روزی که مردم
روزی که مردم
همان روزی که برای مردن زود نیست
همان روزی که نمی دانم
تابستان ِ آبی ست یا پاییز ِ ابری
همان روزی که زندگی
بی تفاوت مثل همیشه جاریست
آن روز نه کفن می خواهم نه قبر
مرده ی کسی که همیشه زنده به گور بود
دیگر از گور خسته ست
نه آمرزش فاتحه را می خواهم
نه آرامش یاسین را
گوش من از این ها پر است و
جسم و روحم از بی اثریشان زخمی
نه اشک می خواهم نه رخت سیاه
تا بودم به جای همه اشک ریختم و
سیاهی بختم همیشه رختم شد
مرا بسوزانید
تا جسمم مثل ِسوخته روحم شود
و یک گوشه ای بگذارید و بروید
تا هر یک را باد به سویی ببرد
که کابوس پریشان هیچ خوابی نشوند
و می دانم
هیچ خدایی
دیگر توان ِ یکی کردن ِ این دو را ندارد
و خرده نگیرید
می دانم که آرامش ِ بعد ِ مرگ ِمن
در این است...
همان روزی که برای مردن زود نیست
همان روزی که نمی دانم
تابستان ِ آبی ست یا پاییز ِ ابری
همان روزی که زندگی
بی تفاوت مثل همیشه جاریست
آن روز نه کفن می خواهم نه قبر
مرده ی کسی که همیشه زنده به گور بود
دیگر از گور خسته ست
نه آمرزش فاتحه را می خواهم
نه آرامش یاسین را
گوش من از این ها پر است و
جسم و روحم از بی اثریشان زخمی
نه اشک می خواهم نه رخت سیاه
تا بودم به جای همه اشک ریختم و
سیاهی بختم همیشه رختم شد
مرا بسوزانید
تا جسمم مثل ِسوخته روحم شود
و یک گوشه ای بگذارید و بروید
تا هر یک را باد به سویی ببرد
که کابوس پریشان هیچ خوابی نشوند
و می دانم
هیچ خدایی
دیگر توان ِ یکی کردن ِ این دو را ندارد
و خرده نگیرید
می دانم که آرامش ِ بعد ِ مرگ ِمن
در این است...
- ۹۳۸
- ۰۳ اسفند ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط