{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان سوم

رمان سوم
پارت هفتم 🔪
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
ویو راوی 😏
>> اتاق دازای
دازای : اگر قبول نکنی به زور تو رو مال خودم میکنم
چویا : باشه فقط ولم کن بزارم زمین
دازای : باشه
دازای چویا رو رو تخت پرت کرد و با یک اشاره لباس ها شو از تنش در اورد
چویا : چیکار میکنیییییییی
دازای لباس های خودشم در اورد : خوابم میاد بیبی
چویا : خب به من چه بعد اون چه کلمه ی مسخره ای ....
دازای محکم چویا رو گاز میگیره و ازش خون میخوره
چویا : اهههههههههه......‌ امممممممممم....‌.......نهههههههههه.......بسههههههههههههه.......‌‌‌.......ایییییییییییییییییی.اخخخخخخخخخخخخخخخ ......بسسسسسسسسسسسس......کنننننننننننن.لطفااااااااااااااا
دازای دندوناشو در اورد و گفت
دازای : ناله هات منو خیلی تحریک میکنه ولی تا قبل از ازدواج بهت دست نمی زنم نگران نباش
چویا داشت نفس نفس میزد ، دازای پتو رو روی خودش و چویا کشید چویا رو بغل کرد و خوابید .
>> فردا صبح
موری از اینکه پسرش عاشق یه دختر شده خوش حال بود و تصمیم داشت تا دو روز دیگه برای دازای یه عروسی بگیره
_‌྄ֳֹ‌𑂴‌ִָֹֺֽꪴꪴ֨ꨲ꯭꤬݁‌྄ֳֹ‌𑂴‌ִָֹֺֽꪴꪴ֨ꨲ꯭꤬݁_‌྄ֳֹ‌𑂴‌ִָֹֺֽꪴꪴ֨ꨲ꯭꤬݁_‌྄ֳֹ‌𑂴‌ִָֹֺֽꪴꪴ֨ꨲ꯭꤬݁‌྄ֳֹ‌𑂴‌ִָֹֺֽꪴꪴ֨ꨲ꯭꤬݁_‌྄ֳֹ‌𑂴‌ִָֹֺֽꪴꪴ֨ꨲ꯭꤬݁‌྄ֳֹ‌𑂴‌ִָֹֺֽꪴꪴ֨ꨲ꯭꤬݁‌྄ֳֹ‌𑂴‌ִָֹֺֽꪴꪴ֨ꨲ꯭꤬݁‌྄ֳֹ‌𑂴‌ִָֹֺֽꪴꪴ֨ꨲ꯭꤬݁

وقتی دازای از خواب بیدار شد دید چویا هنوز تو بغلش خوابه . از بغلش اومد بیرون جوری که چویا بیدار نشه بعد پتو رو یکم اونور کشید تا بتونه بدن چویا رو نگاه کنه بعد ده دقیقه نگاه کردن به بدن چویا رفت لباس پوشید و رفت پایین تا صبحانه بخوره
موری تا دازای رو دید گفت
موری : پسرم برات خیلی خوش حالم منو سر بلند کردی
دازای : پدر کاری نکردم که .
صدا ی قار و قور شکم دازای بلند شد
موری خندید و گفت
موری : بریم غذا بخوریم پادشاه
دازای : پدر مسخره بازی در نیار
موری : باشه باشه
>> بعد از غذا
موری : برو ...
دازای : چویا اسمشه
موری : اره برو چویا رو بیار برین لباس بخرین من تا دو روز دیگه پیر میشم
دازای : منم و رفت تا چویا رو بیدار کنه
>> داخل اتاق دازای
وقتی دازای وارد اتاق شد دید چویا همچنان خوابیده اروم رفت بالای سرش و گفت
دازای : چویا چویا چویاااااااااااااا
چویا : همممم بله بله بیدارم
دازای : برو دست و صورته تو بشور بریم خرید
چویا : چی چییییییییییی.
دازای: خرید وسایل عروسی
چویا : اها چییییییییییییییییی
دازای برای چویا تعریف کرد و چویا قبول کرد
>> مثلا خریدا رو کردن و الان شب شده
چویا : خیلی خسته شدممممممممم و خودشو رو تخت پرت کرد
دازای : منم خسته شدم
و خودشو پرت کرد رو چویا
چویا : چیکار میکنییییییی
دازای میخواست حرف بزنه که موری سرشو انداخت پایین و مثل یه گ-اشتباه شد مثل یک پدر وارد شد و گفت
موری : فردا عروسی میگیرین من صبر ندارم و رفت
دازای : اخ جوننننننننننننننن
چویا : صبر کن ببینم چیییییی
دازای چویا رو گرفت و پرتش کرد رو تخت ،
دازای : بگیر بخواب بیبی ...‌.‌‌.
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
چقدر رمانم چرته 😐
دیدگاه ها (۸)

رمان سوم پارت ششم 🥹࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی >> دا...

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط