالا دادم و با تعجبی خاص نگاهش کردم.. دستش و گرفتم..مکث کردم..رهاش نکردم و تنها تو چشماش خیره شدم.. در حینی که به مبل اشاره می کردم دستش و رها کردم.. هیچ حرکتی نکرد..بی توجه به اون روی مبلی که در صدر سالن قرار داشت نشستم.. نگاهم و به چشمان ِ براقش دوختم..اروم به طرفم اومد.. صدای تق تق کفشاش اذیتم می کرد ولی ناچار به سکوت شدم..اگه قصدم چیز دیگه ای نبود بی شک پاشنه هاشون رو خـــورد می کردم.. فکم و روی هم فشردم..روی نزدیکترین مبل به من نشست.. –جواب سلامم و نمیدی؟.. -سلام.. لبخند زد..ولی مصنوعی بودنش رو خیلی راحت به رخ می کشید.. – چیزی شده؟.. با تعجب گفت: نه..چطور؟!.. -چی باعث شده که ما به غیر از شرکت اینجا هم همدیگرو ببینیم؟.. لبخند زد: مشکلش چیه عزیزم؟..فکر کن دلم برات تنگ شده که دروغ هم نگفتم.. پوزخند زدم.. -عزیزم؟!..دلتنگی؟!..هه..عجب.. خندید..اروم و به ظاهر دلنشین..با عشوه ای مشهود در حرکاتش رو به من کرد و در حینی که دستش و کمی تو هوا تکون می داد گفت: خب اون بار که توی شرکت باهات حرف زدم بهم گفتی به هر کس این اجازه رو نمیدی که باهات راحت باشه..ولی به من چنین اجازه ای رو دادی.. -دادم؟!.. لحنم انقدر محکم و جدی بود که من من کنان گفت: خ..خب راستش..گفتی اگه بخوای می تونی که.. نفس عمیق کشیدم..ادامه نداد.. -گفتم ..اگر بخوام.. با تردید گفت: یعنی تو نمی خوای؟.. نگاهش کردم..بی قراری تو چشماش بیداد می کرد..درست همون چیزی که دنبالش بودم..تشنه تر شدن ِ لحظه به لحظه ی اون.. -شاید.. کلافه شده بود.. –یعنی چی آرشام؟!..بالاخره اره یا نه؟!.. خیلی برام جالب بود..اینکه یه دختر با چندتا اشاره و پا دادن های نامحسوس اینطور خودش رو با یک مرد راحت بدونه که با این همه غرور باز هم بتونه راحت برخورد کنه.. -گفتم که..هنوز نمی دونم.. –یعنی مردی مثل تو و در جایگاه تو نمی تونه چنین تصمیم آسونی رو بگیره؟.. سکوت کردم..بیش از حد بهش بها دادم.. با اخم زنگ طلایی رنگی که روی میز سلطنتی کنارم قرار داشت رو برداشتم..۲ بار تکون دادم..طولی نکشید که یکی از مستخدمین با همون سینی شراب وارد شد.. ابتدا رو به روی من ایستاد و سرش و تا نیمه ی راه به نشانه ی تعظیم خم کرد..با دست به شیدا اشاره کردم..سینی شراب رو به طرفش گرفت.. رو به خدمتکار کردم و جدی و سرد گفتم: شراب؟!.. –بله قربان.. -ببرش.. هر دو با تعجب نگاهم کردند..دست شیدا در حالی که داشت لیوان ِ شراب رو از توی سینی بر می داشت همونطور خشک شده باقی موند.. نسبتا بلند رو به خدمتکار داد زدم: نشنیدی چی گفتم؟..سینی رو ببر و برای خانم شربت بیار.. از صدای بلندم دست شیدا لرزید و نیمی از شراب داخل لیوان درون سینی ریخت..خدمتکار به سرعت از سالن خارج شد..با اخم به روبه رو خیره شدم.. کمی بعد نگاهم و بهش دوختم..رنگش پریده بود.. لبخندی کاملا ظاهری روی لبانش نقش بست و گفت: خب..خب چه کاری بود؟..اتفاقا من شراب دوست دارم.. خشک گفتم:می دونم..منتهی من دوست ندارم.. با دهان نیمه باز نگام کرد.. -الان فقط شربت مناسب ِ.. –یعنی تو هیچ وقت شراب نمی خوری؟!.. -چرا.. –پس.. – الان وقتش نیست.. سکوت کرد..این دختر بیش از حد ِ تصورم راحت بود..باید رفتارم و باهاش تا حدی تغییر می دادم. پا روی پا انداختم ..خدمتکار اینبار با سینی شربت وارد سالن شد..درست مثل سری قبل بعد از تعظیمی که به من کرد و با اشاره ی من به شیدا لیوان شربت رو تعارف کرد.. شیدا نیم نگاهی به من انداخت و لیوان رو برداشت..خدمتکار لیوان و روی میزکنار دستم گذاشت و با اشاره ی دستم از سالن بیرون رفت.. کمی از شربتش و مزه مزه کرد و گفت: یه مهمونی ترتیب دادم..به مناسبته کار جدیدم..دوست دارم تو هم توی مهمونیم باشی.. با مکث کوتاهی نگاهش کردم..لیوان شربتم رو برداشتم.. همونطور که بی هدف نگاهم به محتویات ِ داخل لیوان بود گفتم:ممکنه نتونم بیام..ولی تلاشم و می کنم.. –خواهش می کنم حتما بیا..کلی واسه ت سوپرایز دارم.. نگاهم و بهش دوختم..در حین ِ اینکه سرم رو ارام تکون می دادم لیوان و روی میز گذاشتم.. سرد گفتم: زیاد از غافلگیری خوشم نمیاد.. لبخندش کمرنگ شد.. — ولی ..شاید اینبار خوشت اومد، میای؟!.. دلیل تردیدی که داشتم دختر خونده ی منصوری بود..ولی در هر صورت من هم هدف ِ خودم و داشتم.. بنابراین با تکون دادن سرم جواب مثبت دادم..

از سر خوشحالی لبخند زد..از جا بلند شد..کارتی روی میز گذاشت و گفت: این دعوتنامه ست..با اومدنت بی نهایت خوشحال میشم..

منتظر رو به روم ایستاد.. بلند شدم..و با لبخندی محو به در سالن اشاره کردم و گفتم: به مهندس سلام ویژه ی منو برسون.. دیگه باهاش رسمی نبودم..نه..کم کم باید وارد مرحله ی دوم می شدم..و از همین مهمونی می تونستم شروع کنم.. با لبخندی غلیظ کنارم ایستاد و به قصده بوسیدن ِ صورتم لباش و جلو اورد .. با اخمی کمرنگ صورتم و عقب کشیدم.. نگاهی سنگین بهش انداختم..لبخند به روی لب هاش خشک شد.. –ببخشید..نمی دونستم خوشت نمیاد.. به سمت در حرکت کردم.. -من گفتم خوشم نمیاد؟.. –نه .. رو به روم ایستاد.. –پس چرا..نذاشتی که.. هه..گستاخی تا به این حد؟!.. -تو دختر بی پروایی هستی..من به هیچ عنوان مایل نیستم که همین اول کار این بی پروایی رو بهم ثابت کنی.. چین ملایمی میون ابروهای بلند و کمانیش افتاد.. –من بی پروا نیستم آرشام.. -خب درسته..شاید به خاطر اینه که مدت زیادی خارج از ایران بودی و مطمئنا در اونجا به رشد ِ فکری نسبت به اونچه که باید و شاید رسیدی.. لبخند زد: دوست نداری من مثل اروپایی ها باشم؟..با فکری باز و نگاهی امروزی و روشنفکرانه؟.. نگاهم از درون کاملا بی تفاوت بود..ولی به ظاهر رگه های مصنوعی از توجهم رو تو چشماش دوختم.. حرفی نزدم و از سالن بیرون رفتم.. ******************* رو به خدمتکار کردم و گفتم: غذاش اماده ست؟.. –بله قربان..الان براشون ببرم؟.. -لازم نیست..برو بیارش.. –چشم قربان.. جلوی پله ها ایستادم..چندی بعد خدمتکار همراهه سینی غذا به طرفم اومد..از دستش گرفتم و از پله ها بالا رفتم.. هر دو تا نگهبانی که جلوی در گذاشته بودم با تعظیمی کوتاه کنار ایستادند.. -یکیتون بمونه..اون یکی هم می تونه بره..هر ۲ ساعت ۱ بار شیفتتون عوض میشه .. –چشم قربان.. –اطاعت قربان.. سینی رو تو یکی از دستام گرفتم و قفل در رو باز کردم..وارد اتاق که شدم اونجا نبود.. سینی رو به ارومی روی میز کنار در گذاشتم..حرکت نکردم..نگاهه سریع و با دقتی به اطراف انداختم.. پوزخند زدم..و با یک حرکته سریع در رو بستم و همین که خواست صندلی رو بیاره پایین دستام و دور ِ هر دو تا مُچ ِدستش حلقه کردم و نسبتا محکم فشار دادم که بلند جیغ کشید.. –آآآآآی آی دستم.. روانی دستم شکست.. کشیدمش سمت خودم و صندلی تو همون فشارهای اولی که به دستش وارد کردم جلوی پاهام افتاده بود.. دستاش و بردم پشت..سینه به سینه ی هم ایستاده بودیم.. نگاهی از سر خشم بهش انداختم و داد زدم: دختره ی عوضی فکر کردی با اینکارات می تونی از اینجا فرار کنی؟.. نگاهش فوق العاده وحشی بود..بدون اینکه حتی نگام رو از روش بردارم دستاش و به روی هم فشردم و با یک حرکت اون و چرخوندم ….و حالا پشتش به من بود.. کنار صورتش به ظاهر اروم ولی همراه با خشم در حالی که دندونام و روی هم فشار می دادم از لابه لای اونها غریدم:چیه؟..هار شدی؟..جفتک میندازی اره؟..اینجا جای این کارا نیست..پنجول انداختنات واسه وقتی بود که تو چنگال شیر اسیر نبودی..حالا اوضاع کمی فرق کرده….محکمتر فشار دادم:الان که دارم انقدرخودمو کنترل می کنم و تا به الان سرت و زیر اب نکردم فقط و فقط به خاطره اطلاعاتی ِ که می تونی بهم بدی..از خودت و اون کفتار..فکر نکن حالا که اجازه دادم دستات باز باشه می تونی باهاشون هرکار خواستی بکنی.. تکونش دادم و بلندتر داد زدم: فقط زبونت و باز کن وبگو..بگو کی هستی و چرا دختر خونده ی منصوری شدی؟..دختر خونده ی کسی که بچه هاش براش با کِرمای زیر خاکه توی باغچه ی خونش هیچ فرقی نمی کنن..چطور تو شدی دخترخونــــده ی این ادم؟..هـان؟..براش چکار می کنی؟.. با خشم شال رو از سرش کشیدم و موهاش و تو چنگ گرفتم..از درد نالید و جیغ کشید.. –نکن کثافت..نکن..چرا شکنجه م می کنی؟..من که هیچ کاره م عوضی.. پرتش کردم رو تخت..در حالی که سرش و تو دست گرفته بود برگشت و با ترس نگام کرد.. -به همین اسونیا نیست..تا وقتی که از زیر زبون تند و تیزت همه ی اطلاعات ِ مربوط به منصوری رو نکشیدم بیرون ولت نمی کنم..رهایی از اینجا برات میشه یه رویا..می فهمــــی؟..رویــــا.. به اطرافم اشاره کردم و در حالی که داد می زدم به طرف در رفتم.. -از اینکه گذاشتم توی این قفس طلایی باشی باید ازم ممنون باشی گربه ی وحشی.. برگشتم و تو چشمای پر از اشکش نگاه کردم.. -لیاقت تو کمتر از اینجاست..حتی کمتر از این زندان.. به هق هق افتاده بود و همون موقع از اتاق بیرون رفتم..نگهبان با تعظیم جلوی در ایستاد.. -هر نیم ساعت ۱ باز میری تو چِکِش می کنی..همه ی وسایل ِ تیز و برّنده ای که بتونه با اون به خودش اسیب بزنه رو از تو اتاق برداشتید؟.. –بله قربان..حتی یه سوزن جا نذاشتیم.. – اگه دیدید زیاد سر و صدا می کنه حتما خبرم کنید..زمانش مهم نیست ..فقط هر چی که شد اول من رو در جریان قرار می دید..شیرفهم شد؟.. –بله قربان..اطاعت..

روی پرونده هایی که از شرکت اورده بودم کار می کردم که تقه ای به در اتاقم خورد.. اکثر مواقع کارهای مهم مربوط به شرکت و توی خونه م انجام می دادم..در محیطی مملو از سکوت و بدون مزاحم..در اینصورت تمرکز بیشتری برای انجامشون داشتم..

-بیا تو.. در اتاق به ارومی باز و بسته شد..از صدای قدم ها و طرز در زدنش فهمیده بودم کسی جز شکوهی نیست.. –قربان.. -بگو می شنوم.. –اقای شایان تشریف اوردن..خواهان دیدار با شما هستند قربان.. نگاهم و از روی پرونده گرفتم و به شکوهی دوختم.. -از کی منتظره؟.. — همین الان اومدن..ظاهرا کمی هم عجله دارند.. – تنهاست؟.. –بله قربان.. نفسم و سنگین بیرون دادم..با کمی مکث خودکارم رو لای پرونده گذاشتم .. -بسیار خب می تونی بری..بهشون بگو من تا چند دقیقه ی دیگه میام.. — اطاعـت میشـه قربـان.. و از اتاق بیرون رفت..مطمئن بودم با شنیدن خبر اینکه دخترخونده ی منصوری اینجاست درنگ نکرده و اومده اینجا .. ****************** با هم دست دادیم و با تعارف ِ دست من روی صندلی نشست.. — تا الان چیزی هم بروز داده؟.. – نه.. –چطور؟!..از آرشامی که من می شناختم بعیده کارش و زود شروع نکنه.. پوزخند زدم: مطمئن باش من سیاست ِ خودم و دارم..البته اگه منو خوب شناخته باشی.. متوجه نیش کلامم شد..ولی چون به این لحن و طرز از حرف زدنم عادت داشت با لبخند نگام کرد.. دستاش رو از هم باز کرد و بلند شد.. –می خوام ببینمش..کجاست؟.. نگاه کوتاهی بهش انداختم ..این همه اشتیاق برای چی بود؟!.. بدون حرف از جا بلند شدم و با قدم هایی اهسته جلو افتادم.. ******************* در اتاق رو باز کردم..اول خودم وارد شدم..روی تخت نشسته بود و زانوهاش رو بغل گرفته بود..با اخم نگام کرد .. پشت سر من شایان هم وارد اتاق شد و کنارم ایستاد..و در اتاق توسط نگهبان بسته شد.. نگاهش از روی من به سمت شایان کشیده شد و چون نگاهم رو دقیق به صورتش دوخته بودم به راحتی متوجه ی ترسی مبهم که تو چشمای خاکستریش جهید شدم.. نگاهی سرسری به شایان انداختم ..مشتاقانه با نگاهی براق و خاص به اون دختر خیره شده بود.. به طرفش رفت.. دختر با ترس اب دهانش رو قورت داد و کمی خودش و به عقب کشید.. –ت..تو اینجا؟..تو دیگه چ..چی از جونم می خوای کثافت؟.. شایان مکث کرد و قهقهه زد: پس هنوز یادته؟.. همون جا ایستاده بودم و با اخم به ان دو نگاه می کردم..مطمئن بودم در گذشته مسئله ای بینشون بوده و با شناختی که روی شایان داشتم می تونستم یه چیزایی حدس بزنم …. کنارش نشست و حالا ترس کاملا مشهود تو چشماش دیده می شد.. شایان با لحنی سنگین و شمرده گفت: نترس خانم کوچولو.. چرا داری می لرزی؟..کاریت ندارم..فقط می خوام چند تا سوال ازت بپرسم..همین.. فکر کنم اسمت دلارام بود..اره..منصوری همیشه می گفت دلارام دخترخونده ی منه و دوسش دارم..درست می گفت؟.. در حالی که به نفس نفس افتاده بود رو به شایان داد زد: خفه شو..تو یه شیطانی..تو..تو.. روشو برگردوند و داد زد: نمی خوام ببینمت..دست از سرم بردار لعنتی.. شایان بی توجه با لبخند به بازوش دست کشید..با ترس از رو تخت بلند شد ..و نگاهش بین من و شایان درگردش بود.. فریاد زد: چی از جونم می خواین لعنتیا..ولم کنین دیگه.. شایان از رو تخت بلند شد و همین که یک قدم به طرفش برداشت با ترس داد زد: نیا جلو..ب..بهت میگم نیا جلو کثافت.. شایان همونجا ایستاد و گفت: فعلا با جونت کاری ندارم نترس.. خندید و رو به من گفت: آرشام..مگه بهش نگفتی که چی می خوایم؟.. نگاهم رو با اخم تو چشمای اون دختر دوختم و با حرکت سر تایید کردم.. رو بهش کرد و گفت: پس می دونی..حالا بهمون بگو.. -چ..چی؟!.. — پدر خونده ت کجاست؟.. -قبلا هم گفتم..من پدر خونده ندارم.. همراه با پوزخند گفت: نداری؟!..نکنه می خوای بگی شخصی هم به اسم بهمن منصوری نمی شناسی؟!.. -مـ..می شناسم.. –پـــس چــــــی؟.. از فریادی که شایان کشید دستاش رو به دیوار تکیه داد و در حالی که قفسه ی سینه ش تند بالا و پایین می شد چشماش و به روی هم فشار داد.. با صدایی مرتعش داد زد: مــــن می دونم بهمن منصوری کیــــه..می شناسمش چون براش کار می کردم..م..من پ..پرستارش بودم..نه دختر خونده ش..اون بهتون دروغ گفته..دروغ گفته.. گریه نمی کرد..ولی ظاهرش به راحتی نشون می داد که بیش ازحد ترسیده.. وقتایی که من می اومدم پیشش این ترس رو نه تو حرکات و نه حتی تو نگاهش نمی دیدم..ولی.. الان در حضوره شایان همه ی اینها در اون محسوس دیده می شد..در حضوره من کاملا گستاخ بود و وحشی.. ولی الان..کاملا برعکسش رو می دیدم.. – شایان بهتره تمومش کنی..من خودم می دونم باهاش چکار کنم.. شایان نیم نگاهی بهش انداخت وبه طرفم اومد..نگاهم با همون اخم ِ همیشگی به اون دختر بود.. شایان دستی به روی شونه م زد و گفت: پس اینکار و تماما می سپرمش به تو..می خوام تمومه جیک و پوک ِ منصوری رو از زیر زبونش بکشی بیرون.. و با نگاهی کوتاه و دقیق که به اون دختر انداخت از اتاق بیرون رفت..

۲ روز ِ که اون دختر اینجاست..
و امشب شیدا مهمونی ترتیب داده بود و نمی تونستم از این دعوت بگذرم..

رو به خدمتکار مخصوصم «گندم» گفتم: کت و شلوارم رو از خشکشویی گرفتی؟..

داشت اتاق رو مرتب می کرد..در ساعتی مشخص از روز حق داشت که به اینجا بیاد..در غیر اینصورت باید خودم دستور می دادم..

رو به من ایستاد و گفت: بله قربان..زنگ زدم خودشون اوردن..
در حالی که از اتاق بیرون می رفتم گفتم: لباسم و اماده کن..
–برای امشب چه سِتی باشه قربان؟..

تو درگاه ایستادم..کمی مکث کردم و جواب دادم: مثل همیشه..فقط مشکی..
-بله قربان..چشم..

به طرف اتاقش رفتم..رو به نگهبان که ایستاده داشت چرت می زد با عصبانیت بلند گفتم: چه غلطی می کنی احمق؟..
با ترس ایستاد و نگام کرد..
–ش..شرمنده م قربان..یه لحظه چشمام سنگین شد..
-مگه نگفته بودم هر ۲ ساعت ۱ بار شیفتتون عوض بشه؟..
سرش رو زیر انداخت و چیزی نگفت..

داد زدم: وقتی ازت سوال می پرسم جوابم و بده احمق..
–چشم قربان..ببخشید..
مکث کوتاهی کردم و دستی به صورتم کشیدم..

– ۳ تا دیگه از بچه ها رو بیار هر کدوم تو این ۲۴ ساعت زمان بندی کنید و جلوی در کشیک بدید..اینطوری بخوایم پیش بریم اون دختر راحت فرار می کنه..
— اطاعت قربان..
– فقط وای به حالتون اگر بفهمم کارتون رو درست انجام ندادید..فقط یه بار دیگه ببینم داری چرت می زنی بی برو برگرد دخلت و میارم..شیرفهم شد؟..
— چشم قربان..خیالتون راحت باشه..
– من امشب اینجا نیستم..می خوام شیش دونگ حواستون بهش باشه..
— اطاعت میشه قربان.. حواسمون بهش هست..

پوزخند زدم و نگاهی سرسری بهش انداختم..کاملا مشخص بود که چطور انجام وظیفه می کنه..
همراه با هیکلی درشت و چهارشانه , صورتی نسبتا خشن داشت و با اطمینان می تونم بگم اکثر ِ زیردستان من تو کارشون خشن و جدی بودند..
منم همین و می خواستم و اگه کسی جز این بود جایی تو گروهه من نداشت..
*******************

« دلارام »

خدایا ۲ روزه که اینجا اسیرم..دارم دیوونه میشم , د ِ اخه باید چکار کنممممم؟!..
روی تخت چمباتمه زده بودم..زانوهام رو بغل گرفتم و بی حوصله و کسل نگام دور اتاق می چرخید..
کاری که این ۲ روز می تونستم انجامش بدم همین بود..
یه کمد لباس که چند دست هم بیشتر توش نبود..یه میز ارایش و یه شونه ی پلاستیکی..یه دستمال روی میز و یه در که سرویس بهداشتی بود , حموم و دستشویی..یه تخته ۲ نفره ی معمولی ولی شیک..پرده ها هم یه جورایی فانتزی بودن..ترکیبی از رنگ های سرمه ای و سفید که خب با سرویس ِ این اتاق جور بود..

لباسامم همین یه مانتویی که تنم بود و یه شالی که همینجوری رو موهام انداخته بودم..و شلواری که پام بود..
حاضر نبودم لباسامو عوض کنم..چون می ترسیدم این گوشه کنارا دوربین کار گذاشته باشن..
تو فیلما دیده بودم یکی رو که گروگان می گیرن تو اتاقی که حبس ِ دوربین کار میذارن تا خوب زیر نظر بگیرنش..

بیکار هم ننشسته بودم خوب سوراخ سنبه های اتاق و گشته بودم ولی دوربینی پیدا نکردم..

اما شاید تو حموم بتونم لباس عوض کنم..اره خب اگه رذل باشن بخوان اونجا هم دوربین کار بذارن..خب رذل که هستن ..پـــــوووووووف..

اخه اینا چی از جون من می خوان؟!..منصوری؟!..خب این قضیه به من چه ربطی داره؟!..
خیر سرم پرستار و یه جورایی کلفتشم ..دخترخونده دیگه چه صیغه ایه؟!..اینو دیگه کجای این دل وامونده م بذارم؟!..چه گرفتاری شدم..
حالا اون مرتیکه تو هر محفلی نشست این زِر و زد که منه بیچاره دخترخونده شَم..کدوم سَنَدی اینو نشون میده اخه؟..عجبا..

چونه م و گذاشته بودم رو دستام و داشتم فکر می کردم که..
یه دفعه یاد اون عوضی افتادم..شایان ِ پست فطرت..کسی که همه چیزم و ازم گرفت..خانواده م..خوشبختیم و همه ی هست و نیستم ……..

و ذهنم کشیده شد به گذشته ها..گذشته ای سراسر تلخی..ولی از اول تلخ نبود..نه..
همه چیز خوب بود..همه جای زندگیم بوی خوشبختی می داد..تو گوشه گوشه ی خونه ی پدریم صفا و صمیمیت، بین اعضای خانواده م دیده می شد..
ولی…….

یه خانواده ی ۴ نفره..یه خانواده ی خوشبخت و اروم بودیم..
من یه دختر ۱۶ ساله بودم و برادرم نیما که ۲۴ سالش بود..
پدرم شغلش ازاد بود و یه مغازه ی لباس فروشی داشت..
مادرم مثل همه ی مادرای دنیا مهربون و دلسوز بود..صورت دلنشینی داشت و نگاهش همیشه پر از مهر بود..بابام بی نهایت شیفته ش بود و خانمم صداش می زد..

مامانم علاوه بر اینکه مادرم بود دوستمم بود..خیلی خیلی بهش نزدیک بودم..خب تک دختر بودم و اهل اینکه حتی کوچکترین رازم رو با دوستام در میون بذارم هم نبودم..
و کسی رو مطمئن تر و رازنگهدارتر از مادرم نمی دونستم..

همیشه جنبه ی منطق رو در نظر می گرفت..برای همینم باهاش راحت بودم..
اسمش ماه بانو بود و اسم پدرم فؤاد..برادرم دانشجو بود و در کنار درس و دانشگاه تو یه کارگاهه فنی کار می کرد..
چون یه جورایی با رشته ش جور در می اومد این شغل رو دوست داشت..بر خلافه من که یه دختر شیطون و بازیگوش بودم اون پسر ِ ارومی بود..

و پدرم..اونم مرد زحمتکشی بود..می گفت دوست داره همیشه نون حلال بذاره سر سفره ی زن و بچه ش..ولی..
همه چیز همین نبود..این فقط ظاهره قضیه بود که ما اینطور فکر می کردیم..اصل ماجرا چیزه دیگه ای بود..

درس می خوندم و دوست داشتم رشته م واسه دبیرستان تجربی باشه و تو دانشگاه رشته ی پرستاری بخونم..ازبچگی بهش علاقه داشتم..و چه ارزوهایی که برای اینده م نداشتم..

یه روز که تو عالمه شاد ِ دخترونه ی خودم غرق بودم داشتم بازیگوشی می کردم و سر به سر مامانم می ذاشتم صدای زنگ در رو شنیدم..
بدو رفتم تو حیاط و لبخند به لب درو باز کردم چون می دونستم این موقع روز باباست..ولی به جای بابا یه مرده غریبه رو دیدم..

چون حجاب نداشتم به خودم اومدم و تندی پشت در وایسادم..
خواستم در و ببندم که صدای بابا رو شنیدم..

— دخترم چرا فرار کردی؟..
و در و هل داد و اومد تو..پشتش اون یارو هم اومد تو حیاط..جای بابام بود ولی جوری نگام می کرد که مو به تنم سیخ می شد..

بدون اینکه حتی به بابام سلام کنم دویدم رفتم تو ..به مامان گفتم که بابا با یه مرده غریبه اومده خونه..
با تعجب چادرشو که به کمرش بسته بود کشید رو سرش و گفت: اوا خاک به سرم تو اینجوری رفتی دم در؟..
با حرص گفتم: اره دیگه نمی دونستم که اون پشت دره..
–یعنی چی که بابات با یه مرد غریبه اومده؟..سابقه نداشته..
– چه می دونم..خودت برو ببین..
–باشه تو همینجا باش..هوای سیب زمینیا رو داشته باش نسوزه ..

سرمو تکون دادم و قاشقی که داشت باهاش سیب زمینیا رو سرخ می کرد و از دستش گرفتم..
مامان رفت بیرون و صداشون رو می شنیدم که داشتن سلام علیک می کردن..ولی کم کم صداشون تو صدای جلز و ولز کردن سیب زمینی ها که داشتن تو روغن ِ داغ سرخ می شدن گم شد..

ماجرا به همینجا ختم نشد..اون مرد هر شب پاتوقش شده بود خونه ی ما..از ظاهر ِ اُتو کشیده و بیستش معلوم بود از اون خر پولاست..
هر وقت می اومد اینجا مامان منو می فرستاد تو اتاقم و خودش هم می رفت تا ازشون پذیرایی کنه..
داداشم که تا شب تو کارگاه بود و وقتی هم می اومد می رفت تو زیرزمین تا درس بخونه..اخه اونجا رو موکت کرده بود مخصوص همین کار..کسی هم مزاحمش نمی شد..

کم کم مشاجره های مامان و بابام شروع شد و شنیدن ِ صدای دعواشون دلم رو به درد می اورد ..
و برادرم نیما چند بار جدی باهاشون حرف زد ولی وقتی دید فایده ای نداره بی خیالشون شد..
گاهی دیرتر می اومد خونه و وقتی هم بر می گشت می گفت با دوستام دارم درس می خونم..

بابام دوتا داد سرش می زد و این می شد اغاز ِ دعوای بین مامان و بابا..دیگه خسته شده بودم ..اونا که سر هم فریاد می زدن من چشمام و روی هم فشار می دادم و تو اتاقم زار می زدم..

هم برام عجیب بود و هم ناراحت می شدم..تو خونه ی ما هیچ وقت بحث و دعوا نبود..همه احترام ِ همو داشتن..ولی حالا………..

تا اینکه تو یکی از همین دعواها از دهن مامانم پرید که بابام معتاد شده و خیلی وقته اینو داره ازمون مخفی می کنه..
مامان می گفت که بهش شک کرده بود ولی باورش نمی شده..برای شایان یا همون مرد غریبه مواد می فروخته و اینجوری از کنارش مواد ِ مصرفی خودش و هم تامین می کرده..

و چه تلخ بود اون شبی که پی به این حقیقت بردم..اینکه پدرم..کسی که حکم سایه ی بالا سرمون رو داشت..کسی که پشتوانه ی ما بود و بنیان و ارامش خانواده رو اون اداره می کرد در حال نابودن شدن بود و زندگیمون رو هم همراه خودش سیاه و کدر کرد..

انگار اون سال ، سال ِ بلا و مصیبت بود که برای ما از زمین و اسمون می بارید..
و تو یکی از همین شبا مادرم سکته کرد و ..
وقتی صبح ساعت ۹ از خواب بیدار شدم و دیدم کسی هنوز بیدار نشده و صبحونه حاضر نیست..بعد از روشن کردن سمامور رفتم پشت اتاقشون ..ولی در کامل بازبود..
رفتم تو تا مامان رو صدا بزنم..بابام تو اتاق نبود..مامان به پشت خوابیده بود و صورتش مهتابی تر از همیشه بود..
با لبخند نشستم کنارش و دستشو گرفتم تا صداش کنم که از سردی دستش تنم لرزید..تو دلم خالی شد و شروع کردم به تکون دادنش..صدام می لرزید و با قربون صدقه و گریه صداش می زدم..

— مامانم بیدار شو..ماماااااانی تو رو خدا چشماتو باز کن..مامااااان..مامااااااااا ااان..

انقدر جیغ و داد کردم که نیما و بابامم اومدن تو اتاق..
و اون روز ِ نحس مادر نازنینم پر کشید و رفت..تو خواب سکته کرده بود و من و نیما رو بدبخت و بیچاره کرد..
بعد از مرگ کسی که تنها مونس و دوست و همدمم بود گوشه گیر شده بودم..مثل ادمای افسرده یه گوشه می نشستم و به دیوار زل می زدم..

نیما که دیگه کلا خونه نمی اومد بابامم یه شب در میون می اومد و انگار نه انگار که یه دختره ۱۷ ساله تو خونه تک و تنهاست..((۱ سال گذشته بود))..
برای اینکه نترسم می رفتم با عکس مامان حرف می زدم..حس می کردم پیشمه و اینجوری اروم می شدم..و اون موقع انقدرگریه می کردم که از حال می رفتم..
روزگارم همینجوری تلخ و بی روح سپری می شد که بازم پای شایان به زندگیمون باز شد..
حالا بی پرواتر از گذشته به خونمون قدم می ذاشت و بابام تا می تونست با جون و دل ازش پذیرایی می کرد..واسه ی مرگ مامان یه چند وقت عزادار موند و بعد هم انگار نه انگار..
رفتارایی که از پدرم می دیدم و بی توجهیاش افسرده ترم می کرد..

تا وقتی مادرم زنده بود بابام دیگه شایان رو نمی اورد خونه یا اگرم می اومد ماهی ۲ یا ۳ بار ..
تا اینکه یه روز..

بابام صبح اومد خونه و دستاشم پر از خرت و پرت بود..
وقتی از پنجره داشتم نگاش می کردم که کیسه های پلاستیک پر از میوه و خوراکی رو گرفته دستش و اروم داره میاد تو خونه تو صورتش دقیق شدم..هر چی که جلوتر می اومد چین و چروک های صورتش هم واضح تر می شد..

ریش پر پشت و بلندی که انگار ماه هاست اصلاح نشده..در صورتی که قبلا وقتی مامان زنده بود یک روز در میون صورتش و اصلاح می کرد..
لباساش رنگ و روشون رفته بود و مثل سابق تر و تمیز نبودن..ولی..
چرا انقدر کمرش خمیده شده؟..مردی که تازه پا به ۵۰ سالگی گذاشته چرا انقدر پیر و شکسته شده؟..

بابام با خودش چکار کرده بود؟..با من ..با مامان که می دونستم از دست ِ کارای بابام غصه خورد و دق کرد..به خاطر اعتیادش کنترلی روی خودش نداشت..گاهی که عصبانی می شد هر چی از دهنش در می اومد می گفت..فحش های رکیکی که……
یه قطره اشک از چشمام چکید رو گونه م ولی جلوی دومی رو گرفتم..با سر انگشتام پاکشون کردم و پرده رو انداختم..

بابا اومد تو..از همون جلوی در صدام زد..انگار یه جورایی خوشحال بود..این خوشحالی به وضوح تو صداش موج می زد..

— دخترم دلارام.. کجایی بابا؟..
-اینجام ..سلام..

نیم نگاهی به صورت سرد و بی روحم انداخت و زیر لب جوابمو داد..
لبخندش که رفته رفته داشت محو می شد رو پررنگترش کرد و درحالی که سعی داشت نگام نکنه گفت: بیا بابا..بیا اینا رو از دستم بگیر واسه شب مهمون داریم..

می دونستم با زدن این حرف یعنی باید سور و سات امشبشون رو من حاضر کنم..مگه کس ِ دیگه ای هم بود؟..
تو دلم پوزخند زدم و گفتم:و این همه خرید بیخودی مصرف نمیشه..انگار نه انگار منم اینجام و فکر ِ اینو نمی کنه که چی می خورم و چکار می کنم..اونوقت واسه مهمونش که معلوم نیست کی هست اینقدر تشریفاتی کار می کنه..

جوابش و ندادم..اصلا چی داشتم که بگم؟.. بپرم بغلش و بگم بابا دلم برات تنگ شده؟..چرا خونه نمیای؟..مگه من ادم نیستم؟..مگه منه نفهم دخترت نیستم چرا باهام اینکارو می کنی؟..

نه..همون سکوت بهتر بود..گاهی اوقات سکوت می تونه خیلی از معانی رو تو خودش داشته باشه..سکوت ِ من پر از حرف بود..پر از حرفای نگفته که رو دلم مونده بود و هر شب این عقده ها رو با قاب عکس مادرم خالی می کردم..انقدر نگاش می کردم وگریه می کردم که احساس می کردم تهی شدم..دلم دیگه پر نیست که بخوام داد بزنم وفریاد بکشم..
ولی از همه ی اینا چه حاصل؟..صبح که می شد روز از نو و روزی ِ منه مفلوک هم از نو..

خلاصه شب شد و منم با همون سن کمم ۲ نوع غذا پختم و میوه و شیرینی ها رو چیدم تو ظرف..خونه رو هم مجبوری تمیز کرده بودم..وگرنه کی حال و حوصله ش رو داشت..
وقتی دیگه کاری نمونده بود رفتم یه دوش گرفتم وقتی اومدم بیرون دیدم هنوز بابا نیومده ..رفتم تو اتاقم و بعد از اینکه موهامو خشک کردم افتادم رو تخت..
بشمار سه هم خوابم برد..از بس که خسته بودم هیچی نفهمیدم و رفتم تو یه عالمه دیگه..
نمی دونم چقدر گذشته بود ولی..

اینا رو بعدها فهمیدم که الان وقتی بهشون فکر می کنم می خوام سرمو بکوبونم به همین تاج ِ تخت تا از حس ِ درد و سوزش جون بدم و بمیرم..
یعنی بی غیرتی ِ یه پدر تا این حددددد؟..چرااااا؟..چون معتاده؟..مگه معتاد ادم نیست؟..مگه انسانیت نداره؟..
یعنی تا این حد که خودش و بزنه به بی خیالی و بذاره هر خاک بر سری هر بلایی که خواست به سره دخترش بیاره؟..

بعدها توسط همسایه ی دیوار به دیوارمون که ادم فضولی بود و همه ش سرش تو کاره این و اون بود فهمیدم که صدای خندشون رو می شنوه و فک می کنه مهمون داریم و داریم میگیم می خندیم..
و من اینا رو خودم فهمیدم..چون قبلا هم سابقه داشته..البته به جز یه موردش که….
وقتی بابا با مهمونش که همون شایان بوده میاد خونه تا اونجایی که می تونه ازش پذیرایی می کنه..اونم وقتی خوب بابام و نشئه می کنه و خودش هم تا خرخره مست می کنه دیگه هر کی سی خودش یه طرف میافته..

بابام اواز می خوند و می خندید..اون یارو مست ِ لا اوبالی هم لابد حض می کرده..تا اینکه شایان که حواسش یه کم جمع بوده میاد سر وقتم..
منه از همه جا بی خبرم تو عالمه خواب بودم که حس کردم یکی داره صورتم و نوازش می کنه..

اولین چیزی که با چشمای بسته حس کردم بوی تند ادکلنش بود که با بوی الکل وسیگار قاطی شده بود مشامم رو سوزوند..
با هر نفسی که می کشیدم هوشیارتر می شدم تا جایی که چشم باز کردم و دیدم بالا سرم تمرگیده داره نوازشم می کنه..

با دیدنش ترسیدم و خواستم جیغ و داد راه بندازم که نذاشت اشغال دهنمو سفت چسبید..
یه چیزایی زمزمه می کرد که انقدر گیج و منگ بودم نمی فهمیدم داره چی میگه..فقط تا مرز سکته پیش رفته بودم..

فهمیده بودم چی می خواد از نگاهه ه*و*س الود و گرمای دستش و نگاهه خیره ش به همه جای بدنم شصتم خبردار شده بود که اگه زود نجنبم و بخوام پخمه بازی در بیارم تهش میشم یه بی ابرو که دامنش توسطه این کثافت لکه دار شده..این یعنی اوج ِ بدبختیام ..

از بوی الکی که می داد فهمیده بودم مست ِ..وقتی که دیگه چیزی نمونده بود کارمو بسازه دیدم داره رفته رفته خمار میشه ..
چون شبا تنها بودم همیشه زیرتُشکم یه شیء ِ تیز مخفی می کردم که الان به دردم می خورد..
وقتی تو حاله خودش بود و هیکله قِناسِش و انداخته بود روم دست بردم زیر تشکم و شیشه ی ادکلنم که کتابی و تخت بود و گوشه ش هم کمی تیز بود رو اوردم بیرون..

سمت چپم چاقو بود که دستم به اونطرف نمی رسید..شیشه رو بردم بالا و محکم کوبیدم تو سرش..
از درد ناله کرد و حس کردم جسمش روم سنگین تر شد..همونطور که نفس نفس می زدم پرتش کردم کنار ولی از بس سنگین بود سخت تونستم اینکارو بکنم..
مست که بود حالا از درد هم به خودش می پیچید..شالمو از کنار تشک برداشتم و انداختم رو سرم..هول شده بودم و نمی دونستم باید چکار کنم..

توی اون موقعیت تنها فکری که به سرم زد این بود برم خونه ی همسایه و از همونجا زنگ بزنم به فرهاد..
این مدت که تو خونه افسرده بودم و جایی در نمی شدم بارها به خونمون زنگ زده بود و منم جواب نمی دادم..
حوصله ی هیچ کس و نداشتم حتی فرهاد ..
چند بارم اومده بود جلوی خونه ولی فقط یه بار در و به روش باز کردم و بهش گفتم می خوام یه مدت تنها باشم..و از اینکه شبا تو خونه تنهام و کسی پیشم نیست هم بهش چیزی نگفتم..
خودم کم بدبختی داشتم دیگه چرا اونو ناراحت می کردم؟..

رفتم خونه ی همسایمون که یه پیرزن ِ عصایی بود و با پسر و عروسش زندگی می کرد..
از همونجا زنگ زدم به فرهاد..
حالا بماند که اون پیرزن چقدر سین جیمم کرد..

فرهاد که اومد از در زدم بیرون و با دیدنش حس کردم هنوز کسی رو دارم که پشتم باشه..
با ترس یه نگاه به در خونمون انداختم و با چشمای به اشک نشسته م سوار ماشینش شدم..فهمید قضیه از چه قراره و وقتی با ترس و لرز یه چیزایی براش گفتم خودش تا تهش و خوند..

ادامه دارد…

*********************************************

دانلود نرم‌افزار اندروید ویسگون دانلود از بازار

ارسال دیدگاه

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است
Loading...