قسمت ۸
قسمت ۸
فردا صبح، وقتی جونگکوک با سردرد از خواب بیدار شد و رفت توی آشپزخونه، انتظار داشت مثل همیشه خونه به هم ریخته باشه یا با قیافهی اخموی «ات» روبهرو بشه. اما بوی قهوهی تازه همهجا رو پر کرده بود و «ات» با یک استایل اسپرتِ شیک، داشت روی صندلی جزیرهی آشپزخونه لپتاپش رو چک میکرد.
جونگکوک با تعجب نگاهی به میز انداخت؛ یه صبحانهی کامل و مرتب آماده بود.
جونگکوک با لحنی که هنوز کمی خوابآلود بود پرسید: «اینجا چه خبره؟ نکنه مسموممون کردی؟»
«ات» سرش رو از توی لپتاپ بلند کرد، نگاهی به سر و وضع بههمریختهی جونگکوک انداخت و لبخندِ کجی زد: «نه بابا، هنوز زندهای! فقط دیشب فهمیدم اگه به حال خودت رها بشی، تا ظهر از گرسنگی میمیری. فکر نکن به خاطر توست، من خودم هم صبحانه میخورم.»
جونگکوک پشت میز نشست، تکهای از صبحانه رو برداشت و با یه لبخندِ یواشکی که سعی میکرد پنهونش کنه، گفت: «هر چی هست… بوی قهوهاش بد نیست.»
برای اولین بار، یخِ بینشون داشت کمکم آب میشد.
فردا صبح، وقتی جونگکوک با سردرد از خواب بیدار شد و رفت توی آشپزخونه، انتظار داشت مثل همیشه خونه به هم ریخته باشه یا با قیافهی اخموی «ات» روبهرو بشه. اما بوی قهوهی تازه همهجا رو پر کرده بود و «ات» با یک استایل اسپرتِ شیک، داشت روی صندلی جزیرهی آشپزخونه لپتاپش رو چک میکرد.
جونگکوک با تعجب نگاهی به میز انداخت؛ یه صبحانهی کامل و مرتب آماده بود.
جونگکوک با لحنی که هنوز کمی خوابآلود بود پرسید: «اینجا چه خبره؟ نکنه مسموممون کردی؟»
«ات» سرش رو از توی لپتاپ بلند کرد، نگاهی به سر و وضع بههمریختهی جونگکوک انداخت و لبخندِ کجی زد: «نه بابا، هنوز زندهای! فقط دیشب فهمیدم اگه به حال خودت رها بشی، تا ظهر از گرسنگی میمیری. فکر نکن به خاطر توست، من خودم هم صبحانه میخورم.»
جونگکوک پشت میز نشست، تکهای از صبحانه رو برداشت و با یه لبخندِ یواشکی که سعی میکرد پنهونش کنه، گفت: «هر چی هست… بوی قهوهاش بد نیست.»
برای اولین بار، یخِ بینشون داشت کمکم آب میشد.
- ۱۰۸
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط