#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۲۳۱: جواب واقعی
چند ثانیه سکوت بینشان ماند.
حلقه روی انگشت سوآ برق میزد.
سوآ هنوز به دستش نگاه میکرد، انگار باورش نمیشد.
جونگکوک هم روبهرویش ایستاده بود، کمی دستپاچهتر از همیشه.
_ خب…
آرام گفت.
_ این معمولاً اونجاییه که مردم خوشحال میشن.
سوآ سرش را بالا آورد.
چشمهایش برق میزد.
_ من خوشحالم.
جونگکوک لبخند زد.
_ خوبه… چون برای یه لحظه فکر کردم...
حرفش نیمهکاره ماند.
چون سوآ ناگهان جلو آمد.
دستش را دور گردن جونگکوک انداخت…
و بدون هیچ هشداری لبهایش را روی لبهای او گذاشت.
جونگکوک کاملاً غافلگیر شد.
چشمهایش برای یک لحظه باز ماند.
بعد آرام خندید داخل همان بوسه.
دستش را دور کمر سوآ حلقه کرد.
این بار خودش بوسه را عمیقتر کرد.
سوآ چند قدم عقب رفت و پشتش به نردههای ایوان خورد.
نسیم دریا موهایشان را به هم میریخت.
جونگکوک کمی فاصله گرفت و با لبخند شیطنتآمیز گفت:
_ خب… این قسمت از خواستگاری توی برنامهام نبود.
سوآ نفسش کمی تند شده بود.
_ باید یه جایی غافلگیرت میکردم.
جونگکوک خندید.
_ موفق شدی.
دستش را بالا آورد و گونهی سوآ را لمس کرد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
_ میدونی الان چی شد؟
سوآ ابرو بالا انداخت.
_ چی؟
جونگکوک با خونسردی گفت:
_ اگه جیهوپ همین الان ما رو ببینه… من حتی فرصت توضیح هم پیدا نمیکنم.
سوآ زد زیر خنده.
_ خیلی اغراق میکنی.
جونگکوک نزدیکتر شد.
صورتش چند سانتیمتر با سوآ فاصله داشت.
_ نه… فکر کنم واقعاً دفنم کنه.
سوآ لبخند زد.
_ پس بهتره قبلش یه چند تا خاطره خوب بسازی.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
_ مثلاً؟
سوآ دوباره جلو آمد…
و این بار آرامتر لبهایش را بوسید.
جونگکوک زیر لب خندید.
دستش را محکمتر دور او حلقه کرد.
صدای موجها در تاریکی میپیچید.
و در آن خانهی کوچک کنار ساحل…
دو نفر که از قصر فرار کرده بودند،
برای چند دقیقه همهی دنیا را فراموش کردند.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۲۳۱: جواب واقعی
چند ثانیه سکوت بینشان ماند.
حلقه روی انگشت سوآ برق میزد.
سوآ هنوز به دستش نگاه میکرد، انگار باورش نمیشد.
جونگکوک هم روبهرویش ایستاده بود، کمی دستپاچهتر از همیشه.
_ خب…
آرام گفت.
_ این معمولاً اونجاییه که مردم خوشحال میشن.
سوآ سرش را بالا آورد.
چشمهایش برق میزد.
_ من خوشحالم.
جونگکوک لبخند زد.
_ خوبه… چون برای یه لحظه فکر کردم...
حرفش نیمهکاره ماند.
چون سوآ ناگهان جلو آمد.
دستش را دور گردن جونگکوک انداخت…
و بدون هیچ هشداری لبهایش را روی لبهای او گذاشت.
جونگکوک کاملاً غافلگیر شد.
چشمهایش برای یک لحظه باز ماند.
بعد آرام خندید داخل همان بوسه.
دستش را دور کمر سوآ حلقه کرد.
این بار خودش بوسه را عمیقتر کرد.
سوآ چند قدم عقب رفت و پشتش به نردههای ایوان خورد.
نسیم دریا موهایشان را به هم میریخت.
جونگکوک کمی فاصله گرفت و با لبخند شیطنتآمیز گفت:
_ خب… این قسمت از خواستگاری توی برنامهام نبود.
سوآ نفسش کمی تند شده بود.
_ باید یه جایی غافلگیرت میکردم.
جونگکوک خندید.
_ موفق شدی.
دستش را بالا آورد و گونهی سوآ را لمس کرد.
چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام گفت:
_ میدونی الان چی شد؟
سوآ ابرو بالا انداخت.
_ چی؟
جونگکوک با خونسردی گفت:
_ اگه جیهوپ همین الان ما رو ببینه… من حتی فرصت توضیح هم پیدا نمیکنم.
سوآ زد زیر خنده.
_ خیلی اغراق میکنی.
جونگکوک نزدیکتر شد.
صورتش چند سانتیمتر با سوآ فاصله داشت.
_ نه… فکر کنم واقعاً دفنم کنه.
سوآ لبخند زد.
_ پس بهتره قبلش یه چند تا خاطره خوب بسازی.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
_ مثلاً؟
سوآ دوباره جلو آمد…
و این بار آرامتر لبهایش را بوسید.
جونگکوک زیر لب خندید.
دستش را محکمتر دور او حلقه کرد.
صدای موجها در تاریکی میپیچید.
و در آن خانهی کوچک کنار ساحل…
دو نفر که از قصر فرار کرده بودند،
برای چند دقیقه همهی دنیا را فراموش کردند.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۳۸۰
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط