𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟏
شب بعد، الین در اتاقش بود.
کتابش را باز کرده بود، اما هر چند دقیقه یک بار نگاهش به ساعت میافتاد.
بالاخره صدای ضربهای به در خورد.
الین سریع کتاب را کنار گذاشت و بلند شد.
در را که باز کرد، جونگکوک را دید.
کت مشکی به تن داشت و در دستش جعبهی کوچکی بود.
الین با تعجب به جعبه نگاه کرد.
«این چیه؟»
جونگکوک جعبه را به سمتش گرفت.
«برای توئه.»
الین با احتیاط جعبه را گرفت و باز کرد.
داخل آن یک قلمموی نقاشی زیبا و باکیفیت قرار داشت.
چند لحظه به آن خیره ماند.
بعد سرش را بالا آورد.
«جونگکوک...»
جونگکوک دستهایش را در جیب شلوارش گذاشت.
«نمیدونستم چی برات بگیرم.»
نگاهی کوتاه به جعبه انداخت.
«ولی فکر کردم این به دردت میخوره.»
الین قلممو را با دقت از جعبه بیرون آورد.
انگار هدیهای بسیار ارزشمندتر از یک وسیلهی نقاشی دریافت کرده بود.
چشمهایش کمی خیس شدند.
«ممنون.»
صدایش آرام بود.
جونگکوک سرش را تکان داد.
«خواهش میکنم.»
الین یک قدم به سمتش برداشت و دستش را روی دست او گذاشت.
«واقعاً ممنونم که به فکرم بودی.»
جونگکوک برای لحظهای به دست الین نگاه کرد.
کمی غافلگیر شده بود، اما دستش را عقب نکشید.
الین آرام ادامه داد:
«ممنون که هستی.»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
چشمهایشان به هم گره خورد.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
بعد، گوشهی لب جونگکوک کمی بالا رفت.
لبخندی کوچک.
آرام.
اما واقعی.
الین احساس کرد قلبش برای لحظهای از حرکت ایستاده است.
این بار دیگر مطمئن بود.
او واقعاً لبخند زده بود.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐𝟏
شب بعد، الین در اتاقش بود.
کتابش را باز کرده بود، اما هر چند دقیقه یک بار نگاهش به ساعت میافتاد.
بالاخره صدای ضربهای به در خورد.
الین سریع کتاب را کنار گذاشت و بلند شد.
در را که باز کرد، جونگکوک را دید.
کت مشکی به تن داشت و در دستش جعبهی کوچکی بود.
الین با تعجب به جعبه نگاه کرد.
«این چیه؟»
جونگکوک جعبه را به سمتش گرفت.
«برای توئه.»
الین با احتیاط جعبه را گرفت و باز کرد.
داخل آن یک قلمموی نقاشی زیبا و باکیفیت قرار داشت.
چند لحظه به آن خیره ماند.
بعد سرش را بالا آورد.
«جونگکوک...»
جونگکوک دستهایش را در جیب شلوارش گذاشت.
«نمیدونستم چی برات بگیرم.»
نگاهی کوتاه به جعبه انداخت.
«ولی فکر کردم این به دردت میخوره.»
الین قلممو را با دقت از جعبه بیرون آورد.
انگار هدیهای بسیار ارزشمندتر از یک وسیلهی نقاشی دریافت کرده بود.
چشمهایش کمی خیس شدند.
«ممنون.»
صدایش آرام بود.
جونگکوک سرش را تکان داد.
«خواهش میکنم.»
الین یک قدم به سمتش برداشت و دستش را روی دست او گذاشت.
«واقعاً ممنونم که به فکرم بودی.»
جونگکوک برای لحظهای به دست الین نگاه کرد.
کمی غافلگیر شده بود، اما دستش را عقب نکشید.
الین آرام ادامه داد:
«ممنون که هستی.»
جونگکوک سرش را بالا آورد.
چشمهایشان به هم گره خورد.
چند ثانیه هیچکدام حرفی نزدند.
بعد، گوشهی لب جونگکوک کمی بالا رفت.
لبخندی کوچک.
آرام.
اما واقعی.
الین احساس کرد قلبش برای لحظهای از حرکت ایستاده است.
این بار دیگر مطمئن بود.
او واقعاً لبخند زده بود.
- ۴۵۸
- ۲۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط