{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 68
" اینو از اون بابای حرو&میت بپرس...من جوابی ندارم که بدردت بخوره "
دازای سرشو پایین انداخت و در باز شد و همون فرد سیاه پوش وارد اتاقک شد و فلشی بهش داد
مدیر با ذوق رو به دازای گفت
" یه سوپرایز برات آماده کردم "
دازای چشماشو رو هم گذاشت و گفت
_ نمیخوام ببینم
" ولی مجبوری "
خنده کوتاهی کرد و فلش رو به لپتاپ وصل کرد و رو به روی دازای رو چهارپایه گذاشت
" خوب خوب نگاه کن "
مکان کثیفی بود و در اون صفحه...در اون صفحه چویا روی زمین افتاده بود و چشماش خیس بودن.
دازای اخم کرد و گفت
_ ولش کنید...مگه کار توی لعنتی با من نیست؟
" چون که مادرت تورو به من سپرده منم قصد ندارم بکشمت...جاش اون میمیره "
چشمای دازای گرد شد و دست پاشو تکون داد
_ نه...نه دروغ میگی تو یه دروغگوی لعنتی ای
" نگاه کن خودت میفهمی پسرم "
همچنان به صفحه خیره موند و با چشمای خیسش میدید که چطور پوست ظریف و زیبای معشوقش توسط خنجر ها از هم باز می‌شد و صدای فریاد های دردمندش دازای رو دیوونه می‌کرد.
تن خونیش رو اون مردک عوضی به تخت بست و لباسش رو در آورد که دازای چشماشو محکم با لرز رو هم گذاشت...نمیتونست کاری کنه...چرا آدماش نمیرسیدن؟‌ یعنی باید می‌شست و میدید چطور به چویاش تج&اوز میشه؟‌
با خفه شدن صدا دازای چشماشو با لرز باز کرد و دید که اون مرد رو چویا قرار داره و اون لبایی که متعلق به خودش بود رو چطور میبوسید
_ بسه...بسه کافیه!!!
مدیر قهقه زد و گفت
" تازه به قسمت های جالبش رسیدیم "
تن‌ظریفش حالا لخت زیر اون مرد بود.
با دردی که تو پایین تنه اش پیچید جیغ دردمندش بلند شد و دازای با هر جیغش اشکاش سرازیر میشدن...چویا رو لمس حساس بود...فقط به خودش این اجازه رو داده بود و حالا اینطوری داشت آزار میدید
+ هق...لطفا بس کن...هق خواهش میکنم
اونقدری درد کشید و اون مرد هم ایستاد و بعد از کام شدن خودش بیرون کشید و به محض ول کردنش چویا تو خودش جمع شد و میلرزید
_ نه...اونجوری...اونجوری نلرز...چویا!!
میدونست صداشو نمیشنوه اما داشت عقلشو از دست می‌داد
دوباره اون مرد وارد صحنه شد و اینبار اسلحه دستش بود و رو سرش گرفته بود که دازای محکم دستشو کشید که باعث شد دوباره خون از باند های دستش چکه کنه
_ نه نه نه...اون...اون لعنتی نمیخواد که...نمیخواد که بکشتش؟؟؟؟ مدیر لعنتی یه چیزی بگو...بگو نمیخواد از اون استفاده کنه
" نگاه کن عزیزم "
استرس تموم وجودش رو گرفته بود و فقط می‌خواست بره کمکش اما دست پاش با زنجیر بسته شده بود
کلت مشکی رنگ رو روی سر چویا گذاشته بود و ماشه رو کشید و با فشار انگشتش عزیزکش رو زمین غرق خون افتاد...
دازای بلند فریاد زد و سرشو محکم به دیوار پشت سرش کوبید که از سرش خون رو پیشونیش ریخت و تند تند نفس نفس میزد
_ شوخیه مگا نه؟! آره شوخیه...چویای من زندست
" اوم...فکر کنم دیوونه شدی "
_ ولی...چرا نمیلرزه دیگه؟‌ خوابید؟ قرص خواب دادید بهش؟ الان که وقت خواب نیست
دازای خندید و اشکاش گونه هاشو پشت سر هم خیس میکردن
_ بیدارش کنید...بیدارش کن
با دیدن چهره رنگ پریده اش قهقه زد و همون قهقه ناگهان به زجه زدن تبدیل شد و دست پاهاش باز شد و روی زمین نشست.
زانو هاش رو بغل کرد و بی صدا گریه کرد...دوباره تنها شد! آره دوباره
_ چرا...هم لوکا...هم چویا...چرا جون خودمو نمیگیری
" من فرشته نیستم کسیو به آرزوش برسونم "
در با لگد باز شد و اکوتاگاوا همراه با بقیه وارد اتاقک شدن و رئیسشونو تو اون وضع دیدن اما مدیر دیگه اونجا نبود
" دازای ساما... "
سمتش دوید و دازای چشمای قرمز و خسته اش رو به اکوتاگاوا داد و با لبخند بی روحی گفت
_ اکوتاگاوا...اون خوابید...چویا خوابیدو تو دیر رسیدی!
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۹)

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

ابلیس

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان دومپارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚چشم های اقیانوسی...

رمان آخرین دیدار پارتᐢ..ᐢ⑅۳،شرمنده که چند روز نبودم...،خب بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط