پارت یک
پارت یک
یون: قربان اون جنگلی که میگین اصلا امنیت داره
نامجون: اره
یون: ای خدا کی میخوایم بریم
نامجون: فردا
یون: پس من برم وسایلم رو جمع کنم خداحافظ
نامجون: خداحافظ
ویو یون
اون اینجا چیکار میکنه ای خداااااا درسته اون پسر خاله من هست که بهم میگه دوستم داره ولی دروغ میگه چون خودش دوست دختر داره من دختر خاله ی واقعیش نیستم یعنی پدر بزرگ من دوتا زن داشته اسم اصلی من یون لی هست ولی بقیه یون صدام میکنن الان جیمین توی این شرکت کار میکنه نکنه اونم با ما بیاد هوفففف
یون رفت خونه وسایلش رو جمع کرد
فردا
رسیدن به جنگل
یون: وای چه خوشگله
جیمین: مثل تو
یون: جیمین یه لحظه چیزی نگووو قربان من میرم چوب پیدا کنم
جیمین: مواظب خودت باش اینجا گرگ زیاده یکیش هم من هستم
نامجون: کافیه باشه برو
یه ساعت بعد
ویو یون
من کلی چوب جمع کردم ولی گم شدم خدایا خودت کمکم کن همینجوری داشتم میرفتم که یهو جاده خاکی دیدم رفتم دیدم که چندتا ماشین اونجا هست داد زدم کمک که دیدم یه پسر خوشتیپ از ماشین بیرون اومد
؟: چرا داد میزنی
یون: لطفاً کمکم کنید من گم شدم
؟: بهت یاد ندادن از هر کسی کمک نخوای من تهیونگ هستم
یون: بهم کمک میکنی ته
ته: اینجوری صدام نکن
یون: کمک میکنی یا نه
ته: من یه قاتلم دختر کوچولو اگر کمک میخوای چرا که نه
ویو یون
وقتی اینو گفت ترسیدم فکر کردم شاید داره دروغ میگه ولی این حرف رو خیلی جدی زد
ته: بادیگارد ببرینش
یون همون لحظه مثل یه بچه رفت ته رو بغل کرد
ته: ولم کن
یون: من با تو میام تو میخوای منو بکشی مگه نه
ته: شاید، حالا بیا پایین
یون: نمی خواممممم
ته: باشه داد نزن لعنتی
چطور بود ادامش بدم؟
یون: قربان اون جنگلی که میگین اصلا امنیت داره
نامجون: اره
یون: ای خدا کی میخوایم بریم
نامجون: فردا
یون: پس من برم وسایلم رو جمع کنم خداحافظ
نامجون: خداحافظ
ویو یون
اون اینجا چیکار میکنه ای خداااااا درسته اون پسر خاله من هست که بهم میگه دوستم داره ولی دروغ میگه چون خودش دوست دختر داره من دختر خاله ی واقعیش نیستم یعنی پدر بزرگ من دوتا زن داشته اسم اصلی من یون لی هست ولی بقیه یون صدام میکنن الان جیمین توی این شرکت کار میکنه نکنه اونم با ما بیاد هوفففف
یون رفت خونه وسایلش رو جمع کرد
فردا
رسیدن به جنگل
یون: وای چه خوشگله
جیمین: مثل تو
یون: جیمین یه لحظه چیزی نگووو قربان من میرم چوب پیدا کنم
جیمین: مواظب خودت باش اینجا گرگ زیاده یکیش هم من هستم
نامجون: کافیه باشه برو
یه ساعت بعد
ویو یون
من کلی چوب جمع کردم ولی گم شدم خدایا خودت کمکم کن همینجوری داشتم میرفتم که یهو جاده خاکی دیدم رفتم دیدم که چندتا ماشین اونجا هست داد زدم کمک که دیدم یه پسر خوشتیپ از ماشین بیرون اومد
؟: چرا داد میزنی
یون: لطفاً کمکم کنید من گم شدم
؟: بهت یاد ندادن از هر کسی کمک نخوای من تهیونگ هستم
یون: بهم کمک میکنی ته
ته: اینجوری صدام نکن
یون: کمک میکنی یا نه
ته: من یه قاتلم دختر کوچولو اگر کمک میخوای چرا که نه
ویو یون
وقتی اینو گفت ترسیدم فکر کردم شاید داره دروغ میگه ولی این حرف رو خیلی جدی زد
ته: بادیگارد ببرینش
یون همون لحظه مثل یه بچه رفت ته رو بغل کرد
ته: ولم کن
یون: من با تو میام تو میخوای منو بکشی مگه نه
ته: شاید، حالا بیا پایین
یون: نمی خواممممم
ته: باشه داد نزن لعنتی
چطور بود ادامش بدم؟
- ۷۸۷
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط