{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Iove and the moon

Iove and the moon
Part 43

یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.

یونا: درباره‌ی چی می‌خوای باهام حرف بزنی؟

کوک چند لحظه سکوت کرد.

کوک: درباره‌ی مادرت...

یونا: انی؟

کوک: آره.

یونا: چی شده؟

کوک: یکی از افرادم بعد از مراسم باهام تماس گرفت. گفت انی هنوز اطراف خونه‌مونه و با یه نفر دیگه صحبت کرده.

یونا: با کی؟

کوک: هنوز نمی‌دونیم.

یونا اخم کرد.

یونا: چرا باید دوباره دنبال ما باشه؟

کوک: نمی‌دونم، ولی باید بفهمیم دنبال چیه.

یونا: کوک، من ازش می‌ترسم...

کوک دست یونا رو گرفت.

کوک: نترس. تا وقتی من کنارتم، نمی‌ذارم بهت آسیبی برسه.

یونا: ولی اون مادرمه...

کوک: می‌دونم. برای همین هم کار سخت‌تره.

یونا سرش رو پایین انداخت.

یونا: همیشه فکر می‌کردم یه روز میاد و همه‌چیز درست می‌شه...

کوک: شاید این بار وقتشه خودت حقیقت رو ازش بشنوی.

یونا: اگه حقیقتی وجود داشته باشه که منو نابود کنه چی؟

کوک: اون‌وقت با هم باهاش روبه‌رو می‌شیم.

یونا لبخند کوچیکی زد.

یونا: تو چرا همیشه این‌قدر مطمئنی؟

کوک: چون تو رو دارم.

یونا: دیوونه‌ای...

کوک: دیوونه‌ی تو.

یونا خندید، اما ناگهان صدای زنگ در بلند شد.

هر دو ساکت شدند.

یونا: این موقع شب کیه؟

کوک سریع از جاش بلند شد.

کوک: تو همین‌جا بمون.

یونا: کوک...

کوک: گفتم همین‌جا بمون.

کوک به سمت در رفت و از دوربین نگاهی انداخت.

با دیدن تصویر صفحه، چهره‌اش جدی شد.

یونا: کیه؟

کوک جواب نداد.

یونا دوباره پرسید:

یونا: کوک، کیه؟

کوک آرام گفت:

کوک: مادرت...

یونا خشکش زد.

انی پشت در ایستاده بود.

و این بار تنها نبود.



#عشق_وماه
دیدگاه ها (۰)

Iove and the moonPart15وارد خونه که شدیم به سمت اتاق رفتم ...

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

𝖕𝖆𝖗𝖙8ساعت یازده بود.لیسا در کتابخانه بود. کتاب‌ها را مرتب می...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط