part 22
..............
ا/ت : من مجبورم از اون شغل استفاده بدم.... خیلی خیلی هم مجبورم... هیچ راهیم نداره... پس سعی نکن منصرفم کنی.... ببین من خیلی فرصت ندارم.... اومده بودم بهت سر بزنم... الانم میخوام برم خونه به مامان بابام سر بزنم... ببخشید... ( با لبخند از سر مهربانی )
از خونه لونا بلند شدم که برم... خداحافظی و اینجور کارا رو کردیم... ولی من... خجالت میکشم تو چشم مامان بابام نگاه کنم..
نزدیک یک ماه بود بلکم بیشتر... خونه نرفته بودم... الان چی بهشون بگم من تا حالا به مامانم دروغ نگفتم.... وااااااای از این زندگی متنفرم ( دیالوگ هممون روزی ۴ بار نه نه اشتباه شد روزی هزار بار 🤣)
تو راه خونه بودم حس کردم یه ماشینی دنبالمه....
از اونجایی که پلیسم تعقیب کردن و جاسوسی و همه اینا رو سریع میفهمم.... ولی نمیدونم چرا... چرا جرات نمیکردم برگردم پشت سرمو نگاه کنم....
رسیدم خونه... در زدم که... مامانم درو باز کرد... سریع با دیدن اشک توی چشاش اومد... ولی مگه لونا نپیچونده بودش... پس چرا..
نکنه لونا چیزی بهش گفته.... وااااااای نه نباید اونا چیزی بهش گفته باشه...
مادر ا/ت : سلام دخترم ( بغضدار )
ا/ت : سلام مامان خوبی.... مامان چرا گریه میکنی ( تعجب )
مادر ا/ت : هیچی مادر خیلی دلم برات تنگ شده بود ( دیگه بغضشو خورد )
رفتن داخل.....
ادامه دارد..💖 اگه غلط املایی داشت معذرت 👍❤️🩹
ا/ت : من مجبورم از اون شغل استفاده بدم.... خیلی خیلی هم مجبورم... هیچ راهیم نداره... پس سعی نکن منصرفم کنی.... ببین من خیلی فرصت ندارم.... اومده بودم بهت سر بزنم... الانم میخوام برم خونه به مامان بابام سر بزنم... ببخشید... ( با لبخند از سر مهربانی )
از خونه لونا بلند شدم که برم... خداحافظی و اینجور کارا رو کردیم... ولی من... خجالت میکشم تو چشم مامان بابام نگاه کنم..
نزدیک یک ماه بود بلکم بیشتر... خونه نرفته بودم... الان چی بهشون بگم من تا حالا به مامانم دروغ نگفتم.... وااااااای از این زندگی متنفرم ( دیالوگ هممون روزی ۴ بار نه نه اشتباه شد روزی هزار بار 🤣)
تو راه خونه بودم حس کردم یه ماشینی دنبالمه....
از اونجایی که پلیسم تعقیب کردن و جاسوسی و همه اینا رو سریع میفهمم.... ولی نمیدونم چرا... چرا جرات نمیکردم برگردم پشت سرمو نگاه کنم....
رسیدم خونه... در زدم که... مامانم درو باز کرد... سریع با دیدن اشک توی چشاش اومد... ولی مگه لونا نپیچونده بودش... پس چرا..
نکنه لونا چیزی بهش گفته.... وااااااای نه نباید اونا چیزی بهش گفته باشه...
مادر ا/ت : سلام دخترم ( بغضدار )
ا/ت : سلام مامان خوبی.... مامان چرا گریه میکنی ( تعجب )
مادر ا/ت : هیچی مادر خیلی دلم برات تنگ شده بود ( دیگه بغضشو خورد )
رفتن داخل.....
ادامه دارد..💖 اگه غلط املایی داشت معذرت 👍❤️🩹
- ۲۵.۵k
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط