عشق گمشده در تاریکی جنگل
عشق گمشده در تاریکی جنگل
پارت پانزدهم
(از زبان راوی)
این سه ماه، بهترین روزهای هر دوی آنها بود... روزهایی پر از خندههای آرام، نگاههای دزدکی و شبهایی که کنار آتش، دست در دست هم میخوابیدند.
لوسیفر یاد گرفته بود چطور قهوه را دقیقاً همانطور که الستور دوست دارد درست کند. الستور یاد گرفته بود چطور وقتی لوسیفر از خواب میپرد، آرام بگوید: «من اینجام. نترس!»
یک روز صبح، لوسیفر با لبخند از خواب بیدار شد و با شوری که هیچوقت نداشت و تازه آن را به دست آورده بود، رو به الستور گفت: «میدانی؟ من این کلبه را بیشتر از آن قصر دوست دارم.»
الستور خندید و گفت: «خوب است.»
لوسیفر سرش را روی شانه الستور گذاشت: «ولی اینجا را... اینجا را به هیچ وجه فراموش نمیکنم.»
و الستور، برای اولین بار، بدون هیچ بهانهای، دست لوسیفر را گرفت و گفت: «من هم همینطور.»
ولی...
هیچچیز در این دنیا ماندنی نیست.
مخصوصاً وقتی شیطانی با چهره انسان، در سایهها منتظر باشد.
آن شب، هوا سنگینتر از همیشه بود.
لوسیفر کنار پنجره نشسته بود و به مه بیرون نگاه میکرد. حسی در سینهاش بود که نمیتوانست اسمی برایش انتخاب کند و سردرگم بود.
الستور کنار آتش نشسته بود و داشت چاقویش را تیز میکرد. ولی دستش میلرزید.
لوسیفر: «الستور... چیزی شده؟»
الستور مکث کرد. بعد بدون اینکه نگاه کند، گفت: «...حس میکنم.»
لوسیفر: «چی را؟»
الستور سرش را بالا آورد. چشمهایش تیره بود.
الستور: «که این آرامش... آخرین آرامش است... شرایط همیشه آرام نمیماند.»
لوسیفر بلند شد و کنارش نشست. دستش را روی دست الستور گذاشت.
لوسیفر: «هرچی باشد، با هم هستیم.»
الستور لبخند زد. ولی لبخندش... غمگین بود.
الستور: «لوسیفر... اگر روزی من نبودم...»
لوسیفر حرفش را قطع کرد: «این حرف را نزن!»
الستور: «گوش کن. اگر روزی من نبودم، تو باید بروی. به هر قیمتی. حتی اگر...»
صدای شکستن شاخهای از بیرون، حرفش را نصفه گذاشت.
هر دو یخ زدند.
الستور سریع بلند شد و چاقویش را برداشت. لوسیفر پشتش ایستاد.
الستور با صدای آرام: «پشت من بمان.»
در کلبه با یک ضربه باز شد.
و در چارچوب در، مردی ایستاده بود.
مردی با کت و شلوار سیاه، موهای مرتب و لبخندی... که هیچ شباهتی به لبخند انسان نداشت.
چشمهایش... قرمز بود و در مردمکش دایرههای سیاهی حرکت میکردند و در تاریکی سوسو میزدند.
لوسیفر نفسش را حبس کرد.
الستور زیر لب گفت: «...واکس.»
واکس یک قدم به داخل کلبه گذاشت. با آرامش. با وقار.
و همان لحظه... سیمهای برق از زیر زمین، از لای دیوارها، مثل مار از جا درآمدند. سیمهای سیاه و نازکی که دور کلبه پیچیدند و همه جا را پر کردند.
صدای «ویژژژژ» یک نویز الکتریکی در هوا پیچید.
آتش... خودش خاموش شد.
واکس: «الستور. بعد از این همه سال...» — نگاهش از الستور به لوسیفر چرخید — «و... آها. پس تو همان لوسیفری هستی که اینقدر دربارهاش حرف میزنند.» (نمیدانم از کجا شنیده بود...)
لوسیفر آب دهانش را قورت داد.
واکس: «میدانی... الستور هیچوقت کسی را پیش خودش نگه نمیداشت. ولی تو... تو فرق داری.» — لبخندش عمیقتر شد و جرقه کوچکی از بین دندانهایش پرید — «جالبتر اینجاست که فکر میکنی میتوانی از من فرار کنی.»
الستور چاقو را بالا آورد. ولی تا دستش بالا رفت... سیمی دور مچش پیچید.
الستور: «لعنت...»
واکس: «من فقط یک چیز میخواهم.»
دستش را در جیبش کرد و گردنبند دیگری بیرون آورد. سنگش سیاه بود و دور سنگ... سیمهای نازکی مثل رگ پیچیده بودند.
واکس: «برای نابود کردن من، به هر سه تا نیاز داری. نه؟»
الستور به گردنبند خیره شد. رنگش پرید.
واکس: «درست است. مادرت سه گردنبند داشت. تو دوتای آنها را داری. ولی این یکی...» — گردنبند را در نور سوسوزن سیمها چرخاند — «...این یکی را من نگه داشتم. چون در آن... روح خود مادرت زندانی است.»
لوسیفر دهانش باز ماند.
الستور: «دروغ میگویی.»
واکس: «دروغ؟» — خندید و همان لحظه، نویز تلویزیونی در صدایش پیچید، مثل کسی که کانال عوض میکند — «اگر دروغ میگفتم، چرا اینقدر میلرزی؟»
الستور به خودش نگاه کرد. دستهایش... میلرزید. و سیمهایی که دور مچش پیچیده بودند... کمکم داشتند میگریستند.
واکس چند قدم جلوتر آمد. سیمها هم همراهش، مثل حیوان خانگی، دنبالش کشیده شدند.
واکس: «یک معامله پیشنهاد میکنم. تو گردنبندها را به من میدهی. من هم... روح مادرت را آزاد میکنم. و تو میتوانی با لوسیفر بروی.»
سکوت.
لوسیفر زمزمه کرد: «الستور... قبول نکن.»
الستور چند لحظه به گردنبند سیاه نگاه کرد. به واکس. به لوسیفر.
بعد آرام گفت: «...واکس.»
واکس: «هوم؟»
پارت پانزدهم
(از زبان راوی)
این سه ماه، بهترین روزهای هر دوی آنها بود... روزهایی پر از خندههای آرام، نگاههای دزدکی و شبهایی که کنار آتش، دست در دست هم میخوابیدند.
لوسیفر یاد گرفته بود چطور قهوه را دقیقاً همانطور که الستور دوست دارد درست کند. الستور یاد گرفته بود چطور وقتی لوسیفر از خواب میپرد، آرام بگوید: «من اینجام. نترس!»
یک روز صبح، لوسیفر با لبخند از خواب بیدار شد و با شوری که هیچوقت نداشت و تازه آن را به دست آورده بود، رو به الستور گفت: «میدانی؟ من این کلبه را بیشتر از آن قصر دوست دارم.»
الستور خندید و گفت: «خوب است.»
لوسیفر سرش را روی شانه الستور گذاشت: «ولی اینجا را... اینجا را به هیچ وجه فراموش نمیکنم.»
و الستور، برای اولین بار، بدون هیچ بهانهای، دست لوسیفر را گرفت و گفت: «من هم همینطور.»
ولی...
هیچچیز در این دنیا ماندنی نیست.
مخصوصاً وقتی شیطانی با چهره انسان، در سایهها منتظر باشد.
آن شب، هوا سنگینتر از همیشه بود.
لوسیفر کنار پنجره نشسته بود و به مه بیرون نگاه میکرد. حسی در سینهاش بود که نمیتوانست اسمی برایش انتخاب کند و سردرگم بود.
الستور کنار آتش نشسته بود و داشت چاقویش را تیز میکرد. ولی دستش میلرزید.
لوسیفر: «الستور... چیزی شده؟»
الستور مکث کرد. بعد بدون اینکه نگاه کند، گفت: «...حس میکنم.»
لوسیفر: «چی را؟»
الستور سرش را بالا آورد. چشمهایش تیره بود.
الستور: «که این آرامش... آخرین آرامش است... شرایط همیشه آرام نمیماند.»
لوسیفر بلند شد و کنارش نشست. دستش را روی دست الستور گذاشت.
لوسیفر: «هرچی باشد، با هم هستیم.»
الستور لبخند زد. ولی لبخندش... غمگین بود.
الستور: «لوسیفر... اگر روزی من نبودم...»
لوسیفر حرفش را قطع کرد: «این حرف را نزن!»
الستور: «گوش کن. اگر روزی من نبودم، تو باید بروی. به هر قیمتی. حتی اگر...»
صدای شکستن شاخهای از بیرون، حرفش را نصفه گذاشت.
هر دو یخ زدند.
الستور سریع بلند شد و چاقویش را برداشت. لوسیفر پشتش ایستاد.
الستور با صدای آرام: «پشت من بمان.»
در کلبه با یک ضربه باز شد.
و در چارچوب در، مردی ایستاده بود.
مردی با کت و شلوار سیاه، موهای مرتب و لبخندی... که هیچ شباهتی به لبخند انسان نداشت.
چشمهایش... قرمز بود و در مردمکش دایرههای سیاهی حرکت میکردند و در تاریکی سوسو میزدند.
لوسیفر نفسش را حبس کرد.
الستور زیر لب گفت: «...واکس.»
واکس یک قدم به داخل کلبه گذاشت. با آرامش. با وقار.
و همان لحظه... سیمهای برق از زیر زمین، از لای دیوارها، مثل مار از جا درآمدند. سیمهای سیاه و نازکی که دور کلبه پیچیدند و همه جا را پر کردند.
صدای «ویژژژژ» یک نویز الکتریکی در هوا پیچید.
آتش... خودش خاموش شد.
واکس: «الستور. بعد از این همه سال...» — نگاهش از الستور به لوسیفر چرخید — «و... آها. پس تو همان لوسیفری هستی که اینقدر دربارهاش حرف میزنند.» (نمیدانم از کجا شنیده بود...)
لوسیفر آب دهانش را قورت داد.
واکس: «میدانی... الستور هیچوقت کسی را پیش خودش نگه نمیداشت. ولی تو... تو فرق داری.» — لبخندش عمیقتر شد و جرقه کوچکی از بین دندانهایش پرید — «جالبتر اینجاست که فکر میکنی میتوانی از من فرار کنی.»
الستور چاقو را بالا آورد. ولی تا دستش بالا رفت... سیمی دور مچش پیچید.
الستور: «لعنت...»
واکس: «من فقط یک چیز میخواهم.»
دستش را در جیبش کرد و گردنبند دیگری بیرون آورد. سنگش سیاه بود و دور سنگ... سیمهای نازکی مثل رگ پیچیده بودند.
واکس: «برای نابود کردن من، به هر سه تا نیاز داری. نه؟»
الستور به گردنبند خیره شد. رنگش پرید.
واکس: «درست است. مادرت سه گردنبند داشت. تو دوتای آنها را داری. ولی این یکی...» — گردنبند را در نور سوسوزن سیمها چرخاند — «...این یکی را من نگه داشتم. چون در آن... روح خود مادرت زندانی است.»
لوسیفر دهانش باز ماند.
الستور: «دروغ میگویی.»
واکس: «دروغ؟» — خندید و همان لحظه، نویز تلویزیونی در صدایش پیچید، مثل کسی که کانال عوض میکند — «اگر دروغ میگفتم، چرا اینقدر میلرزی؟»
الستور به خودش نگاه کرد. دستهایش... میلرزید. و سیمهایی که دور مچش پیچیده بودند... کمکم داشتند میگریستند.
واکس چند قدم جلوتر آمد. سیمها هم همراهش، مثل حیوان خانگی، دنبالش کشیده شدند.
واکس: «یک معامله پیشنهاد میکنم. تو گردنبندها را به من میدهی. من هم... روح مادرت را آزاد میکنم. و تو میتوانی با لوسیفر بروی.»
سکوت.
لوسیفر زمزمه کرد: «الستور... قبول نکن.»
الستور چند لحظه به گردنبند سیاه نگاه کرد. به واکس. به لوسیفر.
بعد آرام گفت: «...واکس.»
واکس: «هوم؟»
- ۹۴
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط