{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

**پارت ۱۰**

**پارت ۱۰**

قلبت تیر کشید. نگاهت روی دست‌های اون دختر—که حالا فهمیده بودی اسمش **یونا**ست—قفل شده بود که آزادانه روی بازوی جونگکوک حرکت می‌کرد. یونا با اون لبخندِ مکار و جذابش، نگاهی به سراپای تو انداخت؛ نگاهی که سرشار از تحقیر و خودخواهی بود، انگار به یه مزاحمِ اضافی نگاه می‌کرد.

جونگکوک با همون لحنِ خونسرد و مغرورش، جامِ ویسکی‌اش رو توی دست چرخوند و گفت:
- «یونا، بالاخره اومدی... معرفی می‌کنم؛ الِناست. مهمونِ... خاصِ این روزهای عمارت.»

یونا با صدایی نازک و عشوه‌گر لبخند زد و گفت:
- «اوه... پس این همون عکاسِ لجبازیه که دردسر درست کرده بود؟ چه جالب! فکر نمی‌کردم رئیس ما رو سرگرمِ این دخترای ساده بکنه.»

شنیدن این حرف مثل خنجر توی سینه‌ات نشست. خون به مغزت دوید و تمام غرورت جریحه دار شد. دیگه نتتونستی سکوت کنی. با قدم‌های محکم جلو رفتی، رو‌به‌روی میز ایستودی و با چشم‌هایی که از شدت خشم و حسادت برق می‌زد، به جونگکوک خیره شدی:
- «بله! معلومه که من عکاسم، نه مثل بعضیا که فقط بلدن آویزونِ این و اون بشن تا به خواسته‌شون برسن!»

یونا لبخندش ماسید و با تعجب به تو نگاه کرد. اما روی صورت جونگکوک، یک لبخندِ بسیار محو و خطرناک نشست—همون لبخندی که نشون می‌داد دقیقاً به همون چیزی که می‌خواسته رسیده: **عصبانی کردن و به آتش کشیدنِ حس حسادتِ تو!**

جونگکوک آرام از روی مبل بلند شد، دستش رو دور کمرِ باریک یونا حلقه کرد و به تو نزدیک‌تر شد. نگاه تیره‌اش رو دوخت توی چشم‌هات و با صدایی بم و دلبرانه گفت:
- «تند نرو، بیبی‌گرل. یونا دوست قدیمیِ منه و خیلی خوب بلده چطور احترام نگه داره... چیزی که تو هنوز یاد نگرفتی.»

بعد رو به یونا کرد و با لحنی نرم‌تر گفت:
- «عزیزم، میشه چند لحظه ما رو تنها بذاری؟ باید با این دخترِ لجباز خصوصی صحبت کنم.»

یونا با چشم‌های غضب‌آلود به تو نگاه کرد، از جاش بلند شد و با راه رفتنِ مدلینگ‌وارش از سالن خارج شد.

تا درِ سالن بسته شد، جونگکوک با یک حرکت صاعقه‌وار مچ دستت رو گرفت، تو رو به سمت ستونِ سنگیِ سالن کشید و با بدنِ پهنش تو رو به ستون قفل کرد! فاصله‌ی بینتون به صفر رسید و عطرِ تند و مردونه‌اش کل ریه‌ات رو پر کرد.

با چشم‌هایی که از شدت خشم و حرص می‌درخشید، آروم توی گوشت زمزمه کرد:
- «از حرص خوردنت خوشم میاد... وقتی اینجوری حسودی می‌کنی، تازه می‌فهمم چقدر مالِ منی، الِنا!»
دیدگاه ها (۱۱)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت سیزدهمصدای انفجار همه‌جا پیچید!ی...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟕چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای ضبط‌شده ...

p¹⁶(پنج سال بعد...)زمان، مثلِ جریانِ خونسردِ خون تویِ رگ‌ها،...

چشمم از نگاهش فروریخت.سریع به سمت یکی از گل‌های بزرگ و پرزرق...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت سوم---**پارت سوم: بازی با آتش**لیها با تمامِ توانش تکون...

چند پارتی بازی ممنوع

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 4 | راز مرد عنکبوتیاز اون شب چند روز گذشته بود.نیویو...

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط