p4
بحث به نقطهی حساس رسید. ارشد خاندان بنگ با صدای رسا و ترسناکی گفت: «برای تضمینِ صلحِ طولانیمدت بین دو خاندان، پیشنهاد ما یه وصلتِ رسمی بین بنگچان و یونا عه. این پیوند، نیازهای تجاری ما رو تضمین میکنه.»کنجی، که در کنار یونا نشسته بود، نتوانست جلوی خودش را بگیرد. با لحنی که سعی میکرد کنترل شده باشد اما اضطراب در آن موج میزد، گفت: «با تمامِ احترام، این یک ازدواجِ استراتژیکِ ساده نیست. این یعنی ورودِ یک عضو به قلبِ یک سیستمِ پیچیده. ما از این پیوندِ اجباری حمایت نمیکنیم.»سکوت سنگینی سالن را فرا گرفت. کایان پوزخندی زد و به ارشد بنگ نگاه کرد.یونا، بدون اینکه حتی نگاهی به کنجی بیندازد، با صدایی بسیار آرام، اما چنان قدرتمند که انگار از اعماقِ زمین میآمد، گفت: «کنجی… آروم باش.»او به سمت جلو خم شد. چشمان مشکیاش مثل دو چاهِ عمیق، تمامِ حاضران را در خود غرق کرد. او با لحنی که در عین آرامش، گزنده و بسیار باکلاس بود، شروع کرد: «به نظر میرسه که شما به دنبالِ چیزی فراتر از یک پیوندِ خانوادگی هستید. شما به دنبالِ “امنیت” هستید. اما بیایید واقعبین باشیم؛ امنیت چیزی نیست که با یک قراردادِ ازدواجِ ساده خریداری بشه.بلکه نتیجهی یک تعادلِ قدرته.»یونا مکثی کرد، لبهایش کمی مایل شد و ادامه داد: «اگر صحبت از پیوندِ خاندانهاست، پس باید صحبت از امتیازاتِ جدید هم باشد. خاندان کانگ تنها با پذیرشِ حقِ امتیازِ مدیریتِ مسیرهای شمالی و تقسیمِ پنجاه-پنجاهِ منافعِ بندرِ جدید، این پیوند را به عنوان یک “فرصت” میبیند، نه یک “اجبار”. من اینجا نیستم تا میراثِ خاندانم را در ازایِ یک نامِ جدید، معامله کنم. من اینجام تا تضمین کنم که این پیوند، برای هر دو طرف، سودمند باشد. البته، اگر طرف مقابل، قدرتِ لازم برای درکِ این سود را داشته باشه.»لحنِ یونا طوری بود که انگار در حالِ تقسیم کردنِ نان نیست، بلکه در حالِ تقسیم کردنِ قلمرو است. کلماتش مثل تیغهای ابریشمی بودند؛ نرم اما برندهی مرگبار.کایان، که دید بازی به سمت یونا سنگینی میکند، با نگاهی سریع و نشانهای که فقط ارشد بنگ متوجه آن شد، سعی کرد مانع شود. او با لحنی تند گفت: «یونا، تو داری زیادهروی میکنی. این پیشنهادها با سنتهای ما همخوانی نداره. خاندانِ بنگ حق داره شرایط خودش رو تعیین کنه.»
- ۱۴۶
- ۱۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط