{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باورش,سخت شده رفتن و خاموشی تو

باورش,سخت شده رفتن و خاموشی تو
او چه خوشبخت شد از عشق و هم آغوشی تو


این تن خسته ی من تاب و توان از کف داد
به چه عادت بدهم دل ؟به فراموشی تو ؟


رفته ای,مرگ برایم چه خوشایند شده
دلخوشم با غم دل بردن و درویشی تو

این جدایی تن بی جان مرا چون مرگ ست
چه فراقیست شده موجب مدهوشی تو

#عشق
#شعرفارسی
#شعرناب
#ادبیات
#شاعر
#شعر
#poem
#angel
دیدگاه ها (۶)

:من به یکرنگی چشمان تو عادت کردمو به گرمای دو دستان تو عادت ...

دل بستم و عشق است همین تاب و تبش راهم درد از او دیده ام و هم...

جانِ من...شاید در جهانی دیگر،جایی میان افقِ خاموشِ ستارگانِ ...

شعله ای باش ! شبی باش ! شبی روشن باش !بعد ِ عمری که هَدر رفت...

عشق بیماری وخیمی بودخلسه‌ای بین مرگ و بی هوشیدردهای همیشه مش...

رمان دورترین نزدیک کاور شخصیت بهار

کریم رجب زاده شاعر لاهیجانی

فریبا اسلامی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط