☆خون شیرین ☆ p6

شینو=این حقیقت نداره اگه این طور باشه اونا پدر و مادر واقعیت نیستند در سال 2004 یه زن و شوهری به دست شکارچیان خون اشاما می‌میرند و اون زن و شوهر به قدری شکنجه می‌کنند که بقیه خون اشاما از ترس جرعت نمیکردند حتی شبا هم برای غذا به بیرون بروندیویی=منظور از این حرفات چیه آخه تو ینیمیخوایبگی من بچه اون زن و شوهرم اره؟؟شینو=متاسفانه آره خانواده ی ما نمیتونستن تو رو به سر پرستی قبول کنن به خاطره همین تورو به پرورشگاه آدمیزاد.ها فرستادن من اون موقع خیلی بچه بودم هیچی یادم نیس ولی پدرم برام تعریف کرد پدر و مادرت خیلی فداکار و از خود گذشتگی کردن تو هم باید به خاطره اونا هم که شده ادامه بدی منم راهنماییت میکنم باشه؟یویی=آخه....خه چ....چرااا چرا همیشه باید زندگیمنداغون بشه لعنت به این زندگی * با خشم*شینو=الان چرا خوشحال نیستی که از تمام موجودات روی زمین قدرتمند تری ولی فک کنم تو با همه ی ما فرق داری تو یه 3 رگه ای ؟یویی=3 رگه؟فک کنم بدونم چیه کسیه که کلا یا 2 یا 3 تا قدرت در یه جا داره و میتونه کنترلشون کنه و....شینو=درسته منم تا اون موقعی که بفهمیم میتونی محبتا تو کنترل کنی من راهنما و استادت میشم و هر چیزی که توی این مدت طولانی یاد گرفتم و برات به اشتراک میزارم *تعظیم کردن*یویی=مسخره هه هه باشه قبول ولی بهم یه قولی بده شینو=هر چی شما بگویید 3 رگه خانمیویی=میشه بهم قول بدی که تو هر شرایطی پیشم باشیشینو=معلومه که آره نگران هیچی نباش😄یویی=الان که دارم بهش فک میکنم تو خیلی اممم هم بامزه ای هم خفن و گندهشینو=هنن منظورت از گنده بودن چیه؟یویی=امم...هی....هیچ...هیچی اممم تو خیلی هیکل ورزش کاری داری که از ورزش کاری هم گذشتهو بامزه ای چون با اون چشمای مشکیت. و موهای سیاه پرکلاغیت........شینو=ببخشید ولی میخوای به موهام دست بزنی؟یویی=........اممم هوممم اگه اشکالی ندارهشینو=نه راحت باش...................یویی=واقن موهات نرمن حس خوبی داره وقتی بهشون دست میزنمشینو=*نزدیک شدن* یویی=هی برو اون ور اومدی تو دهنم اهشینو=*نفس نفس زدن**دمگوشی صحبت کردن*من میخوامت،،،تماموجودتو...................یویی=تو چی میگی نکنه اممم........*بوسیدن لب*🥵شینو=اممم معذ...رت معذرت میخوام فک میکردم خوشت بیاد.یویی=نه وایسا .........آم هوفک کنید این آم هو صدای نفس زدن شینو و یوییه دیه نمیدونستم چطوری باید یویی شینو ببوسه😅*به چشای همدیگه زل زدن*یویی=هی چیه هه مگه نمیخواستی بهم آموزش بدی استادشینو=ههههه خوب بوسیدن و مکیدن و بلدیا!!اوک بلند شو بریم قراره خوش بگذره میریم بیرونیویی=همه اینکارو بلدن فقط من نیستم
حالا چرا بیرون الان شبه جایی رو نمیبینیم؟!شینو=ولی تو یجوره دیگه ای این کارو میکنی.نگران نباش ما خون اشاما حس بینایی و چشایی و بویایی فوق العاده ای داریم.یویی=خو قراره چیکارکنیم اومدیم بیرون دیگه
شینو=خو سعی کن اون درخت میبینی تو 1 یا 2 ثانیه بدو برگرد.یویی=آخه مگه میشه چی میگی.....شینو=تو برو و برگرد حرفیم رو حرف استادتم نباشهیویی=هر چی شما بگی استاد😐🫡هاااااااا اهههههههه ههههههههخخایویی=مگه میشه چا سرعتی هوووووووووو شینو=گفتم که حال میده راستی تا طلوع خورشید باید بریم خونه یویی=هههه چرا تازه داشت خوش می‌گذشت
شینو=ما هنو برات گردنبند ضد خورشید و درست نکردیم اگه بدون اون بری زیر نور خورشید میسوزی و خاکستر میشییویی=اهههههه چه مسخره کی اون گردنبند و میگیری ها؟شینو=هر وقت 18 سالت شد تا اون موقع کنار خودمی و خودم بهت درس و آموزش میدم اصن هیچ نگرانی مدرسه و درس و مشقا نباش خودم ردیفش میکنم فردا خودم به مدرست میرم انگار نه انگار که تو تو اون مدرسه بودی و با کنترل ذهن میتونم ذهن مادر و پدرت و هر خاطره ای که از تو داشتن و پاک کنم که انگار که تو اصن وجود نداشتی.یویی=اگه هم ذهن مادر و پدرم و پاک نکنی اونا هیچ وقت متوجه این نمیشن که وای اصن دختری به نام یویی داشتیم یا نه اونا فقط به من یه اتاق و لباس و خورد و خوراکم و تامین کردن و همین طور مدرسه، کاری برام نکردن که دلم براشون بسوزه تازه اونامنو حتی به یجاشونم نمیگیرنشینو=دیوونه ولی من چی، فک میکنی منم مثل اونام آره؟!؟؟!!؟؟!یویی=نه تو با همه فرق داره تو کسی هستی که پیشش احساس امنیت میکنم.شینو=هوووو پس جایزه ام اینه که یه بوس خوشمزه بهم بدی🙂یویی=اووو خیلی پرو شدیاولی. باشه بیا...................*در حال بوسیدن*یویی=هییی آه تو قدت خیلی بلنده بیا پایین تر خو گردنم شکستشینو=خو وایسا بیا *دراز کشیدن روی مبل توی *پذیرایی*سخنی از نویسنده:اینجا موقع صحبت کردن درباره ی پدرومادر یویی به خانه رسیدن و جای دوری نرفته بودن فقط یکم از خونه فاصله گرفته بودن😁شینو=ببینم خوب شد ؟
سخنی از نویسنده: اینجا یویی روی دل شینو نشسته که ...😉
دیدگاه ها (۱)

فک کن یکی اینو برات بفرسته بگه چقدر شبیه توعه اهنگه بعد تو ...

پارت پانزدهم صبح ویو تهیونگ: به سمت اتاق جونگکوک رفتم تا ببی...

بچه هااابببنید چی برام درست کردن کوکی اومده ایمی رو تو این ب...

دوقلو های افسانه ای

ادامش :حالا من با اینا حرف نمیزنم و قلبم خیلی تحت فشاره فک ک...

ببین اگر دوباره به تأسیسات اتمیت حمله کردن بزن پودر کن تأسیس...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

سناریو:(درخواستی یکی از فرشته ها)پارت دو(وقتی به عنوان دختری...

اینارو میگم ک بدونید تو ذهن این کودن ها چی میگذره.اینا واقعا...

از کلمه افسردگی متنفرم خیلی وزن سنگینی داره و بقیه خیلی راحت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط