قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموشنشدنی»
قلبی در قلمرو دشمن — پارت یازده | «صبحِ فراموشنشدنی»
نور کمرنگ صبح از پنجرههای بزرگ سالن داخل میتابید.
کوک آرام چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.
بعد...
خشکش زد.
سرش روی شانهی لانا بود و هنوز در آغوش او قرار داشت.
چشمهایش گرد شد.
— «...چی؟»
آرام سرش را بلند کرد.
لانا خواب بود.
کوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد با خودش زمزمه کرد:
— «من دیشب... اینجا خوابیدم؟»
هیچ خاطرهی واضحی از دیشب نداشت.
با احتیاط دستش را بالا آورد و چند تار از موهای لانا را کنار زد.
موهایش را خیلی آرام نوازش کرد.
همان لحظه لانا کمی تکان خورد.
کوک سریع دستش را عقب کشید.
چند ثانیه گذشت.
لانا چشمهایش را باز کرد.
اول به سقف نگاه کرد...
بعد به کوک.
بعد به فاصلهی خیلی کم بینشان.
— «...صبح بخیر؟»
کوک کاملاً دستپاچه شد.
— «صبح بخیر.»
لانا خمیازهای کشید.
— «چرا اینجوری نگام میکنی؟»
کوک نگاهش را دزدید.
— «هیچی.»
لانا ابرو بالا انداخت.
— «دیشب یادت هست؟»
کوک ساکت شد.
— «...نه.»
لانا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— «واقعاً؟»
کوک با نگرانی نگاهش کرد.
— «چیکار کردم؟»
لانا آرام جواب داد:
— «هیچی... فقط چند ساعت منو ول نکردی.»
چشمهای کوک دوباره گرد شد.
— «چند ساعت؟!»
لانا خندید.
— «آره، رئیس مافیا.»
کوک دستش را روی صورتش گذاشت.
— «من آبرو ندارم...»
لانا از جایش بلند شد.
— «نگران نباش. فعلاً به کسی نمیگم.»
کوک سریع سرش را بالا آورد.
— «فعلاً؟!»
لانا با خنده از سالن خارج شد.
کوک چند لحظه همانجا ماند.
بعد دستش را روی موهای خودش کشید و زیر لب گفت:
— «این دختر یه روز منو میکشه...»
اما ته دلش...
از اینکه صبح را کنار لانا شروع کرده بود، عجیب خوشحال بود.
نور کمرنگ صبح از پنجرههای بزرگ سالن داخل میتابید.
کوک آرام چشمهایش را باز کرد.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمد کجاست.
بعد...
خشکش زد.
سرش روی شانهی لانا بود و هنوز در آغوش او قرار داشت.
چشمهایش گرد شد.
— «...چی؟»
آرام سرش را بلند کرد.
لانا خواب بود.
کوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد با خودش زمزمه کرد:
— «من دیشب... اینجا خوابیدم؟»
هیچ خاطرهی واضحی از دیشب نداشت.
با احتیاط دستش را بالا آورد و چند تار از موهای لانا را کنار زد.
موهایش را خیلی آرام نوازش کرد.
همان لحظه لانا کمی تکان خورد.
کوک سریع دستش را عقب کشید.
چند ثانیه گذشت.
لانا چشمهایش را باز کرد.
اول به سقف نگاه کرد...
بعد به کوک.
بعد به فاصلهی خیلی کم بینشان.
— «...صبح بخیر؟»
کوک کاملاً دستپاچه شد.
— «صبح بخیر.»
لانا خمیازهای کشید.
— «چرا اینجوری نگام میکنی؟»
کوک نگاهش را دزدید.
— «هیچی.»
لانا ابرو بالا انداخت.
— «دیشب یادت هست؟»
کوک ساکت شد.
— «...نه.»
لانا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— «واقعاً؟»
کوک با نگرانی نگاهش کرد.
— «چیکار کردم؟»
لانا آرام جواب داد:
— «هیچی... فقط چند ساعت منو ول نکردی.»
چشمهای کوک دوباره گرد شد.
— «چند ساعت؟!»
لانا خندید.
— «آره، رئیس مافیا.»
کوک دستش را روی صورتش گذاشت.
— «من آبرو ندارم...»
لانا از جایش بلند شد.
— «نگران نباش. فعلاً به کسی نمیگم.»
کوک سریع سرش را بالا آورد.
— «فعلاً؟!»
لانا با خنده از سالن خارج شد.
کوک چند لحظه همانجا ماند.
بعد دستش را روی موهای خودش کشید و زیر لب گفت:
— «این دختر یه روز منو میکشه...»
اما ته دلش...
از اینکه صبح را کنار لانا شروع کرده بود، عجیب خوشحال بود.
- ۱۰۳
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط