{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخ

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان را دربیاورد، دراین هنگام به لکلکی رسید.
به او گفت: استخوان را در قبال مزدی ازگلویم بیرون کش!
لکلک سرش را داخل دهان گرگ کرد واستخوان را بیرون آورد.
لکلک گفت: حال، وقت مزد من است.
گرگ گفت: همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی کافی نبود؟
وقتی برای کسی که درست وقابل اطمینان نیست کاری انجام میدهی، فقط به فکر این باش که از او گزندی به تو نرسد...!!!
دیدگاه ها (۱)

این پیام از من خوابالو ! برای یک آدم خوابالودر زمان خوابالود...

یادمان باشد که:"حق الناس "همیشه پول نیست!گاهی "دل" است...دلی...

...

..

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی میگشت که استخوان...

@SANGE_SABUR ❣ استخوان در گلوی گرگی گیر کرده بود، درپی کسی ...

.گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آ...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط