dark life
ویو کاترین
با عصبانیت سوار ماشینم شدم و راه افتادم عصبی و ناراحت بودم
چرا به همین راحتی ماری و از دست دادم ؟؟
هزاران سوال توی زهنم بود
من برای سو یون کافی نبودم که من ول کرد و رفت با زنه دیگه ای بهم خیانت کرد ؟؟
چرا مادرش به من میگفت که نازایی و سعی داشت منو از سو یون جدا کنه ؟؟
شاید من واقعا نازام ؟؟؟
اشکام دونه به دونه سرازیر میشدن
داستان من اونجوری نیست که شما فکر میکنید ...........
۲ سال قبل
تازه ۲۳ سالم شده بود کم کم داشتم از دانشگاه و دوستام لذت میبردم اخرای دانشگاهم بود
در همه ی این دلخوشی های کوچیک خواستگار های زیادی به خونمون میومدن و پدرم هم میخواست من با مردی ازدواج کنم که از شانس بد من هم اون مرد سو یون بود
اون عاشق من بود ولی من چی ؟
هیچکس اون زمان به خواسته من گوش نکرد من با سو یون ازدواج کردم البته با مخالفت های زیاد
من طول اون زمان هیچ وقت نذاشتم سو یون بهم دست بزنه
ما ، ماری رو از پرورشگاه اورده بودیم من همیشه به پرورشگاه میرفتم و برای بچه ها هدیه میگرفتم ولی یه روز که اونجا رفتم دلم اونجا گیر کرد انگار نمیخواستم از اونجا بیام بیرون چون دختری با موهای بلوند و فر با قد و قواره کوچک و زیبا اونجا منتظر من بود
سو یون با بیشتر حرفام مخالفت نمیکرد چون منو همینجوریشم به زور نگه داشته بود
من هم بخاطر همین کاراش کمی دوسش داشتم
برای همین با کلی اسرار ماری رو به سرپرستی گرفتیم
بخاطر ماری پیش سو یون و مادرش موندم
ولی خیلی چیز ها به هم فشار اورد ( بغض)
تراپیست نگاهشو به من داد بغلم کرد و موهامو نوازش کرد
درسته ، همه ی اینارو داشتم برای تراپیست توضیح میدادم
شاید چون .....
دلم پر بود .....
قلبم شکسته بود .....
خسته شده بودم ......
لایلا ، هر هفته منتظر من بود تا خودمو خالی کنم
دردامو بهش بگم تا شاید کم شد
و واقعا هم این اتفاق می افتاد
لایلا : کاترین ، درد هات چی بود که نمیتونی به زبون بیاری ؟
کاترین : بعد اوردن ماری مادر سو یون اذیتم میکرد بهم میگفت تو به درد سو یون نمیخوری
تو نازایی که نمیتونی یه بچه از سو یون داشته باشی
من به روی خودم نیاورم سکوت کردم
فقط به خاطر مردی که بیش از اندازه دوستم داشت
حتی ماری رو هم خیلی دوست داشت با اینکه بچه خودش نبود به تمام درخواستام گوش میکرد و بهم اجترام میذاشت حتی وقتی بهش گفتم که نمیخوام انگشتتم بهم بخوره بدون هیچ حرفی قبول کرد ولی
یروز که از خونه بیرون رفتم
وقتی اومدم ماری تموم کرده بود ( بغض)
لایلا : چرا مگه بیمارب خاصی داشت ؟
کاترین : تیفوس گرفته بود
خودمو نمیتونستم کنترل کنم با اینکه مادرش نبودم ولی از ۱ سالگی براش مادری کردم و اصلا نمیتونستم هضم کنم که ماری مرده بود
اخه همه برای مردن یه دختر کوچولوی زیبا دلشون ضعف میره
مگه نه ؟
بغصم ترکید گریه کردم
لایلا کمکم کرد یکم حالم خوب بشه یه لیوان اب بهم داد و گفت : میخوای ادامش ندیم ؟ اگه میتونی بدون گریه و بغض ادامه بدی ادامشو تعریف کن تا کمکت کنم
کاترین : بعد مرگ ماری قضیه دیگه فرق کرد مادر سو یون بهم هر روز تیکه مینداخت
سو یون سر مرگ ماری دست روم بلند کرد . اون هرشب مست میکرد با صورت پر از ماتیک کمربند شل و پیرهنی که چند تا دکمش باز بود
مادرش هم با این قضیه مخالفت نمیکرد مرتیکه عوضی کم مونده بود هرزه هاشو بیاره توی خونه
و بعدشم که من ازش طلاق گرفتم
لایلا : بهترین کارو کردی لایلا ولی نمیشه که هروز زانوی غم بغل بگیری نقشت چیه
خنده ای کردم و گفتم : هی لایلا از تو انتظار نداشتم منو اینجوری بفهمی من برای اون تن لش گریه نمیکنم فقط الان بخاطر رنجی این سال ها تو اون خونه کشیدم و بخاطر ماری گریه کردم امروز هم اومده بود دفترم برای همین اومدم پیشت
لایلا : خب باشه حالا هرچی پلنت برای ادامه زندگیت چیه ؟
کاترین : راستش ..........
اینم از فیک لایک و کامنت یادتون نره 😁😘
با عصبانیت سوار ماشینم شدم و راه افتادم عصبی و ناراحت بودم
چرا به همین راحتی ماری و از دست دادم ؟؟
هزاران سوال توی زهنم بود
من برای سو یون کافی نبودم که من ول کرد و رفت با زنه دیگه ای بهم خیانت کرد ؟؟
چرا مادرش به من میگفت که نازایی و سعی داشت منو از سو یون جدا کنه ؟؟
شاید من واقعا نازام ؟؟؟
اشکام دونه به دونه سرازیر میشدن
داستان من اونجوری نیست که شما فکر میکنید ...........
۲ سال قبل
تازه ۲۳ سالم شده بود کم کم داشتم از دانشگاه و دوستام لذت میبردم اخرای دانشگاهم بود
در همه ی این دلخوشی های کوچیک خواستگار های زیادی به خونمون میومدن و پدرم هم میخواست من با مردی ازدواج کنم که از شانس بد من هم اون مرد سو یون بود
اون عاشق من بود ولی من چی ؟
هیچکس اون زمان به خواسته من گوش نکرد من با سو یون ازدواج کردم البته با مخالفت های زیاد
من طول اون زمان هیچ وقت نذاشتم سو یون بهم دست بزنه
ما ، ماری رو از پرورشگاه اورده بودیم من همیشه به پرورشگاه میرفتم و برای بچه ها هدیه میگرفتم ولی یه روز که اونجا رفتم دلم اونجا گیر کرد انگار نمیخواستم از اونجا بیام بیرون چون دختری با موهای بلوند و فر با قد و قواره کوچک و زیبا اونجا منتظر من بود
سو یون با بیشتر حرفام مخالفت نمیکرد چون منو همینجوریشم به زور نگه داشته بود
من هم بخاطر همین کاراش کمی دوسش داشتم
برای همین با کلی اسرار ماری رو به سرپرستی گرفتیم
بخاطر ماری پیش سو یون و مادرش موندم
ولی خیلی چیز ها به هم فشار اورد ( بغض)
تراپیست نگاهشو به من داد بغلم کرد و موهامو نوازش کرد
درسته ، همه ی اینارو داشتم برای تراپیست توضیح میدادم
شاید چون .....
دلم پر بود .....
قلبم شکسته بود .....
خسته شده بودم ......
لایلا ، هر هفته منتظر من بود تا خودمو خالی کنم
دردامو بهش بگم تا شاید کم شد
و واقعا هم این اتفاق می افتاد
لایلا : کاترین ، درد هات چی بود که نمیتونی به زبون بیاری ؟
کاترین : بعد اوردن ماری مادر سو یون اذیتم میکرد بهم میگفت تو به درد سو یون نمیخوری
تو نازایی که نمیتونی یه بچه از سو یون داشته باشی
من به روی خودم نیاورم سکوت کردم
فقط به خاطر مردی که بیش از اندازه دوستم داشت
حتی ماری رو هم خیلی دوست داشت با اینکه بچه خودش نبود به تمام درخواستام گوش میکرد و بهم اجترام میذاشت حتی وقتی بهش گفتم که نمیخوام انگشتتم بهم بخوره بدون هیچ حرفی قبول کرد ولی
یروز که از خونه بیرون رفتم
وقتی اومدم ماری تموم کرده بود ( بغض)
لایلا : چرا مگه بیمارب خاصی داشت ؟
کاترین : تیفوس گرفته بود
خودمو نمیتونستم کنترل کنم با اینکه مادرش نبودم ولی از ۱ سالگی براش مادری کردم و اصلا نمیتونستم هضم کنم که ماری مرده بود
اخه همه برای مردن یه دختر کوچولوی زیبا دلشون ضعف میره
مگه نه ؟
بغصم ترکید گریه کردم
لایلا کمکم کرد یکم حالم خوب بشه یه لیوان اب بهم داد و گفت : میخوای ادامش ندیم ؟ اگه میتونی بدون گریه و بغض ادامه بدی ادامشو تعریف کن تا کمکت کنم
کاترین : بعد مرگ ماری قضیه دیگه فرق کرد مادر سو یون بهم هر روز تیکه مینداخت
سو یون سر مرگ ماری دست روم بلند کرد . اون هرشب مست میکرد با صورت پر از ماتیک کمربند شل و پیرهنی که چند تا دکمش باز بود
مادرش هم با این قضیه مخالفت نمیکرد مرتیکه عوضی کم مونده بود هرزه هاشو بیاره توی خونه
و بعدشم که من ازش طلاق گرفتم
لایلا : بهترین کارو کردی لایلا ولی نمیشه که هروز زانوی غم بغل بگیری نقشت چیه
خنده ای کردم و گفتم : هی لایلا از تو انتظار نداشتم منو اینجوری بفهمی من برای اون تن لش گریه نمیکنم فقط الان بخاطر رنجی این سال ها تو اون خونه کشیدم و بخاطر ماری گریه کردم امروز هم اومده بود دفترم برای همین اومدم پیشت
لایلا : خب باشه حالا هرچی پلنت برای ادامه زندگیت چیه ؟
کاترین : راستش ..........
اینم از فیک لایک و کامنت یادتون نره 😁😘
- ۵.۸k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط