{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

سرنوشت

(ویو رایا)

آروم چشمامو باز کردم.

سرم درد می‌کرد و دستام بسته شده بود.

به اطرافم نگاه کردم.

یه اتاق تاریک و سرد...

رایا: اینجا کجاست؟!

صدای قدم‌هایی از پشت در اومد.

در باز شد و یه مرد وارد اتاق شد.

مرد: بالاخره بیدار شدی.

رایا: شوگا کجاست؟!

مرد خندید.

مرد: هنوزم اولین چیزی که می‌پرسی اونه؟

رایا: به تو ربطی نداره!

مرد: اتفاقاً خیلی هم ربط داره.

صندلی رو کشید و روبه‌روم نشست.

مرد: می‌دونی چرا تو رو آوردیم اینجا؟

رایا: چون می‌خواین به شوگا ضربه بزنین.

مرد: باهوشی.

رایا: اگه فکر می‌کنین شوگا به خاطر من تسلیم میشه، اشتباه می‌کنین.

مرد لبخند زد.

مرد: برعکس...

مرد: ما دقیقاً روی همین حساب کردیم.

(ویو شوگا)

با ماشین جلوی ساختمون متروکه‌ای ایستادم.

تنها اومده بودم.

یکی از افرادم از بی‌سیم گفت:

مرد: رئیس، مطمئنید تنها وارد می‌شید؟

شوگا: آره.

مرد: ولی ممکنه تله باشه.

شوگا: می‌دونم.

از ماشین پیاده شدم.

گوشی‌مو درآوردم و به آخرین پیام نگاه کردم.

«تنها بیا.»

لبخند سردی زدم.

شوگا: فقط یه چیز رو نمی‌دونن...

شوگا: من برای بیبی گرلم هر کاری می‌کنم.

در ساختمون رو باز کردم.

و وارد شدم...

گیلییلیلیلیلیلیللیلی
دیدگاه ها (۰)

سرنوشت(ویو رایا)قلبم داشت از جا کنده می‌شد.رایا: اجومااا؟هیچ...

سرنوشت(ویو من)خب بچه‌هااااا 😭ظاهراً شوگا فهمیده رایا شده پاش...

سرنوشت(ویو رایا)چند ساعت گذشته بود و شوگا هنوز برنگشته بود.ر...

سرنوشت(ویو رایا)داشتم از پله‌ها میرفتم بالا که یهو یادم افتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط