×قسمت بیست ونه×پارت سه
×قسمت بیست ونه×پارت سه
امروز روز سختی بود برام..چون فرداش باید تو بیمارستان بستری میشدم..و اخرین فرصت این بود که با سامانم خدافظی کنم..از صبح که مونیکا اومد پیشم حال خوشی نداشتم..دائم دور و برم بال و پر میزد..ولی من هنوزم نه میخندیدم و نه گریه میکردم..ساعت چهار بود..یه اس ام اس واسه سامان داده بودم کهساعت چهار و نیم پارک...منتظرم باشه..بعدم گوشیمو خاموش کردم که یه موقع زنگ نزنه...سیاه پوشیدم...مثه زندگیم..که سیاه بود..مثه بختم..با ماشین بابا تا اونجا رانندگی کردم..بدنم سرد و بی حس شده بود..لبم بیرنگ بود..دور چشمام سیاه و گود شده بود..این مدت با اب شدن من مامانم اب شده بود..باباام پیر شده بود..از ماشین که خارج شدم..هوای الوده به سرفه انداختم..یه مرد...بایه هیکل درشت..بایه سینه ستبر..که شاید قرار بود جایگاه گریه کردنای من باشه..شونه های محکمی که شاید قرار بود روش بخوابم..مرد من...نه نه..اشتباه شد...پسر خاله سامانم...اون دیگه مرد من نبود.من نمیتونستم سامانو بیشتر از این عاشق خودم کنم که وقتی زمان رفتنم شد بد ضربه بخوره..من باید فراموش بشم..سامان باید فراموش بشه..من باید نباشم..سامان باید باشه..بدونه من...
تو چشمای مهربونش که اونموقع عصبی بودخیره شدم..که شاید اخرین باری بود کهاین اتفاق می افتاد..که من کنارش بودم...بدوندغدغه اینکه نباید بهش فکر کنم..
_میشه باهم حرف بزنیم؟!
تعجب کردهبود..نفس عمیقی کشید و رو یه نیمکت نشست..کنارش نشستم..کلافه دستاشو روی زانوش تکیه زده بود وموهاشو به هم میریخت..مو..موهام..وای خدا موهام..
من ..باید کچل کنم؟؟اینینی چی؟!ینی مرگ..مرگ موقت
_ویدا چرا ساکتی؟؟بعد این همه مدت بی خبری الانم که اومدی پیشم نیگا چجوری داری عذابم میدی؟؟..میدونی چی به سرم اومد این مدت؟؟کلی نگرانت بودم..چه دلیلی داری واسه این کارات؟!
بغض کردم..
_میگم بهت..
_خب...منتظرم
_سامان..من..من و ...من وتو..باید..
نفس عمیقی کشیدم که باعث شد بغضم سنگینبشه..
_باید تموم کنیم
خندید..بلند خندید..
_شوخی جالبی نیست ویدا...ما چیو شروع کرده بودیم که تمومش کنیم؟؟تازه یه هفتست که به عشقمون اعتراف کردیم..این چرت وپرتا چیه داری تحویلم میدی؟!
قلبم تیر کشید...سرم گیجرفت..حالا چیکار کنم...چجوری ازش دل بکنم...چی بگم ازمدل بکنه؟!..یه جمله تو سرم رژه میرفت..میترسیدم از گفتنش...ولی گفتم:دیگه بهت علاقه ای ندارم..
دیدم که شوکه شد..دیدم که زرد شد و رنگش پرید..دیدم که قیافش التماسو فریاد میزد..ولی وقتی با دو به سمت ماشین رفتم دیگه هیچیو ندیدم...بغضم شکسته بود..سامان هنوز اونجا بود..هنوز تو شوک بود..هنوز نگاش بهیه نقطه نامعلوم خیره بود..
ماشینو روشن کردم و به سرعت از اونجادور شدم..سرم داشت میترکید..قطره هایاشک امونمو بریده بود..داغی خونو روی لبم حس میکردم..صدای گریمبلند شد..تار میدیدم...ماشینو از پشت و جلو بوق میزدن..یه کناری پارک کردم..زجهزدم..هق هق زدم..من گریه کردم..همیشه مشکا گشای من سامان بود..حتی واسه گریه کردن..سامان..دلم واسش کباب شد..سامانم..همه زندگیم دیگهزندگیم نبود..
من تموم شدم..من دیگه من نبودم..من چرا هنوز زندم؟!منی که سامانمو کشتم چرا نمیمیرم؟؟ضبط اهنگشو عوض کرد..اهنگی که با شنیدنش دستمو بردمسمت ضبط و زیادش کردم..اونقدر که صدای گریه هام بین صدای خواننده گم بشه..
.......................
امروز روز سختی بود برام..چون فرداش باید تو بیمارستان بستری میشدم..و اخرین فرصت این بود که با سامانم خدافظی کنم..از صبح که مونیکا اومد پیشم حال خوشی نداشتم..دائم دور و برم بال و پر میزد..ولی من هنوزم نه میخندیدم و نه گریه میکردم..ساعت چهار بود..یه اس ام اس واسه سامان داده بودم کهساعت چهار و نیم پارک...منتظرم باشه..بعدم گوشیمو خاموش کردم که یه موقع زنگ نزنه...سیاه پوشیدم...مثه زندگیم..که سیاه بود..مثه بختم..با ماشین بابا تا اونجا رانندگی کردم..بدنم سرد و بی حس شده بود..لبم بیرنگ بود..دور چشمام سیاه و گود شده بود..این مدت با اب شدن من مامانم اب شده بود..باباام پیر شده بود..از ماشین که خارج شدم..هوای الوده به سرفه انداختم..یه مرد...بایه هیکل درشت..بایه سینه ستبر..که شاید قرار بود جایگاه گریه کردنای من باشه..شونه های محکمی که شاید قرار بود روش بخوابم..مرد من...نه نه..اشتباه شد...پسر خاله سامانم...اون دیگه مرد من نبود.من نمیتونستم سامانو بیشتر از این عاشق خودم کنم که وقتی زمان رفتنم شد بد ضربه بخوره..من باید فراموش بشم..سامان باید فراموش بشه..من باید نباشم..سامان باید باشه..بدونه من...
تو چشمای مهربونش که اونموقع عصبی بودخیره شدم..که شاید اخرین باری بود کهاین اتفاق می افتاد..که من کنارش بودم...بدوندغدغه اینکه نباید بهش فکر کنم..
_میشه باهم حرف بزنیم؟!
تعجب کردهبود..نفس عمیقی کشید و رو یه نیمکت نشست..کنارش نشستم..کلافه دستاشو روی زانوش تکیه زده بود وموهاشو به هم میریخت..مو..موهام..وای خدا موهام..
من ..باید کچل کنم؟؟اینینی چی؟!ینی مرگ..مرگ موقت
_ویدا چرا ساکتی؟؟بعد این همه مدت بی خبری الانم که اومدی پیشم نیگا چجوری داری عذابم میدی؟؟..میدونی چی به سرم اومد این مدت؟؟کلی نگرانت بودم..چه دلیلی داری واسه این کارات؟!
بغض کردم..
_میگم بهت..
_خب...منتظرم
_سامان..من..من و ...من وتو..باید..
نفس عمیقی کشیدم که باعث شد بغضم سنگینبشه..
_باید تموم کنیم
خندید..بلند خندید..
_شوخی جالبی نیست ویدا...ما چیو شروع کرده بودیم که تمومش کنیم؟؟تازه یه هفتست که به عشقمون اعتراف کردیم..این چرت وپرتا چیه داری تحویلم میدی؟!
قلبم تیر کشید...سرم گیجرفت..حالا چیکار کنم...چجوری ازش دل بکنم...چی بگم ازمدل بکنه؟!..یه جمله تو سرم رژه میرفت..میترسیدم از گفتنش...ولی گفتم:دیگه بهت علاقه ای ندارم..
دیدم که شوکه شد..دیدم که زرد شد و رنگش پرید..دیدم که قیافش التماسو فریاد میزد..ولی وقتی با دو به سمت ماشین رفتم دیگه هیچیو ندیدم...بغضم شکسته بود..سامان هنوز اونجا بود..هنوز تو شوک بود..هنوز نگاش بهیه نقطه نامعلوم خیره بود..
ماشینو روشن کردم و به سرعت از اونجادور شدم..سرم داشت میترکید..قطره هایاشک امونمو بریده بود..داغی خونو روی لبم حس میکردم..صدای گریمبلند شد..تار میدیدم...ماشینو از پشت و جلو بوق میزدن..یه کناری پارک کردم..زجهزدم..هق هق زدم..من گریه کردم..همیشه مشکا گشای من سامان بود..حتی واسه گریه کردن..سامان..دلم واسش کباب شد..سامانم..همه زندگیم دیگهزندگیم نبود..
من تموم شدم..من دیگه من نبودم..من چرا هنوز زندم؟!منی که سامانمو کشتم چرا نمیمیرم؟؟ضبط اهنگشو عوض کرد..اهنگی که با شنیدنش دستمو بردمسمت ضبط و زیادش کردم..اونقدر که صدای گریه هام بین صدای خواننده گم بشه..
.......................
- ۴.۱k
- ۲۱ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط