پارت ۷
نگاهم به کمربند چرمی روی تخت بود. سرد و بیروح، مثل خود تهیونگ. دستهام مشت شد. یاد حرف جیمین افتادم. فقط یه شب. فقط یه شب دیگه.
تهیونگ پشت سرم ایستاد. در رو بست. صدای قفل شدنش تو سکوت اتاق پیچید.
& (آروم و سرد) امروز یهکم ساکتتر از همیشه بودی.
قلبم لرزید. ولی برنگشتم. جوابی ندادم.
& (نزدیکتر شد) میدونم چی بهت گفتن. نکنه فکر کردی من نمیفهمم؟
نفسم تو سینه حبس شد. یعنی فهمیده بود؟ نه. نباید بذارم بفهمه. نباید.
· م... من هیچی...
& (حرفم رو قطع کرد) ساکت. من از دروغ خوشم نمیاد.
دستش رو برد سمت کمربند. من چشمهام رو بستم. منتظر درد بودم. ولی تهیونگ کمربند رو برنداشت. یه لحظه مکث کرد. بعد دستش رو عقب کشید.
& (آروم) امروز نه. حوصلهش رو ندارم.
برگشتم. نگاهش کردم. چشمهاش خسته بود. بیشتر از همیشه. انگار یه چیزی تو وجودش شکسته بود. ولی نمیخواستم فکر کنم. نمیخواستم دلسوزی کنم. چون اون هیچوقت به من دلسوزی نکرده بود.
& برو. امشب نمیخوام ببینمت.
بدون اینکه دوبار بگه، از اتاق بیرون رفتم. در رو بستم و به اتاق خودم برگشتم. پشت در، نفس عمیقی کشیدم. قلبم هنوز تند میزد. ولی این بار، نه از ترس. از امید.
فردا شب. ساعت ۱۲. جیمین.
روی تخت نشستم. تمام شب بیدار موندم. فکر میکردم به همه چیز. به خونوادم. به تهیونگ. به جیمین. به اون راهپلهی تاریک.
اگه فرار کنم، تهیونگ چی کار میکنه؟ خونوادم رو میکشه؟ یا فقط منو دنبالم میکنه؟ نمیدونستم. ولی میدونستم که اگه بمونم، یه روز میمیرم. یا جسمم، یا روحم.
صبح روز بعد، دوباره همون کارها. ولی این بار، دستهام نمیلرزید. یه قدرت عجیبی تو وجودم بود. امید.
ظهر، تهیونگ رفت بیرون. از پنجرهی آشپزخانه دیدم که سوار ماشین مشکی شد و رفت. نفس راحتی کشیدم.
بقیهی روز رو کار کردم. ولی ذهنم جای دیگه بود. هر لحظه به ساعت نگاه میکردم. هر ثانیه کندتر میگذشت.
ساعت ۱۱ شب. تو اتاقم بودم. لباس خاکستری رو درآوردم و یه لباس تیرهتر و سادهتر پوشیدم. موهام رو زیر یه شال پنهان کردم. کفشهام رو پوشیدم.
ساعت ۱۱:۳۰. از اتاق بیرون اومدم. راهرو تاریک بود. صدای پام رو تو سکوت عمارت میپیچید. به سمت طبقهی سوم رفتم. همون راهروی تاریک. همون پردهی کهنه.
پشت پرده ایستادم. دستم رو گذاشتم روی در چوبی. منتظر موندم.
ساعت ۱۲. صدای قدمهایی از راهرو اومد. جیمین بود. با یه کاپشن تیره و کلید تو دستش.
& (زمزمه کرد) آمادهای؟
· ب... بله.
& (در رو باز کرد) بیا. سریع.
وارد راهپله شدم. تاریک بود. جیمین چراغقوهی کوچیکی روشن کرد. از پلهها پایین رفتیم. صدای قدمهامون تو دیوارهای باریک میپیچید.
رسیدیم به یه در فلزی. جیمین بازش کرد. هوای سرد شب خورد به صورتم. حیاط پشتی. خلوت و تاریک.
& (آروم) ماشین اون طرف کوچهست. بیا.
قدم برداشتم. ولی یهو، صدایی از پشت سرم اومد. آروم. سرد. آشنا.
& (از تاریکی) فکر کردی من نمیدونم؟
خشکم زد. برگشتم. تهیونگ تو تاریکی ایستاده بود. با یه کاپشن مشکی و چشمهایی که تو شب میدرخشید.
جیمین جلو اومد.
& تهیونگ، بذار بره. تو داری نابودش میکنی.
& (بدون اینکه به جیمین نگاه کنه) تو دخالت نکن. این مالِ منه.
پام قفل شد. جیمین دستم رو گرفت.
& بدو. من نگهش میدارم.
ولی تهیونگ سریعتر بود. تو یه لحظه، منو از پشت کاپشنم گرفت و به سمت خودش کشید. جیمین خواست جلو بیاد، ولی تهیونگ با یه نگاه سرد نگهش داشت.
& (به جیمین) یه بار دیگه ببینمت کنارش، خودت رو میکشم. حالا برو.
جیمین مکث کرد. نگاهش بین من و تهیونگ چرخید. بعد سرش رو پایین انداخت و عقب رفت. من تو دست تهیونگ موندم. دستهام میلرزید.
& (در گوشم، آروم و سرد) فکر کردی میتونی فرار کنی، موش کوچولو؟
اشک تو چشمهام جمع شد. ولی نگهش داشتم. جیمین گفته بود گریه نکن. گریه نکردم.
تهیونگ منو به داخل عمارت کشید. از همون راهپلهی تاریک. از همون راهروها. تا رسیدیم به اتاق خودش.
در رو باز کرد. منو هل داد داخل. خودش هم اومد و در رو قفل کرد.
& (آروم) حالا ببینم چطور میخوای جبران کنی.
تهیونگ پشت سرم ایستاد. در رو بست. صدای قفل شدنش تو سکوت اتاق پیچید.
& (آروم و سرد) امروز یهکم ساکتتر از همیشه بودی.
قلبم لرزید. ولی برنگشتم. جوابی ندادم.
& (نزدیکتر شد) میدونم چی بهت گفتن. نکنه فکر کردی من نمیفهمم؟
نفسم تو سینه حبس شد. یعنی فهمیده بود؟ نه. نباید بذارم بفهمه. نباید.
· م... من هیچی...
& (حرفم رو قطع کرد) ساکت. من از دروغ خوشم نمیاد.
دستش رو برد سمت کمربند. من چشمهام رو بستم. منتظر درد بودم. ولی تهیونگ کمربند رو برنداشت. یه لحظه مکث کرد. بعد دستش رو عقب کشید.
& (آروم) امروز نه. حوصلهش رو ندارم.
برگشتم. نگاهش کردم. چشمهاش خسته بود. بیشتر از همیشه. انگار یه چیزی تو وجودش شکسته بود. ولی نمیخواستم فکر کنم. نمیخواستم دلسوزی کنم. چون اون هیچوقت به من دلسوزی نکرده بود.
& برو. امشب نمیخوام ببینمت.
بدون اینکه دوبار بگه، از اتاق بیرون رفتم. در رو بستم و به اتاق خودم برگشتم. پشت در، نفس عمیقی کشیدم. قلبم هنوز تند میزد. ولی این بار، نه از ترس. از امید.
فردا شب. ساعت ۱۲. جیمین.
روی تخت نشستم. تمام شب بیدار موندم. فکر میکردم به همه چیز. به خونوادم. به تهیونگ. به جیمین. به اون راهپلهی تاریک.
اگه فرار کنم، تهیونگ چی کار میکنه؟ خونوادم رو میکشه؟ یا فقط منو دنبالم میکنه؟ نمیدونستم. ولی میدونستم که اگه بمونم، یه روز میمیرم. یا جسمم، یا روحم.
صبح روز بعد، دوباره همون کارها. ولی این بار، دستهام نمیلرزید. یه قدرت عجیبی تو وجودم بود. امید.
ظهر، تهیونگ رفت بیرون. از پنجرهی آشپزخانه دیدم که سوار ماشین مشکی شد و رفت. نفس راحتی کشیدم.
بقیهی روز رو کار کردم. ولی ذهنم جای دیگه بود. هر لحظه به ساعت نگاه میکردم. هر ثانیه کندتر میگذشت.
ساعت ۱۱ شب. تو اتاقم بودم. لباس خاکستری رو درآوردم و یه لباس تیرهتر و سادهتر پوشیدم. موهام رو زیر یه شال پنهان کردم. کفشهام رو پوشیدم.
ساعت ۱۱:۳۰. از اتاق بیرون اومدم. راهرو تاریک بود. صدای پام رو تو سکوت عمارت میپیچید. به سمت طبقهی سوم رفتم. همون راهروی تاریک. همون پردهی کهنه.
پشت پرده ایستادم. دستم رو گذاشتم روی در چوبی. منتظر موندم.
ساعت ۱۲. صدای قدمهایی از راهرو اومد. جیمین بود. با یه کاپشن تیره و کلید تو دستش.
& (زمزمه کرد) آمادهای؟
· ب... بله.
& (در رو باز کرد) بیا. سریع.
وارد راهپله شدم. تاریک بود. جیمین چراغقوهی کوچیکی روشن کرد. از پلهها پایین رفتیم. صدای قدمهامون تو دیوارهای باریک میپیچید.
رسیدیم به یه در فلزی. جیمین بازش کرد. هوای سرد شب خورد به صورتم. حیاط پشتی. خلوت و تاریک.
& (آروم) ماشین اون طرف کوچهست. بیا.
قدم برداشتم. ولی یهو، صدایی از پشت سرم اومد. آروم. سرد. آشنا.
& (از تاریکی) فکر کردی من نمیدونم؟
خشکم زد. برگشتم. تهیونگ تو تاریکی ایستاده بود. با یه کاپشن مشکی و چشمهایی که تو شب میدرخشید.
جیمین جلو اومد.
& تهیونگ، بذار بره. تو داری نابودش میکنی.
& (بدون اینکه به جیمین نگاه کنه) تو دخالت نکن. این مالِ منه.
پام قفل شد. جیمین دستم رو گرفت.
& بدو. من نگهش میدارم.
ولی تهیونگ سریعتر بود. تو یه لحظه، منو از پشت کاپشنم گرفت و به سمت خودش کشید. جیمین خواست جلو بیاد، ولی تهیونگ با یه نگاه سرد نگهش داشت.
& (به جیمین) یه بار دیگه ببینمت کنارش، خودت رو میکشم. حالا برو.
جیمین مکث کرد. نگاهش بین من و تهیونگ چرخید. بعد سرش رو پایین انداخت و عقب رفت. من تو دست تهیونگ موندم. دستهام میلرزید.
& (در گوشم، آروم و سرد) فکر کردی میتونی فرار کنی، موش کوچولو؟
اشک تو چشمهام جمع شد. ولی نگهش داشتم. جیمین گفته بود گریه نکن. گریه نکردم.
تهیونگ منو به داخل عمارت کشید. از همون راهپلهی تاریک. از همون راهروها. تا رسیدیم به اتاق خودش.
در رو باز کرد. منو هل داد داخل. خودش هم اومد و در رو قفل کرد.
& (آروم) حالا ببینم چطور میخوای جبران کنی.
- ۱۴.۵k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط